سه‌شنبه ۲۲ ژوئیهٔ ۲۰۰۸

به یاد خسرو خوبان







پنجشنبه ۱۹ ژوئن ۲۰۰۸

اذیت و آزار بهائیان


بهار تهذیب
ایران، علیه بزرگ‌ترین اقلّیت دینی غیرمسلمان این کشور، به حرکت وسواس‌گونهء شکار مخالفان مبادرت ورزیده است. شنیدن این خبر که شیرین عبادی، برندهء جایزهء نوبل و فعّال حقوق بشر در حال عرضهء جدیدترین کتابش در لندن است مرا به یاد غرور و امیدی انداخت که در سال 2003 احساس کردم و آن در زمانی بود که او به عنوان اوّلین زن ایرانی و، در واقع، اوّلین زن مسلمان به عنوان رهبری بین‎المللی اخلاقی مقبولیت یافت.
امّا اخیراً امید، همانند حقوق بشر، برای بسیاری از شهروندان ایران، کالایی نایاب‌تر شده است. این موضوع بخصوص برای ایرانیانی که، مانند خود من، اعضاء جامعهء بهائی هستند، بیشتر مصداق دارد. ماه گذشته شش تن از اعضاء هیأت غیررسمی مدیریت جامعهء سیصدهزارنفری بهائی ایران دستگیر شدند. همکار هفتم آنها از ماه مارس در بازداشت به سر می‌برد. از آن زمان تا کنون هیچ خبری از آنها واصل نشده است. آنها را بدون آن که به وکیل مدافع دسترسی داشته باشند یا بتوانند با خانواده و منسوبین تماس بگیرند، در حالت ممنوع‌الملاقات نگه داشته‌اند. یکی از آنها، جمال‎الدّین خانجانی، دایی من است.
اخیراً، وقتی امام جمعهء مشهد علناً طالب اعدام این مدیران جامعه شد، من و سایر هم‌دینان من در سراسر جهان، بی‌اختیار به یاد سالهای اوّلیهء بعد از انقلاب 1979 ایران افتادیم که تمامی اعضاء شورای انتخابی حاکمهء بهائی، یعنی محفل روحانی ملّی، ربوده شدند و دیگر هیچ اثری از آنها به دست نیامد. هشت تن از نـُه تن نفوس جایگزین آنها نیز بعداً دستگیر و اعدام شدند. سرکوبی خشونت‌آمیز جامعهء آرامش‌طلب و صلح‌جوی بهائی توسّط اولیاء حکومت افرادی را هدف قرار داده که در سطوح منطقه‌ای و شهری از همه فعّال‌تر بودند. در ژوئن 1980 پدرم، یوسف سبحانی، فقط به جرم بهائی بودن، اعدام شد.
دائی من و همکارانش چه کرده‌اند که چنین رفتاری را برانگیخته است؟ طبق گفتهء اولیاء حکومت ایران، آنها به "دلائل امنیتی" بازداشت شده‌اند امّا تاریخچهء حرکت‌های ایذائی گذشته علیه بهائیان نشان می‌دهد که اگر آنها مایل به تبرّی از عقیده و ایمان خود باشند و به اسلام روی آورند، به اصطلاح جرایم آنها علیه "امنیت ملی" بلافاصله بخشیده می‌شود.
در خصوص آرمانهای حقوق بشر بین‌المللی و اثربخشی مداخلهء بین‌المللی تردید و ناباوری زیادی وجود دارد. معهذا، نگاهی گذرا به اقدامات ایران در سه دههء گذشته نشان می‌دهد که هم‌زمان با سطوح بیشتری از محکومیت بین‌المللی سابقهء حقوق بشر مقامات ایرانی از طریق دیپلماسی بین‌المللی، تمایل اولیاء حکومت به اعدام بهائیان تصادفاً کاهش یافته است. باور کردن این مطلب که دیپلماسی و فشار عمومی می‌تواند نتایج فوری به بار آورد یا راه‌حلّی همه‎جانبه را به سرعت به ثمر برساند، سخت ساده‌لوحانه خواهد بود، امّا دقّت و مراقبت صلح‌جویانه قبلاً تأثیرات مطلوبی داشته است: حمید پورمند، کسی که از اسلام به مسیحیت گروید، ابتدا به علّت ارتداد به مرگ محکوم شد امّا بعداً در اثر اقدام هماهنگ و مشترک بین‌المللی تبرئه گردید.
دیدگاه غالباً نژادپرستانهء رسانه‌های گروهی غربی نسبت به ایران به عنوان سرزمین "ملاّهای دیوانه"، از بغرنجی و پیچیدگی سرزمینی که وارث میراث فرهنگی گسترده‌ای است، و نیز به مراتب بیش از آنچه که منتقدین و خرده‌گیرانش صحّه می‌گذارند، نسبت به ایده‎ها و اندیشه‌ها سعهء صدر دارد، تصویری نادرست ارائه می‌دهد. دکتر عبادی شاید مشهودترین نماد این ایران جهان‌وطنی باشد.
ایران نسبت به مواضیع حقوق بی‎اعتنا و بی‎تفاوت نیست. در واقع، حکومت این کشور از حقوق مسلمانانی که در سراسر جهان قربانی بی‎عدالتی می‌شوند حمایت و دفاع می‌کند. اولیاء حکومت طهران بخصوص در خصوص تصاویر کارتونی حضرت محمّد که در روزنامهء دانمارکی درج گردید، از خود خویشتنداری نشان دادند. بخش عمده‌ای از جهان اسلام، و در واقع پیروان جمیع ادیان، در اعتراض به هتک حرمت شخصیتی مقدّس یا محترم ابداً درنگ نمی‌کردند. امّا اولیاء حکومت ایران متأسّفانه با احترام به مقدّسات دیگران عکس‎العمل نشان نمی‎دهند.
اخیراً پنج‌هزار نسخه کتاب مصوّر کودکان با عنوان بابک دغل‌کار به عنوان "هدیه" برای کودکان مدرسه‌ای ایرانی با پست ارسال شده است. این کتاب گزارشی افتراآمیز، از لحاظ تاریخی نادرست و تحریف شده از زندگی مربّی دینی قرن نوزدهم موسوم به ]حضرت[ باب، یکی از دو پیامبر عظیم‌الشّأن و شارع امر بهائی است. این بی‎تفاوتی سنگدلانه نسبت به لزوم احترام به دیگران به ورای این عالم نیز کشیده شده و دنیای مردگان را نیز در بر گرفته است. به عنوان بخشی از برنامه‌ای هماهنگ برای تخریب و نابودی تعدادی از قبرستان‌های جامعهء بهائی، اجساد بهائیان را از زیر خاک خارج کرده و نسبت به استخوان‌های مردگان هتک حرمت نموده‌اند. اعضاء جامعهء بهائی که سالها است مرده و در آغوش خاک خفته‌اند دقیقاً به کدام "دلایل امنیتی" مسئول شمرده می‌شوند؟
مصیبت حرکت وسواسی شکارمخالفین در ایران علیه بزرگترین اقلّیت دینی غیرمسلمان این است که بهائیان عشقی دائمی به کشورشان را در دل و جان می‌پرورند و علیرغم شدّت حرکت‌های ایذایی علیه آنها در این کشور باقی مانده‌اند زیرا مایلند در ترقّی و اعتلا و شکوفایی مملکت خویش مشارکت داشته باشند. ایران وطن آنها و مهد دین آنها و دیگران است؛ آنها این مملکت را تمجید و تقدیس می‌نمایند. استقامت آنها در مواجهه با ظلم و ستم، و ثبوت حسن نیت آنها نسبت به هم‌وطنانشان در میان تعداد رو به افزایشی از ایرانیان در داخل و خارج کشور مشهودتر و مکشوف‌تر می‌گردد. فعّالان مسلمان علناً از حکومت ایران می‌خواهند که به حقوق بشر افراد بهائی این کشور احترام بگذارد.
در مقابل مظالم بی‌شماری که حکومت ایران بر جامعه‌ای مذهبی وارد می‎آورد که بدان با دیدهء سوء ظنّ و خصومت می‌نگرد، تعداد هر چه بیشتری از مسلمانان ایران به نظر می‎رسد که می‌گویند، "نه به نام منِ مسلمان!"


منبع :نگاه

خاطرات بانوی زندانی از زندان ارومیه



24 خرداد 1387,ساعت 16:53:02
شوق پرواز


خاطراتی از بانوی زندانی هما میر افشار درباره شهید زنده یاد سرکار خانم جلالیه مشتعل اسکوئی
عطر گل بوته های وحشی بهمراه نسیم دلپذیر بهاری فضای سرد و خشک و بیروح زندان را انباشته بود و زنهای زندانی به دسته های کوچک چند نفری در گوشه و کنار حیاط سرگرم بافتنی و سیگار کشیدن - که تنها تفریحشان بود – بودند. سر و صدای بازیهای کودکانه بچه هائی که با مادرانشان در زندان به سر می بردند نیز نمی توانست غم عمیقی را که در چشمهای آنان موج میزد بر هم زند . هر کدام در رویاهای خویش غوطه ور بودند، سخنی به گوش نمی رسید . اگر هم بود به صورت زمزمه به همراه نسیم در فضا گم می شد.
دو هفته ای بود که موج اعدام بی رحمانه چند نفری را از گله کم کرده بود . آنها که زیر اعدام بودند حتی روحیه و نشاطِ در حیاط نشستن را نداشتند ، رنگها زرد و گاهی کبود و چشمها به گودی نشسته . هر کدام در انتظار آن که ساعت 6 بعد از ظهر از بلندگوی زندان نامشان برای رفتن به مسلخ خوانده شود. من تنها و غمگین در سه کنج حیاط چمباتمه زده و از گرمای آفتاب بهاری تن سردم را گرم می کردم. بار اندوهی سهمگین همه ي وجودم را در خویش می فشرد. به گذشته ها می اندیشیدم و آینده ای که نمی دانستم چه هدیه ای برایم بهمراه دارد ، و آیا آینده ای دارم یا نه ؟ و به فرزندانم فکر می کردم که هزاران کیلومتر با من فاصله داشتند و دختر نازنین و نازک دلم که از شنیدن خبر دستگیری من در گوشه ي یکی از بیمارستانهای روانی آمریکا بستری بود و امیدی به بهبودش جز با دیدار مادر و پدر نمی رفت ؛ و به همه آنچه که ساخته بودم و بهمراه تندبادی از حوادث بر فنا شده بود.
صدای پای میرزا علی پاسدار که یک پایش می لنگید و قیافه کریهی داشت افکارم را در هم پاشید. خنده زشتی برای اولین بار بر لبهای خشکیده اش دیدم که دندانهای زرد و نامرتبش را نشان می داد .
- « خانم هما ، چند نفر از زنها را می خواهم به قسمت بیرون پشت زندان ببرم . پر از سبزه های صحرائی است . هوائی بخورند و سبزی بچینند . چادرتان را به سر کنید و با ما بیائید» ( میرزا علی قبل از انقلاب سبزی فروش بود) .
محوطه بیرون زندان زنان تا زندان مردان حدود سه ، چهار هزار متر بود که در فصل بهار پوشیده از سبزه های نورس ، گیاهان صحرائی ، و گلهای وحشی ، همه ي زیبائی های بهار را به چشم می کشید . اما برای دل افسرده من آنجا و داخل زندان فرقی نمی کرد . گفتم :
-« نه آقا میرزا علی ! من جائی را که چشمهایم نتواند هرچه می خواهد به سیرش ادامه دهد ، جائی که نگاهم در آخر خط به دیواری بلند بیافتد که همه ي راههای آزادی را به رویم بسته ، دوست ندارم. »
او حرف مرا نمی فهمید . به اصرارش افزود ، و دست آخر مجبورم کرد که بهمراه گله ای ده نفری از زنها که او بتواند کنترلشان را داشته باشد از در آهنی بزرگ خارج شدیم.
براستی طبیعت غوغا کرده بود و مشاطه بهار چنان بیابان خشک و خالی اطراف زندان را آراسته بود که مبهوت و غمگینانه نگاه می کردم. من سبزیهای بهاری را نمی شناختم ولی زنهای شهرستانی سرگرم چیدن بودند. میرزا علی گفت : « تو گل بچین !» و من با آنکه هرگز چیدن گل را از شاخه دوست ندارم ، احساس کردم بدم نمی آید که دسته ای از این آفریدگان زیبای پروردگار را بهمراه خویش بداخل محیط سرد و سیاه زندان ببرم. زیرا که لحظه ای دیگر بازهم درها بسته و سلولهای سرد و تاریک و دود گرفته در انتظار بود. با گلها می توانستم به اطاقها جانی تازه و به زنهای زندانی آنجا خوشحالی زودگذر بدهم.
نیمساعت بود با یک بغل گلهای وحشی در اطاقها سرگرم بودم. به هر کدام چند شاخه ای دادم و دسته ای را در یک شیشه ماست بالای تخت کج و کوله ي آهنی ام که سه طبقه و مخصوص سه زندانی بود گذاردم. ساعت چهار بعد از ظهر را نشان می داد و زنها همچنان با نگاههای پر اضطراب و غمگین بهم می نگریستند. زن هم خرج من ( زنهای زندانی بی ملاقاتی که با زندانیهائی که وضع بهتری دارند هم سفره می شوند و کارهای روزمره اطاقها مثل جارو کردن ، رخت شستن و ظرف شستن را انجام می دهند ) چای دم کرده بود . نشستم که با یک چای داغ و کشیدن سیگاری ، آرامشی به اعصاب خسته ام ببخشم ، که صورت مهربان و لبخند پر از لطف و چشمهای درشت آبی روشنش و بالای بلندش ، در یک چادر وال سبز کمرنگ بهمراه گلهای زنگاری و لیموئی از جلو درِ سلول در چشمانم نشست ؛ و صدای گرم پر جذبه اش که هنوز ابهت مدیریتش را در خویش داشت بگوش جانم گفت که مرا به حیاط زندان میخواهد ببرد :
- « بیا عزیزم کمی راه برویم ، توی اطاق خسته شدم. » بلافاصله برخاستم زیرا که برایش احترام بسزائی قائل بودم و او عجب به من لطف داشت. دنیائی و دریائی از علم و دانش و فهم و کمال بود ، و من چه درسها در طی چهار ماه زندانیم از او و هم صحبتیش نیاموخته بودم .
در حیاط به قدم زدن پرداختیم . این کار هر روز من و او بود و تنها ورزش در زندان که پاهایمان از کار نیفتد. حیاط خشک و خالی و خاک آلود حدود دویست متر با دیوارهای بسیار بلند و در آهنی بزرگ ، به قلعه ای می مانست. یک پنجره پاسدارها را به حیاط مسلط می کرد و زندانی تحت کنترل بود. روی پشت بام پاسبانها به نرتیب پست عوض می کردند . نگاهی به بالای دیوار انداخت و گفت : « خسته شدم . احساس می کنم دیوارها به من سنگینی می کنند. شوق پرواز دارم . » گفتم : « منهم همینطور . » گفت : « تو دو بچه چشم انتظار داری و شوهرت که در زندان مردان به انتظار روز آزادی است. من هیچ آرزو و چشم انتظاری ندارم ( هرگز بخاطر مادرش که تا سال قبل زنده بود و او تنها فرزندش ، همسری اختیار نکرده بود و فرزندی نداشت. مدیر یک دبیرستان دخترانه بود و تنها مایملکش دو اتاق و مقداری اثاثیه ناچیز بود.) گفتم : « با اینهمه منهم خسته ام . من هم شوق پرواز دارم . دیوارها و غم زندانی بودن روی شانه های منهم سنگینی می کند. »
زن هم خرج و هم اطاقی من ،که فاحشه ای بیسواد و عراقی تابع ایران بود، در کناری به دیوار زندان در حیاط تکیه کرده بود . نگاهمان داشت و با خجالت گفت : « خانم مشتعل !» خندید و گفت : « باز یادت رفت ! جلالیّه مشتعل اسکوئی ، ( دوست داشت همه ی نام و فامیلش را با هم بگویند ) حالا چه می گوئی ؟» گفت : «ببخشید . می شود به من بگوئید خدا کجاست ؟ خدا را چطور حس بکنم؟ » من سراپا اشتیاق نگاهش می کردم . زنی که سالها با هزاران دانش آموز سر و کله زده و عصاره علم و دانش بود به او با عامی بودن واقعیش چه پاسخی خواهد داد ؟ خنده کنان گفت : « تو مرا دوست داری ؟ » گفت : « خیلی . » گفت : « این دوست داشتن را می بینی ؟ » گفت : « نه ! احساس می کنم . » گفت : « خدا را هم باید همینطور احساس کرد . مثل دوست داشتن که دیده نمی شود . ملتفت شدی ؟ » گفت : « بله . » و براستی متوجه شده بود. رد شدیم و به حرف زدن ادامه دادیم . نیم ساعتی گذشته بود که پیشنهاد کرد برای نوشیدن چای به اطاق برویم و هنوز دعوا با من ، مثل هر روز، که سیگار چیز بدی است و بیمارت می کند ، باید این عادت را کنار بگذاری . من به اطاق آنها رفتم . چهار زن بهائی با هم در آن اطاق بودن و جدا از زندانیان دیگر . اطاقشان را حسابی تمیز کرده بودند و بکلی با سلولهای دیگر فرق می کرد . آن سه زن ، ضیائیه ایمانی ، نسرین پناهی ، و سیمین دانا ، که بترتیب اولی در پست مهمی در پست و تلگراف رضائیه – دومی همسر یکی از ثروتمندان رضائیه که شوهرش را ترور کرده و زندگیشان را به آتش کشیده و سومی لیسانسیه مامائی بودند و با نهایت محبت فنجانها را پر از چای کردند و ظرف خرما را جلوی من .... که خانم جلالیه مشتعل اسکوئی مضطرب به اطاق داخل شد . دنبال روسریش می گشت و با شتاب گفت : « مرا به دفتر خواسته اند. »
سر جایم خشک شدم . زیر چشمی به ساعتم نگاه کردم . پنج و نیم بعد از ظهر را نشان می داد، همان ساعتی که اعدامی ها را می بردند. نمی توانستم حرکت کنم . قلبم به سرعتی سرسام آور در سینه می طپید. صدایش را در گوشهایم می شنیدم. یادم افتاد که به من سپرده بود « اگر خواستند مرا ببرند یادم بیاور عینکم را بردارم . باید به سوالهایشان جوابهای حسابی بنویسم . این جوابها خواهد ماند.» صدای لرزانم را شنید : « خانم مشتعل ! عینکتان را بردارید. » آماده رفتن شد . قد بلندش به همان رسائی و در چهره اش دیگر نقشی از اضطراب نمی دیدم . دم در اطاق نگاهش را به من دوخت، لبخندی زد و گفت : « فعلاً خدا حافظ.» جرات بوسیدنش را نداشتم . نمی خواستم حتی بخودم بگویم که دیگر او را هرگز نخواهم دید . آری ! گرگ به گله زده بود و باز یکی دیگر کم شد.
من و سه زن بهائی از جا بر نخاستیم ، که نتوانستیم. زنهای دیگر الله اکبر می کشیدند و لحظه ای بعد سکوت عمیق و وحشتناکی همه جا را فرا گرفت. گلوی زندان زنان را بغض عجیبی در خویش می فشرد . حتی بچه ها ساکت در گوشه ای نشسته بودند. این گونه سکوتها زندانبانها را به وحشت می اندازد ، چه ، امکان انفجار کلی می رود. دو سه بار میرزا علی و بابای پیر در راهرو و سلولها پیدا شدند و با سوء ظن به همه زنها نگاه می کردند. یکبار میرزا علی پرسید : « پس چرا امشب تلویزیون نمی آورید؟ ( تلویزیون در اطاق دفتر بود و زنها حق داشتند بمدت سه ساعت در راهرو از برنامه های آخوندی استفاده کنند. ) - کسی جوابی نداد .
ساعت هفت ، هشت ، نه ، و عاقبت به نه و نیم رسید و دیگر روشن بود که هرگز خانم مشتعل را با آن قیافه نازنین و مهربان و چهره گشاده نخواهیم دید. بغض همچنان گلوی زندان را می فشرد . من به آهستگی از جا بر خاستم ، به اطاقم رفتم ، دسته گلی را که صبح چیده بودم از بالای تخت برداشتم و به آرامی بازگشتم. با پای لرزان به تخت خانم مشتعل نزدیک شدم . هنوز جای سر نازنینش بر بالش دیده می شد. گل را همانجا گذاشتم ... که ناگهان بغض زندان ترکید. انگار روز عاشورا بود. دوباره پاسدارها به شتاب پیدا شدند. ولی جلوی شیون و زاری زنها گرفته نمی شد. آنها می خواستند اطمینان بدهند که خانم مشتعل باز می گردد . ولی هرگز و هرگز آن عزیز همیشگی من که تا دم گور یادش را و شهامتش را و شیر دلی و شیر زنی اش را فراموش نخواهم کرد و خواهم ستود ، باز نگشت .
هدیه من قطعه شعر نا قابلی تقدیم به روح پاک او بود که خود مظهری از قدرت و درس از پایداری بود . رابط بین زندان و دادگاه برای من تعریف کرد که دیشب خانم مشتعل اعدام نشد بلکه دم صبح اورا به مسلخ بردند. می گفت تمام شب از او و یک زندانی مرد بهائی که دارای سه فرزند بود بازجوئی می شد. بارها و بارها از او خواستند که به آئین اسلام در آید تا او را ببخشند و خانم جلالیه مشتعل اسکوئی به آنها گفته بود : «آیا اگر من به دین اسلام در آیم دیگر صهیونیست و خراب کننده افکار بچه های مردم نیستم ؟ دیگر فاسد کننده نیستم؟ من این ظلم و ستم و کشت و کشتار را نمی خواهم . من از اعتقادم بر نمی گردم . » و سپس در پاسخ پسرک بازجوئی که ظاهراً او را دلالت می کرد گفته بود که من هزارها مثل تو را آدم کرده ام ، نمی خواهد به من درس بدهی . نزدیک صبح او را بهمراه مرد بهائی به لب دریا برده بودند ، خواسته بود که چشمش را نبندند و دستهایش را ، رشیدانه ایستاده بود و با یک گلوله جان سپرده بود.یادش گرامی ، مقامش والا ، و روحش شاد
یادته گفتی و گفتم
که چه تنگه قفسامون
توی این تنگی وحشت
چه میگیره نفسامون
تو میخواستی که رها شی
من می خواستم که رها شم
تو میخواستی که فدا شی
من میخواستم که نباشم
چه غریبونه نگاهت ،
در و دیوارو نگاه کرد
انگار از تو آسمونا
یه کسی تو رو صدا کرد
تو نگاه تو رضایت
با غروری عاشقونه
شوق پرواز توی چشمات
انگاری میری به خونه
میدونی که تا ابد هم
یادت از دلم نمی ره
تو عقاب پر غروری
دل پرنده ای اسیره
اگه زندونم نباشه
من توی دنیا اسیرم
تو تونستی پر کشیدی
من می پوسم و می میرم



نظرات

1. نام مرد بهائی که همراه خانم جلالیه مشتعل
نام مرد بهائی که همراه خانم جلالیه مشتعل اسکوئی اعدام شد آقای آگاه الله تیز فهم می باشد و فرزند او وحید تیز فهم اکنون یکی از مدیران جامعه بهائی است که اخیرا بازداشت شده و در زندان اوین بسر می برد.
24 خرداد 1387 ساعت 16:55 -- نوشته شده توسط آشنا

2. نام مرد بهائی که همراه خانم جلالیه مشتعل
من نه بهاءی هستم نه از این حرفها وجون وجرا ها سر در میآورم.فقط می دانم که پیغمبر اکرم ما را به"جهاد عقیده سفارش فرموده"خوش بر احوالش که بپاس ایمانش شهید شد.یا علی
24 خرداد 1387 ساعت 20:09 -- نوشته شده توسط زمان

3. نام مرد بهائی که همراه خانم جلالیه مشتعل
می دونی عزیز من یک مسلمانم زاده ام .من هم یه روزی فکر میکردم که این اعدام هایی که صورت گرفته از رژیم آخوندی صورت گرفته و ربطی به اسلام نداره ولی رفتم و چند سال مطالعه کردم فهمیدم که این همه اعدام و جنایت این رژیم در مقابل جنایاتی که محمد و علی و عمر و ....بخصوص این دومی کرده در صدر اسلام هیچ رزیم و حاکم جباری نکرده , آره بخدا اگر برید و بخونید می فهمید که خشت اول کج زاشته شده ... دست خانم جلالیه درد نکنه که کوتاه نیومد و بهایی موند و مرد .روحش شاد
24 خرداد 1387 ساعت 21:08 -- نوشته شده توسط نستا

4. عشق بهاء
حقیقتا تو می دونستی و پر کشیدی من اینجا می مونم و می پوسم
24 خرداد 1387 ساعت 21:16 -- نوشته شده توسط پسر ایران

5. عشق بهاء
"گر خیال جان همی هستت به دل اینجا میا ور نثار جان و سر داری بیا و هم بیار رسم ره اینست گر وصل بهاء داری طلب ور نباشی مرد این ره دور شو زحمت نیار"
25 خرداد 1387 ساعت 07:02 -- نوشته شده توسط الحان

6. zendeyadan
تاریخ ایران طی 1400 سال گذشته سرشار از این غمنامه هاست . باشد برسد روزی که هرکسی بتواند باصدای بلند اندیشه هایش بگوید یاذشان گرامی و زنده باد .
25 خرداد 1387 ساعت 08:12 -- نوشته شده توسط

8. Eshghe Baha
گر خیال جان همی هستت به دل اینجا میا ور نثار جان و سر داری بیا و هم بیار رسم ره اینست گر وصل بهاء داری طلب ور نباشی مرد این ره دور شو زحمت نیار"
25 خرداد 1387 ساعت 17:45 -- نوشته شده توسط Sahar

9. عشق بهاء
به راستی درود بر روح پاک این عزیز و تمامی عزیزانی که جان خود را در راه ایمان و اعتقاد خود فدا کردند باشد که اینان سر لوحه زندگی ما جوانان باشند.
25 خرداد 1387 ساعت 18:36 -- نوشته شده توسط

11. عشق بهاء
روحش شاد-پيام محبتش برقرار
27 خرداد 1387 ساعت 02:53 -- نوشته شده توسط ناصر

12. خیلی دردناک
خیلی دردناک بود. روحش شاد...
27 خرداد 1387 ساعت 04:27 -- نوشته شده توسط یک ایرانی

13. خیلی دردناک
Roheshan shd va sarfaraz bad.
27 خرداد 1387 ساعت 09:14 -- نوشته شده توسط farzad

14. روحش شاد
من به وجودشان افتخار مي كنم و اميدوارم هميشه روحش در شادي باشد .
27 خرداد 1387 ساعت 11:41 -- نوشته شده توسط sepiddeh



16. ای دوست در روزۀ قلب جز گل عشق مکار.....
روحش شاد حتما الآن همنشین بهترينهاست خوش بحالش
27 خرداد 1387 ساعت 21:24 -- نوشته شده توسط
عزّت الّلۀ
17. با تشكر
خدمت همه دوستان عرض ادب و احترام دارم. بنده معتقد به اين هستم كه اگر افرادي نبودند و مورد چنين آزار و اذيتهايي قرار نمي گرفتند و چنين استقامتي از خود نشان نمي دادند، شايد حال ديانت بهائي در مرحله ديگري به سر مي برد. يادمان باشد كه حضرت اعلي به معتمدالدوله حاكم اصفهان فرمودند كه خواست خداوند اين است كه امر الهي روي كره زمين به وسيله خون آن حضرت و شهداي امر الهي پيشرفت كند. باز هم جاي تقدير دارند انسانهايي كه تمام زندگي خود را چه از لحاظ مادي چه از لحاظ معنوي در راه پيام الهي و نقشه الهي فدا نمودند. روحشان هميشه شاد خواهد بود.
http://www.bahai-truth.dom.ir
28 خرداد 1387 ساعت 14:15 -- نوشته شده توسط سيد نويان حجازي
18. با تشكر
اينان قهرمانانی هستند که نامشان در تاريخ جاويد است. ولی نام کسان ديگری نيز در تاريخ می‏ماند. تاريخ نام کوروش را نوشته است، نام ضحاک را هم نوشته است. وای بر کسانی است که به آگاهی تاريخی و موقعيت خودشان اهميت نمی‏دهند.
28 خرداد 1387 ساعت 17:26 -- نوشته شده توسط ف. آسمانی

19. محویت،محویت،محویت،فنا،فنا،فنا،مغناطیس تآ
با توجه به این ملکات حسنه و فضایل است که راه را برای ترقیات عالم بعد هموار میکنیم و قربیت الهیه را مسءلت مینمایم."عبودیت محضه نزدیکی به فردوس الهی و عوالم خوش روحانی است و حظور در پیشگاه عز رحمانی" خوشا به حال این عزیزان که بر عهد و پیمان خویش راسخ و ثابت قدم هستند ودر ادای رسالت خویش موفق.آرزو میکنم که یکایک ما هم بتوانیم قدم بر جای پای این عزیزان بگذاریم.
http://persionboy.page.tl
29 خرداد 1387 ساعت 08:28 -- نوشته شده توسط دیان
20. قلب خدا
خدا هفت طبقه آسمان و هفت طبقه زمين را خلق كرد ولي به خاطر عظمتش در آن جا نگرفت سپس انسان را خلق كرد و در او قلبي قرار داد و با همه عظمتش در آن جا گرفت واقعا از نظر خدا چه فرقي ميكنه كه كي بهائي يا مسلمان يا مسيحي هستش مهم اينه كه خدا تو قلب همه ماست و كسي كه قلبي را بشكنه خدا از قلب اون بيرون ميره پس بيخود نيست كساني كه اين جنايتها را ميكنند اينقدر سنگدل هستندچون در قاب آنها به جاي خدا يك سنگ قرار دادر
29 خرداد 1387 ساعت 20:04 -- نوشته شده توسط
ايرج

با بهایی‌ها در مسیر زندگی(۲ ) با بهائی‌ها در زندان - بخش نخست



بخش یک - بازداشتگاه سپاه


من در اولین سری از موج دوم دستگیری‌های فعالین حزب توده ایران در روز هفتم اردیبهشت سال ۱۳۶۲ دستگیر شدم.انتقال به اتاق عمومیتقریبا چهارماه و نیم از دستگیری‌ام می‌گذشت که از سلول انفرادی به اتاق عمومی منتقل شدم. این اتاق‌ها که به اتاق عمومی معروف شده بود، در واقع کلاس‌های درسی دبیرستان عَلَم سابق بود. در کنار هر اتاق دو تا توالت و دستشویی در بخش مجزایی وجود داشت. این قسمت توسط یک در آهنی که پنجره کوچکی در بالای آن بود به اتاق ما وصل می‌شد. همین راهرو کوچک که به توالت و دستشویی منتهی می‌شد نیز با درب آهنی دیگری که به جای درب سابق کلاس درسی بود، به راهرویی وصل می شد که در گذشته بخشی از حیاط دبیرستان بود.درب مابین اتاق ما و دستشویی‌ها معمولا باز بود و ما در اتاق عمومی به دستشویی دسترسی داشتیم. فقط زمانی که بچه‌‌هایی را که در راهرو بصورت چشم بسته نشسته بودند را برای استفاده از توالت و دستشویی به این اتاقها می آوردند، درمابین را می‌بستند که نتوانیم همدیگر را ببینیم.
بعدها که رفتم زندان از بچه‌ای دیگر شنیدم که در این اتاق‌ها معمولا بیشتر
از سی نفر و گاه حتی تا شصت نفر جا داده می‌شدند. ولی اتاق ما خلوت‌ترین اتاق بود. ما در ابتدا کمتر از پانزده نفر بودیم و حتی در شلوغ‌ترین موقع اتاق ما هیچگاه بیشتر از ۲۵ نفر را در خود نداشت. این اتاق‌ها حداکثر مساحتی حدود سی متر مربع داشت. کف اتاق با موکت نازک نمدی فرش شده بود و به هرکدام از ما دو عدد پتوی سرباز برای زیرانداز و لحاف می‌دادند. اکثر ما زمانی که در این اتاقها بودیم ملاقات داشتیم و از خانواده‌هایمان ملافه‌هایی گرفته بودیم که استفاده می‌کردیم. داشتن ملافه‌های گل‌گلی خودش نعمتی بود مخصوصا زمانی که باز به انفرادی منتقل می‌شدی. ولی در عین حال بچه‌ها همدیگر را در این مورد اذیت کرده و ملافه‌های زیبا را "سوسولی" می‌خواندند. ولی شاید تنها تصویری که ما از گل‌ در این ماهها می‌دیدیم، همان گل‌‌های روی ملافه‌ها بود. همزمان با من، دیگر اعضای کمیته ایالتی را به همان اتاق منتقل کردند. مدتی در این اتاق بودیم و بجز ما چند نفر دیگر هم بودند. اوائل مهرماه سال ۶۲ بود. تازه وارد اتاق ما در اتاق باز شد، هنوز چشم‌بندش بر چشمانش بود، وارد اتاق شد. کمی می‌لنگید. قدش حدود ۱۸۰ سانتیمتر و سیه چرده بود. چشم‌بندش را که برداشت متوجه سیاهی کنار چشم‌هایش شدم. صورتش هنوز کبود بود، یا حداقل جای کبودی مشت روی صورتش کاملا مشهود بود. کمی بیشتر از پنجاه سال داشت. به نظرم پیر می‌آمد، درآن زمان من ۲۴ ساله بودم،هر کسی را که هم سن وسال پدرم می دیدم به نظرم پیرمی آمد زندگی در سلول انفرادی خودش را نصرت‌الله وحدت معرفی کرد. چندین ماه در انفرادی گذرانده بود. سلولهای انفرادی بنظرم در محل سابق سالن ژیمناستیک دبیرستان ساخته شده بود. در مجاورت خیابان کوهسنگی، راهرویی به ظاهر بتونی بنا شده بود که در دو طرف آن سلول‌های انفرادی قرار داشتند. در انتهای راهرو، دو توالت در دو طرف و دو حمام در وسط قرار داشت. کف سلول‌ها موزائیک فرش بود و موکت نمدی بسیار نازکی روی آن انداخته شده بود. ما در سلول دو عدد پتوی سربازی داشتیم، یک لیوان پلاستیکی، و یک کاسه و قاشق روحی. اندازه سلول را با توجه به قد خودم می‌توانم حدس بزنم. من که ۱۷۸ سانتیمتر طول قدم است، نمی‌توانستم براحتی دراز بکشم و باید در قطر سلول می‌خوابیدم و یا پاهایم را جمع می‌کردم طول سلول چند سانتی متری از قد من کوتاهتر بود، عرض سلول به نظرم حداکثر ۱۴۰ سانتیمتر بیشتر نبود. چون وقتی که دو نفره در سلول بودیم به اندازه‌ی پهنای دو شانه بیشتر نبود و زمانی که نفر سومی اضافه می‌کردند، هر سه باید به پهلو می‌خوابیدیم. گاه که دستگیری‌های جدید اتفاق می‌افتاد و افراد جدید باید در طول بازجویی در انفرادی کامل بسر می‌بردند، ما را که بازجویی‌مان بطور عمده انجام شده بود گاهی دو و یا سه نفر را با هم در یک سلول قرار می‌دادند. زندگی در سلول انفرادی خودش یکی از سخت‌ترین شکنجه‌ها بود. در این سلول‌ها نه از تهویه خبری بود، نه از کولر و نه از بخاری یا شوفاژ. تابستان گرم مشهد در این سلول‌ها غوغا می‌کرد. از صبح سحر با اولین چای که به ما می‌دادند، عرق تمام بدنمان را می‌پوشاند. تمام روز از گرما می‌پختی. زمستان در عوض انگار که به زمهریر منتقلت کرده بودند. چنان سرد بود که بعضی شبها تا صبح ما نمی‌توانستیم بخوابیم و باید نرمش می‌کردیم تا یخ نزنیم. پتوهای سربازی را گاه بصورت کیسه‌ای در می‌آوردیم که در واقع چندلا می‌شد و در میان کیسه می‌خوابیدیم. بعضی از پتوهای سربازی بسیار کثیف بود و بو می‌داد. از آنجا که معمولا بعد از کابل،‌ کف پاها خونریزی می‌کرد و هیچ وسیله‌ای هم برای تمیز کردن آن در اختیار نداشتیم، بسیاری از پتوها خونالود بود و خون خشک شده بر آنها دیده می‌شد. سرهنگ وحدت ظاهرا تابستان را در انفرادی گذرانده بود و حالا او هم مثل ما به اتاق عمومی آمده بود. نعمت اتاق عمومی این بود که هم هم اتاقی داشتی و هم توالت و دستشویی! اول تصور کردم نکند او هم توده‌ای است و یا از اعضای تشکیلات مخفی حزب است. معمولا افرادی در این سن و سال توده‌ای بودند. ولی هیچ کدام از ما قبلا او را ندیده بوده و نمی‌شناختیم. اولین بهائی اتاق ما از اتهامش که پرسیدم گفت بهائی است. پرسیدم مگر بهائی‌ها راهنوز دستگیر می‌کنند، و آیا شما هنوز فعالیت می‌کنید. در جواب سوالم با لبخندی گفت مگر اعتقاد به خدا و دین را می‌شود تعطیل کرد. احساس کردم سوالم عوضی بود. راست می‌گفت. "آیا شما هنوز فعالیت می‌کنید" راستی چه معنایی داشت. پرسیدم واقعا شما را بخاطر بهائی بودن دستگیر کرده‌اند و آیا بهائی‌های دیگری هم هستند که به تازگی دستگیر شده باشند. تا آنجا که بخاطر داشتم، قبل از دستگیری ما هیچ خبری از دستگیری جدید بهائی‌ها نشنیده بودم. فکر می‌کردم همان دستگیری‌ها و اعدام‌های ماههای اولیه و یکی دوسال اول انقلاب همه‌ی داستان سرکوب بهائی‌ها بوده و دیگر تمام شده است. ظاهرا اینطور نبوده، بعد از دستگیری ما و در دورانی که ما در زندان بودیم، موج جدیدی از دستگیریهای بهائی‌ها در سراسر کشور اتفاق افتاده بود. کودتای انجمن حجتیه یکهو به یاد تحلیل حزب افتادم. این اواخر قبل از دستگیری، حزب مرتب از فعالیت‌های انجمن حجتیه و خطر کودتای راست توسط حجتیه در حاکمیت هشدار می‌داد. حالا مطمئن شدم که حجتیه دست بالا را در حاکمیت گرفته چرا که هم حزب توده را سرکوب کرد‌ه‌اند و هم پس از ما به جان بهائی‌ها افتاده‌اند. این عادت ذهن یک بچه‌ی سیاسی است که مسائل را سریع به هم مربوط کرده و به تحلیلی که ذهنش را آرامش می‌بخشد می‌رساند. من هنوز نمی‌خواستم باور کنم که دستگیری و سرکوب ما کار خود امام و خط امامی‌ها بود. همه مسئولیت‌های حکومتی هنوز در اختیار آنها بود. خود امام که سُر و مُر و گنده هر روز برصفحه تلویزیون بود و در جماران دسته دسته به دیدارش می‌رفتند. در آن هنگام و تا سالهای بعدازآن هنوز آقای موسوی اردبیلی رئیس شورای‌عالی قضائی و آیت‌الله صانعی دادستان کل کشور، موسوی تبریزی دادستان مرکز، خامنه‌ای رئیس جمهور، هاشمی رئیس مجلس و مهندس موسوی هم نخست‌وزیر با کابینه‌ای که هنوز سخنگویش خط امامی پروپا قرص آقای بهزاد نبوی بود. اما، خوب، هنوز ذهن توده‌ای من بدنبال تحلیلی بود که در آن انجمن حجتیه کودتا کرده باشد و حالا هم ما و هم بهائی‌ها قربانی آن کودتای تخیلی بوده باشیم. بگذریم. سرهنگ وحدت می‌گفت بسیاری از بهائی‌ها را طی چندماه گذشته در مشهد و دیگر مراکز استان‌های کشور دستگیر کرده‌اند. پس معلوم شد که دستگیری‌ها سراسری بود. بعد از کمی صحبت که از شعل و سوابقش پرسیدم، متوجه شدم که ایشان پیش از انقلاب در زمان شاه سرهنگ ارتش بوده و در قسمت لجستیک در لشکر خراسان مامور به خدمت بوده است. علت اینکه کمی می‌لنگید زخم‌های کف پاهایش بود. بشدت کابل خورده بود. همه ما از آنجا که شکنجه شده بودیم با توجه به زمان و شدت زخم‌ها می‌توانستیم حدس بزنیم که طرف چند بار و حدودا چند تا کابل خورده است. به نظرم حداقل ۴ یا ۵ بار «تعزیر» شده بود. «تعزیر» اصطلاح آن روز بازداشتگاه‌های سپاه بود که به جای شکنجه و شلاق بکار برده می‌شد. هنوز زخم‌های کف پاهایش خوب نشده بود و از نوع زخمهایی بود که گوشت اضافی بالا می‌آورند. باز هم اتهام جاسوسی انسانی بسیار آرام و مودب بود. خودش می‌گفت که عضو هیات مرکزی بهائیان در شهر مشهد و شاید هم محفل ملی – دقیقا یادم نیست – بوده است.اتهام او جاسوسی بود. او از آنجا که به قول خودش برای دیدار اماکن مقدس بهائی به اسرائیل سفر کرده بود و بدتر از همه ارتشیِ اخراجی هم بود، در معرض اتهام جاسوسی قرار گرفته بود. البته این اتهام به همه اعضای محفل ملی و محفل‌های شهری و استانی بهائی‌ها زده می‌شد. حالا ارتشی بودن برای سرهنگ وحدت شده بود قوز بالا قوز. تصور کنید سرهنگی که چندسال از اخراج او گذشته بود و زمانی هم که در خدمت بود در بخش لجستیکی و ترابری در لشکر ۷۷ خراسان کار می‌کرد چقدر اطلاعات مفید برای جاسوسی می‌توانست داشته باشد. تازه حالا بعد از جنگ و بعد از این همه سال آنقدر تغییرات در ارتش جمهوری اسلامی داده شده بود که اطلاعات او پشیزی هم نمی‌توانست ارزش اطلاعاتی داشته باشد بخصوص که حالا نیروی اصلی نظامی ایران سپاه پاسداران بود. بهرحال سرهنگ وحدت متهم به جاسوسی برای اسرائیل بود و تنها "جرم" و اعترافش بعد از این همه شلاق و شکنجه، همان سفر برای دیدار از اماکن مقدس بهائی‌ها بود. بعد از چند روزی که در اتاق بود با هم بسیار نزدیک شدیم تا آنجا که یک روز از سرکنجکاوی و بطور خصوصی از او پرسیدم: "آیا واقعا در بالاترین محافل هم شما رابطه‌ای با موساد ندارید، آیا واقعا همه اینها دروغ است و تصفیه حساب دینی است؟" با مهربانی به من نگاه کرد و گفت: " تو فکر می‌کنی اگر ما جاسوسی می‌کردیم من می‌توانستم با این همه شکنجه و عذاب هنوز آن را کتمان کنم؟" مطمئن بودم که راست می‌گفت. اتهام جاسوسی برای سرهنگ وحدت مسخره بود. مطمئن بودم که او اگر جاسوسی کرده بود طاقت آن همه شلاق را نمی‌توانست بیاورد و حتما اعتراف می‌کرد. اما تنها اعتراف او همان سفرش به اسرائیل بود. جالب بود که همه این اتهامات اگر او مسلمان می‌شد، منتفی بود و آزادش می‌کردند. بعد از مدتی او را از اتاق ما بردند. به گمانم دوباره به انفرادی برده شد. فردای روزی که او رفت، جوانی را به اتاق ما آوردند. اسمش داور نبیل زاده. بود. 19 سال بیشتر نداشت. وقتی از اتهامش پرسیدیم او هم گفت که بهائی است. بعد از کمی صحبت متوجه شدیم که او داماد سرهنگ وحدت بود. داستان کیسه شن جوان بسیار ساکت، بی‌آزار و مودبی بود. نمی‌دانستم واقعا "جرم" او چیست. به خاطر بهائی بودن دستگیر شده و یا بخاطر اینکه داماد سرهنگ وحدت است و وحدت متهم به جاسوسی و سفر به اسرائیل بوده است. فکر نمی‌کردم جوانان بهائی در حد و اندازه او را هم دستگیر کرده باشند. مطمئن بودم که او بخاطر پدر همسرش دستگیر شده است. آن زمان‌ها بسیار مرسوم بود که اگر کسی را به جرمی دستگیر می‌کردند، احتمالا فرزندان، خواهر و برادر، و یا اقوام نزدیک از جمله عروس و داماد خانواده را نیز دستگیر کنند. و گاه پس از ماهها حبس و کتک و اذیت و آزار بدون هیچ توضیحی آنها را آزاد می‌کردند. گاه هم بدون هیچ توضیحی به احکام دراز مدت زندان و یا اعدام محکوم می‌شدند. داور آنوقت به نظرم می‌آمد که شاید قربانی خویشاوندی با سرهنگ وحدت شده است. در آن اتاق همه ما سیاسی بودیم و به اتهام فعالیت سیاسی دستگیر شده بودیم. برایمان جالب بود که بهائی‌ها مدعی هستند که در سیاست دخالت نمی‌کنند و در عین حال خود را تابع قوانین کشورهای محل سکونت خود می‌دانند، چگونه با مسائلی از جمله جنگ برخورد می‌کنند. بهائی‌ها معتقدند که در جنگ نباید شرکت کرد و به دیگری نباید تیراندازی کرد. آن زمان اوج جنگ ایران و عراق بود. داور در سن و سال سربازی بود. گرچه در آن زمان بهائی‌ها را به سربازی نمی‌بردند، ولی کنجکاو بودم که اگر آنها را برای سربازی و اعزام به جبهه‌های جنگ صدا کنند، آنها چه خواهند کرد. داور می‌گفت از آنجا که خود را تابع قوانین می‌دانیم، سرپیچی نخواهیم کرد ولی اسلحه بدست نمی‌گیرم و ترحیج می‌دهم که در قسمت‌های دیگر که مستقیم با جنگ و کشتار در ارتباط نباشد خدمت کنم. ولی اگر نهایتا به خطر مقدم اعزام شوم، ترجیح من این است که از من بجای کیسه شن برای ساختن سنگر استفاده کنند و حاضر نیستم که اسلحه بدست بگیرم. پاسخ او برایم قابل درک نبود. جوانی به این سن و سال، کتک خورده، زیر فشار زندان و تهدید به مرگ رفته و در عین حال حاضر به تغییر دین خود نیست و پافشاری می‌کند، چگونه می‌تواند نسبت به مسائل اساسی جامعه خود بی‌تفاوت برخورد کند. و می‌گوید که حاضرست از او به عنوان کیسه شن در ساختن سنگر استفاده کنند. هنوز هم نمی‌دانم که آیا بهائی‌ها در ارتش ایران و یا در دیگر کشورها به این مسائل چگونه پاسخ می‌دهند. آیا همه آنها مثل داور جوان با همان باور عمیق به عدم خشونت و جنگ، ترجیح میدهند نقش کیسه شن را بازی کنند تا اینکه به دشمن تیراندازی کنند؟ آشنای قدیمی داور را پس از مدتی از اتاق ما بردند. بعد از او دونفر دیگر از بهائی‌ها را به اتاق آوردند. هردوی آنها ماهها در سلول انفرادی گذرانده و به شدت شکنجه شده بودند. آقای اشراقی و آقای رحیمی هر دو نزدیک به شصت سال از سن‌شان می‌گذشت. آقای رحیمی را فوری شناختم. او پدر دوست دبیرستانی‌ام، فواد، بود. اولین دوست بهائی ما در دوران نوجوانی. همه خانواده آنها را تقریبا می‌شناختم. فواد در همان سالهای دبیرستان به انگلستان رفته بود. آقای رحیمی مسئول فنی کارخانه پپسی در شهر مشهد بود که حالا به خاطر بهائی بودن صاحبش سالها بود که بسته شده بود. آقای اشراقی چنانکه خودش می‌گفت در جوانی قهرمان ژیمناستیک بود. هنوز وضع بدنی خوبی داشت. با اینکه سن و سالی از او می‌گذشت براحتی می‌توانست روی دو دست بالانس بزند. و گاه که ما در اتاق نرمش می‌کردیم، ما را در انجام حرکات نرمشی تصحیح می‌کرد. هر دوی آنها انسان‌های بسیار خوش مشرب و مهربانی بودند. با آن سن و سال مرا به یاد پدرم می‌انداختند. آقای اشراقی گیاهخوار بود و گوشت نمی‌خورد. خانواده‌اش برای او بیشتر دانه‌ای روغنی مثل گردو و بادام و میوه‌جات می‌آوردند. بقیه بچه‌ها هم اگر آجیل یا خشکباری از ملاقات نصیب‌شان می‌شد، بیشتر در اختیار او می‌گذاشتند. با این همه، آقای اشراقی گاهی هم به شوخی تقلبی می‌کرد و هر از چند گاهی که به ما مرغ می‌دادند و هوسش می‌کرد، کمی از گوشت سینه مرغ را می‌خورد. بودن آنها در اتاق ما خیلی طول نکشید، شاید کمتر از ۲ ماه. ولی از آنجا که ۲۴ ساعته در یک اتاق مجبور به تحمل همدیگر بودیم رابطه دوستی بین ما شکل گرفت. چنانکه بعدا وقتی به زندان وکیل‌آباد منتقل شدم تا چند روز پیش از فاجعه اعدام‌های دسته جمعی در سال ۶۷ که همه ما در بند جمعی بودیم، دوستی ما پا برجا بود و روزها و ساعات متوالی با هم بحث و گفتگو می‌کردیم. همزمان که آقای رحیمی و اشراقی در اتاق ما بودند، توابی را به نام م. ص. (در اینجا او را مهران می‌خوانم و این اسم واقعی او نیست) از زندان وکیل آباد به اتاق ما منتقل کردند که مدتی در اتاق بود و نقش تواب مسئول اتاق را از نظر اطلاعاتی بازی می‌کرد. سفره غذای ما و روزه اجباری مهران از اعضای سابق سازمان پیکار بود که به چند سال حبس محکوم شده بود. فکر می‌کنم ۵ سال، ولی از توابین درجه یک چپ در زندان مشهد بود. تا پیش از آمدن مهران به اتاق ما، گرچه بعضی از بچه‌ها بودند که ادای توابین را در می‌آوردند، اما هیچوقت کسی معترض به سفره مشترک غذای ما با آقای رحیمی و اشراقی نشده بود و هیچ کس هم بطور جدی از صحبت با آنها دوری و احتراز نمی‌کرد. مهران که آمد، همان روز اول شروع کرد با چند تا از بچه‌ها که حداقل به ظاهر خود را تواب قلمداد می‌کردند صحبت کردن و اینکه ما نباید با بهائی‌ها سر یک سفره بنشینیم و غذا بخوریم و باید وسائل و جای آنها را جدا کرد. از آنجا که آقای رحیمی پدر دوستم بود و به او احساس عاطفی نیز پیدا کرده بودم، این بحث برایم بسیار ناگوار بود. ما در آن زمان به نوبت در اتاق شهرداری می‌کردیم،‌ یعنی هرکس به مدت یک هفته مسئول تقسیم کارها و شهردار اتاق بود. آنوقت شهردار اتاق ما یکی از رفقای قدیمی توده‌ای بود که زمان شاه ده دوازده سالی حبس کشیده و طبیعی بود که زیر بار حرف مهران نمی‌رفت. من مسئول سفره نهار و شام بودم، یعنی پهن کردن و جمع کردن سفره و تقسیم غذا. مهران از من خواست که غذای آقای اشراقی و رحیمی را جداگانه و در سفره جدا بکشم. به نظرم شوخی می‌کرد و به او گفتم شوخی می‌کنی! اگر ناراحتی، سفره خودت را جدا کن! او در تمام مدتی که در اتاق ما بود به بهانه‌ی اینکه روزه می‌گیرد دیگر هیچگاه سر سفره غذا با ما ننشست.او را بعد از دو سه هفته از اتاق ما بردند،کار خودش را کرده بود.چند ساعت بعد از اینکه او رفت اتاق ما دستخوش طوفان شد. جدا نکردن سفره شاید باعث شد که آنها را از اتاق ما بردند. من نیز به بازجویی رفتم، بازجو مرا بخاطر جوشکنی به سلول انفرادی فرستاد باز دو هفته در سرمای شدید اوائل زمستان مشهد مجبور بودم شبها هم نرمش کنم. پس از دو هفته انفرادی به اتاق آمدم. دیگر هیچ بهائی را تا زمانی که در آن اتاق بودیم به اتاق ما نیاوردند. با احترام رضا فانی یزدی سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۸۷ به خاطر طولانی شدن ، ادامه‌ی این قسمت در مطلب دیگری ارائه می‌شود.

برای مطالعه فصل اول این مطلب به لینک زیر مراجعه کنید

زنانی که در راه آزادی عقیده تا پای جان ایستادند



نصرت یلدایی بهرام یلدایی

به یاد ده زن بهائی که در شیراز اعدام شدند

سهیلا وحدتی
روز ۲۸ خرداد ماه سالگرد اعدام ده زن است که در سال ۱۳۶۲ در زندان عادل آباد شیراز به 'جرم' عقیدتی،‌ بهائی ‏بودن، اعدام شدند. ‏ بیست و پنج سال پس از این اعدام گروهی، یادشان را گرامی می‌داریم و آنها را به عنوان مبارزان از جان گذشته‌ی ‏راه آزادی عقیده در میهن‌مان به یاد می‌آوریم. ‏ این زنان،‌ از مونای ۱۷ ساله تا عزت ۵۷ ساله، بخشی از تاریخ ما هستند و تا پای جان برای دفاع از حق داشتن ‏عقیده و باور خویش ایستادند. ‏ و آنچه بر آنان رفت در صفحه‌ای از تاریخ کشور ما جای گرفته‌ که امیدواریم هرگز تکرار نشود!
و چند خطی از این تاریخ:
‏ در زندان عادل آباد شیراز، روز شنبه ۲۸ خرداد، مثل دیگر شنبه‌های بهار ۱۳۶۲، روز ملاقات زندانیان زن بود. ‏خانواده‌های بهائی مثل هر شنبه برای ملاقات رفتند، بی‌خبر از این که آخرین ملاقات است. 'کسی باور نمی‌کرد ‏اعدامشون کنن! همه فکر می‌کردن چند ماهی زندانی هستند و بعد آزاد میشن.'‏ ‏'جرم' این دختران و زنان این بود که در آموزش اخلاق و تعلیمات دینی بهائی به کودکان خانواده‌های بهائی ‏مشارکت داشتند. و البته به آنها اتهام جاسوسی زده شده بود، اما کافی بود آنها دست از عقیده خود بردارند و اسلام ‏بیاورند تا همه 'جرم'‌های آنان پاک شود! روی کارت ملاقات زندان که به خانواده‌های آنان داده شده بود، آنها نوشته ‏بود 'اتهام: بهائیت' یا 'اتهام: ب'. برخی از بهائیان زیر فشار و به زور مجبور شدند بگویند که مسلمان شده‌اند، و ‏همه‌ی اتهام‌ها و 'جرم'‌های آنان ناپدید شد.
‏ دستگیری بهائیان شیراز در سال ۱۳۶۱ در طول دو یورش به تعدادی از خانه‌های بهائیان انجام گرفت. برخی از این ‏زنان در حوالی ۱ آبان ۶۱ و برخی دیگر در روز ۸ آذر ۱۳۶۱ دستگیر شدند. جریان دستگیری به نقل از خواهر ‏یکی از دستگیرشدگان که در همان روزها طی نامه‌ای به تفصیل نوشته، چنین است:
‏ ‏' دوشنبه هشتم آذرماه ۱۳۶۱، مطابق با ۲۹ نوامبر ۱۹۸۲. در حالی که حدود یک سال از جریان دستگیری (او) و ‏گذراندن چند روز در زندان سپاه شیراز می‌گذشت و در حالی که روز تولدش در این باره بسیار صحبت شد ساعت ‏تقریبا ۸ بعد از ظهر بود که به توصیه بابا که مرتب می‌گفت 'دلم شور میزنه، حتما دزد آمده!' به منزل رفتیم. ساعت ‏حدود هشت و سی دقیقه بود که زنگ منزل بصدا در آمد. سه مرد مسلح که هر سه پاسدار بودند وارد منزل شدند. ‏همه جا را جستجو کرده مقداری کتاب، شمایل مبارک و آلبوم خانوادگی را که پیدا کرده بودند در دو گونی ریخته و ‏از آنها صورتی تهیه کردند و از همه ما هم امضا گرفتند. سپس از لیستی که تعداد زیادی اسم بر آن نوشته شده بود ‏اسم (او) را صدا کردند ‏‎]‎‏...‏‎[‎‏ صبح روز بعد اطلاع حاصل شد که حدود ۴۵ نفر را در همان شب و تقریبا با همان ‏کیفیت و توسط سپاه دستگیر و به همان محل زندان سپاه که در گوشه جنوب شرقی شهر شیراز واقع شده منتقل ساخته ‏اند. ابتدا هر کس فکر می کرده که فقط به سراغ خانواده او آمده اند فقط وقتی به پیگیری پرداخته اند متوجه شده اند که ‏بقیه نیز یا قبل از ایشان آنجا بوده و یا پس از ایشان.'
‏ پس از دستگیری، آنها مدتی را در بازداشتگاه سپاه برای بازجوی بسر برده و پس از آن به زندان منتقل شدند. ‏بازجویی‌ها در سپاه ، گاه بسیار طولانی بود. در زندان برخورد بدتر بود. از آنجایی که بهایی‌ها چون 'نجس' شمرده ‏می‌شدند، در سلولی جدا از زندانی‌های دیگر بودند. وقتی که به آنها چشم‌بند می‌زدند و می‌خواستند برای بازجویی ‏ببرند، یک روزنامه لوله شده به دستشان داده و پاسداری سر دیگر روزنامه را گرفته و آنها را می‌برد که مبادا با این ‏افراد 'نجس' تماس پیدا کرده و 'نجس' شود. زندانیان بهائی حتی بشقاب مخصوص داشتند.
در بند یک زندان عادل ‏آباد شیراز، زنان در هر سلول سه نفر باهم بودند و حق داشتند به سلول‌های همدیگر بروند. اما نظافت خیلی سخت ‏بود و بطور مرتب به حمام دسترسی نداشتند. و مراقبت بهداشتی مناسب نیز وجود نداشت. یکی از دخترها از ‏دردهای شدید در هنگام قاعدگی رنج می‌برد به طوری که که همیشه مجبور بود برای تسکین درد مورفین تزریق کند. اما ‏در طول هفت ماه زندان چاره‌ای نداشت جز اینکه درد را بدون دارو تحمل کند.‏
‏مونا دانش‌آموز دبیرستان بود. مونا در روز اول آبان ۱۳۶۱ در سن ۱۶ سالگی همراه با پدرش دستگیر شد. گفته ‏می‌شود مونا به خاطر سن و سال کم خویش، آن روز آخرین نفر در صف حلق آویز شدن بود تا فرصت دیگری برای ‏توبه کردن داشته باشد، ولی او توبه نکرد. مونا یکی از جوانترین قربانیان سرکوب عقیدتی در جمهوری اسلامی ‏ایران است. مادر مونا همراه با وی چندماهی زندانی بود و سپس آزاد شد. پدر مونا، یدالله محمودنژاد، در اسفندماه ۱۳۶۱ در ‏شیراز، سه ماه پیش از دخترش، اعدام شده بود.‏
‏ ‏ رویا دختری پرشور، علاقمند به طبیعت و حیوانات، و دانشجوی رشته دامپزشکی در دانشگاه شیراز بود و پس از ‏انقلاب به خاطر بهائی بودن از دانشگاه اخراج شده بود. پدرومادر رویا نیز در خدمت به جامعه محلی بهائیان فعال ‏بودند و همراه با او دستگیر شدند. مادر رویا خانه‌دار بود و پدرش به 'جرم' بهائی بودن پس از انقلاب از کار اخراج ‏شده بود.‏ رویا همزمان با مادرش، عزت جانمی، به دار آویخته شد.
‏ ‏ ‏ شهین – که شیرین صدایش می‌زدند – همیشه خنده به لب داشت و با اینکه خانواده‌اش به انگلستان مهاجرت کرده ‏بودند، در ایران مانده بود که درسش را تمام کند. شیرین در رشته جامعه شناسی تحصیل کرده بود و دانشنامه خود را ‏درباره مبارزه با اعتیاد به پایان رسانده بود، اما فرصت آن را نیافت که سرکار رفته و در مبارزه با بلای اعتیاد ‏بکوشد.
‏مهشید تحصیلات دانشگاهی خود را در رشته فیزیک در دانشگاه شیراز به پایان رسانده بود. او با شرکت در ‏کمیته‌های محلی بهائیان به جامعه بهائی خدمت می‌کرد.‏ ‏
زرین در رشته ادبیات انگلیسی در دانشگاه تهران تحصیل کرده بود. او دارای قدرت بیان فوق‌العاده‌ای بود و آگاهی ‏زیادی درباره اسلام و بهائیت داشت و حتی برخی سوره‌های قرآن و متون بهائی را حفظ بود. بازجوهایی که تلاش ‏داشتند او را راضی کنند اسلام بیاورد، کارشان سخت بود و به او گفته بودند که باید به جای مدرک زبان انگلیسی، ‏مدرک زبان به مفهوم فن بیان به او داده می‌شد. ‏ زرین دارای طبعی لطیف و شعر می‌سرود. هنگامی که به دیدار یک از آشنایانی رفته بود که تازه از زندان عادل آباد ‏آزاد شده بود، مردجوانی با اتهام بهائی بودن، چنان تحت تاثیر قرار گرفته بود که متنی نوشت با عنوان «من از عادل ‏آباد می‌آیم» که این گونه آغاز می‌شود:
'چه بنویسم و چطور بنویسم که آنجا کجاست، به چه زبانی توصیف کنم که آنجا ‏چه دنیائی است و کدام کلام و کدام عبارت قادر است بیان کند که من با چشم‌های ناچیز خاکیم چه دیده‌ام؟ چشمهایم را ‏برهم می‌زنم تا ببینم آنچه دیده‌ام بخواب است یا بیداری، یک رویای شیرین است و یا یک واقعیت تلخ. من امشب از ‏عادل‌آباد می‌آیم ...'‏
زرین همراه با پدرومادرش دستگیر شد. مادرش سه ماه در زندان به سر برد، و پدرش ۲ سال زندانی بود و هشت ماه ‏پس از اعدام دخترش آزاد شد.‏
طاهره پرستار بود و در زندان به مراقبت بهداشتی از دیگر زندانیان می‌پرداخت. طاهره همراه با همسرش، جمشید ‏سیاوشی بازداشت و زندانی شد. گفته می‌شود که طاهره در دیداری که با شوهرش در زندان داشته، او را شکنجه شده ‏یافته و حدس می‌زده که شوهرش جان سالم به در نخواهد برد. شوهرش از شکنجه نمرد و زنده ماند، اما دو روز پیش ‏از اینکه طاهره اعدام شود، در روز پنجشنبه ۲۶ خرداد ۱۳۶۱ حلق آویز شد.‏ ‏ نصرت عضو محفل بهائیان در شیراز بود. گفته می‌شود وی مورد شکنجه قرار گرفته و ضربه‌های شلاق بسیاری را ‏تحمل کرده بوده است. نصرت همراه با شوهر و پسرش دستگیر شد. پسر نصرت، بهرام یلدایی در سن ۲۸ سالگی، ‏دو روز پیش از اعدام مادرش در زندان عادل آباد شیراز حلق آویز شد.‏
عزت جانمی همراه با شوهرش، عنایت‌الله اشراقی، و دخترش رویا، دستگیر شد. خانواده اشراقی پیشتر تجربه ‏دستگیری توسط سپاه پاسداران را داشتند، اما کشور را ترک نکردند و حتی شهر شیراز را ترک نکردند.‏ شوهرعزت، عنایت‌الله اشراقی، دو روز پیش از او ‌در سن ۶۳ سالگی حلق آویز شد. ‏ عزت همراه با دختر جوانش، رویا، حلق آویز شد.‏
روز ملاقات زنان در زندان عادل آباد شنبه بود. پس از ساعت ملاقات، این ده زن در روز شنبه ۲۸ خرداد برای ‏اعدام برده شدند.‏ ملاقات مردها روز‌های پنجشنبه بود. دو روز پیشتر، در روز پنجشنبه ۲۶ خرداد، شش مرد بهائی پس از ساعت ‏ملاقات حلق آویز شده بودند. ‏ مردهایی که برخی‌شان خویشاوند درجه یک زنانی بودند که روز شنبه اعدام شدند:‏
(بهرام یلدایی، ۲۸ ساله ( پسر نصرت غفرانی
کورش حق بین، ۳۴ ساله‏
جمشید سیاوشی، ۳۹ ساله (شوهر طاهره ارجمندی)‏
دکتر بهرام افنان، ۵۰ ساله
‏ عنایت الله اشراقی، ۶۳ ساله (شوهر عزت جانمی و پدر رویا اشراقی)‏
عبدالحسین آزادی، ۶۶ ساله
‏ حلق آویز کردن ده زن، دو[سه ] روز پس از دار زدن شش مرد، برای جامعه بهائی‌ فاجعه‌ای باورنکردنی بود: 'فاجعه ‏بود، فاجعه! هیچ کس باور نمی‌کرد اینها را اعدام کنند! همه فکر می‌کردند مثل دستگیری‌های پیشین اینها دستگیر ‏شده‌اند، بازجویی می‌شوند و بعد آزاد می‌شوند. چه کسی فکرش را می‌کرد که مادر و پسر را با هم اعدام کنند؟ زن و ‏شوهر را با هم حلق آویز کنند؟ سه نفر از یک خانواده، پدر و مادر و دختر را با هم اعدام کنند؟'‏ هنوز حرف زدن درباره فجایعی که بر بهائیان رفته دشوار است. هنوز بسیاری از بهائیان در ایران زندگی می‌کنند و ‏علیرغم همه دشواری‌ها، از محرومیت از حقوق شهروندی مانند اخراج از کار و محرومیت از حق تحصیل گرفته تا ‏سلب حق زندگی، حاضر به ترک خاک وطن نیستند. اما هراس در میان آنان مانع از گفتار و بیان بسیاری از حقایق ‏است. و حتی آنان که عزیزی را از دست داده‌اند ترجیح می‌دهند که بدون ذکر نام صحبت کنند چرا که حاضر نیستند ‏برای هیچ کسی مشکل بیافرینند. ‏
‏ ‏ خواهر یکی از دختران اعدام شده می‌گوید

واقعا نمی‌دانم تاثیر این واقعه را در زندگی شخصی‌ام چگونه بیان کنم. ‏البته هرکسی وقتی عزیزی را از دست میدهد خیلی دچار افسردگی میشود چرا که دیگر فرصت دیدار نخواهد داشت! ‏بچه‌های من هیچوقت فرصت دیدار خاله‌شان را پیدا نکردند.' ‏
و ادامه می‌دهد
ولی چیزی که خیلی دردناک است این است که ایرانی را که آدم این همه دوست دارد و بهش عشق ‏دارد و افتخار می‌کند، معدودی پیدا می‌شوند که حاضرند بکشندش، چون عقیده‌اش با عقیده دولت فرق می‌کند! ‏احساس خیلی بدی است که بدانی اینها چه مردم صلح جویی بودند، که غیر از عشق به مردم دیگر چیزی نداشتند، نه ‏کینه‌ای نسبت به کسی داشتند، و نه آزارشان به کسی میرسید، و اینطوری با آنها رفتار شد. چطور ممکن است کسی ‏اینها را دوست نداشته باشد؟ آدم احساس تاسف می‌کند از اینکه دنیا به این مرحله‌ای رسیده باشد که مردم نتوانند ‏تشخیص دهند که این درست نیست! این عدالت نیست! در عین حال یک مقدار هم خوشحال بودیم که اینها مقاومت کردند و روی عقیده‌شان و آنچه را که بهش معتقد بودند ‏ایستادند. خواهرم پر از شور زندگی بود! ولی اگر می گفت بهایی نیستم و آزاد می‌شد، شاید من متاسف می‌شدم و از ‏او می‌پرسیدم تو که به صلح و انسانیت و اصولی معتقدی، چطور شد به همه چیز پشت پا زدی؟'‏
خواهر دیگری از شورونشاط خواهرش می‌گوید:
همیشه می‌خندید و خوشحال بود و می خواست همه را خوشحال ‏کند. این اواخر در فکر ازدواج بود ودرباره خواستگارهایش فکر کرده بود و تقریبا می دانست کدام یکی را می ‏خواهد انتخاب کند.'‏
و می‌افزاید
اعدام خواهرم برای من خیلی سنگین بود. او نه فقط خواهر من بلکه صمیمی ترین دوست من بود. ‏رابطه‌ی خاصی داشتیم. طوری که او از صدای من همه چیز را می‌خواند. در دشوار ترین دوره‌ زندگی‌ام که کودکم ‏سرطان داشت، او خیلی به من کمک کرد! من هنوز وقتی که کسی را می بینم که حالت او را دارد، بی‌اختیار پشت ‏سرش کشیده می شوم. من درگیر بیماری عزیزی بوده و هستم، می دانم که بعضی چیزها را شاید بشود قبول کرد. اما ‏مرگ عزیزی اینطور ناگهانی خیلی سخت است آدم بپذیرد!'‏
برادر یکی از این زنان می‌گوید
آنها را شکنجه میدادند و از آنها میخواستند اعتراف کنند که جاسوس اسرائیل هستند. ‏مثلا برای اینکه پیش از انقلاب برای زیارت اماکن مقدس بهائی به اسرائیل رفته بودند. آخر وقتی که پیامبر ما به ‏آنجا تبعید شد که آنجا هنوز اسرائیل نشده نبود! بلکه جزو امپراتوری عثمانی بود. مثل اینکه بگویند ایرانی‌هایی که ‏برای زیارت به مکه می‌روند، جاسوس عربستان سعودی هستند!'‏
یکی از بستگان این زنان می‌گوید
' آنها را شکنجه روانی می‌کردند. (او) را خیلی ترسانده بودند. گفته بودند که قلبت ‏را از سینه درمیاریم.'‏
خبر اعدام ده زن بهایی روز یکشنبه صبح در میان بهائی‌های شهر می‌پیچد. جریان رسیدن خبر به مادری که موفق ‏به دیدن جسد دخترش شده بود، چنین است:
‏'خیلی نگران بودم. روز قبل دخترم مثل همیشه نبود، ولی چیزی بهم نگفت. همیشه می‌ایستاد، آخر ملاقات برایم ‏دست تکان می‌داد. این دفعه غیب شد. روز بعد شنیدم که ده زن اعدام شده‌اند. نمی‌دانستم حقیقت دارد یا نه، نمی‌دانستم ‏چه کسانی اعدام شده‌اند. از شدت ناراحتی از خانه زدم بیرون. همین‌ که رفتم بیرون، دیدم یکی از دوستانم با پسر ‏جوانش به طرف من می‌آیند. پرسیدم 'حقیقت داره؟' آن خانم یک کاغذ در آورد و اسم‌ها را برایم خواندند. شمردم، ۹ ‏تا اسم بود. فهمیدم، و پرسیدم 'دختر من هم هست؟' که گفت 'بله'. من می‌خواستم جسدش رو ببینم. با یکی دوتا ‏دیگر از مادرها رفتیم به طرف زندان * رفتیم التماس کردیم به پاسدارها که جسد را ببینیم. خلاصه قبول کرد. ما را برد ‏به یک اتاق کثیفی که در آن یک پنکه‌ای آن بالا می‌چرخید. ده تا جسد روی زمین افتاده بودند. مادر مونا او را ‏شناخت. من دخترم را از روسری که به سر داشت شناختم. روی صورتش با چشم بندی بسته شده بود. بوسیدمش. به ‏جای خواهر و برادرها و پدرش هم بوسیدمش. چشم‌بند را گذاشتم روی صورتش و آمدم بیرون. اجساد را ندادند که به ‏خاک بسپاریم. از یک بازجو خواهش کردیم که بذارید به خاک بسپاریم. گفتند که نه! همه یک جا دفن می‌شوند*.'‏
از اعدام شدگان وصیت‌نامه‌ای بجا نمانده است. یکی از دخترها نوشته‌ای کوتاه را روی تکه کاغذی به این مضمون ‏نوشته و برای خانواده‌اش فرستاده بود
هیچ کسی حق ندارد برای من سیاه بپوشد و گریه و زاری کند، جز مادرم که ‏می‌دانم دلش طاقت نمی‌آورد
‏ اما چمدان وسایل و لباس‌های زنان را پس از اعدام به خانواده‌های آنان تحویل دادند.‏ برادری می‌گوید
'هنوز این چمدان عزیزترین چیزی است که دارم!'‏
‏*نقل قول غیرمستقیم از طریق یکی از فرزندان این مادر.
‏ پی نوشت:
این مطلب پس از گفتگو با برخی از اعضای خانواده‌های اعدام شدگان تهیه شده است. با تشکر از کمک ‏دایان علائی، نماینده جامعه بین‌المللی بهائی در سازمان ملل متحد در ژنو، که در برقراری ارتباط با این خانواده‌ها ‏مرا یاری نمود.

توضیح
در مطلب فوق اشتباهات تاریخی وجود دارد : روز ملاقات زندانیان مرد چهارشنبه بود و آخرین روز ملاقات هم بیست و پنجم خرداد بود ولی چون اعدام ها معمولا سحرگاه صورت می گیرد ایشان را سحرگاه بیست و ششم خرداد به دار آویختند ؛ بنابراین روز شهادت بانوان نیز برخلاف آنچه مشهور شده است سحرگاه یکشنبه بیست و نهم خرداد است چون عصرشنبه بیست و هشتم خرداد آنها را ملاقات کرده اند.
* پزشکی قانونی در میدان شهرداری و زیرزمین اداره دادگستری بود و نه زندان

در تهیه این مطلب همچنین از زیر استفاده شده است.‏
رویای مونا ‏Mona's Dream http://monasdream.com/
/ امید، یادبودی در دفاع از حقوق بشر http://www.abfiran.org/farsi/memorial.php

عبد‌الله شهبازی وقایع‌نگار بازداشت شد



عبد‌الله شهبازی نویسنده و وقایع‌نگار تاریخ معاصر ایران با شکایت شاکیان خصوصی از سوی شعبه اول دادیاری شهر شیراز احضار و روانه زندان شد.
اتهام این وقایع‌‌نگار «نشر اکاذیب و وارد کردن افترا» عنوان شده است.
عبد‌الله شهبازی پس از عباس پالیزدار دومین فردی است که در یک هفته گذشته به اتهام نشر اکاذیب و متوجه کردن اتهاماتی به مسئولان جمهوری اسلامی بازداشت می‌شود.
پالیزدار که وابستگی حزبی وی به محافظه‌کاران تکذیب شده است در یک سخنرانی جنجالی در شهر همدان ۴۴ مسئول برجسته جمهوری اسلامی را به فساد مالی متهم کرده بود.
آقای شهبازی در ۱۵ فروردین ماه سال‌جاری پیش‌بینی کرده بود که از سوی مقامات جمهوری اسلامی بازداشت خواهد شد.
خبرگزاری‌های ایران، امروز چهارشنبه در گزارشی به نقل از احمد سیاوش‌پور رئیس کل دادگستری استان فارس اعلام کردند: «شهبازی پس از تحقیقات اولیه و با صدور قرار تأمین به میزان ۱۰۰ میلیون تومان، دستگیر و پرونده‌ وی در شعبه‌ ۴ دادیاری دادسرای ناحیه‌ یک شیراز در حال رسیدگی است.»
جنجال عبدالله شهبازی عبد‌الله شهبازی یکی از پژوهشگران نزدیک به وزارت اطلاعات است که با انتشار کتابی حجیم برخی مقامات نظامی و سیاسی جمهوری اسلامی را متهم به زمین‌خواری و سوء استفاده از موقعیت شغلی خود کرده است.
آقای شهبازی یکی از فعالان حزب توده در ایران بود که پس از پیروزی انقلاب اسلامی در ایران در سال ۱۳۵۷ از عضویت در این جریان سیاسی انصراف داد.
وی بعد‌ها در سال ۱۳۶۷ در تأسیس موسسه مطالعات و پژوهش‌های سیاسی وابسته به وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی ایفای نقش نمود و به مدت یک دهه اداره امور این مؤسسه را بر عهده داشت.
روز ۲۲ آذرماه سال ۱۳۸۶ شهبازی با ایراد یک سخنانی در دانشگاه شیراز برخی از مسئولان شهر شیراز را زمین‌خوار متهم کرد که متعاقب آن به شعبه نهم دادسرای شیراز فراخوانده شد.
شهبازی تقریباً پنج ماه بعد در ۸ فروردین ۱۳۸۷ کتابی ۱۴۶۱ صفحه‌ای با عنوان «زمین و انباشت ثروت: تکوین الیگارشی جدید در ایران امروز» بر روی وب‌سایت شخصی خود قرار داد که در آن برخی از مسئولان امنیتی و سیاسی استان فارس را به زمین‌خواری متهم شده‌اند.
وب‌سایت آقای شهبازی چند هفته پس از انتشار این کتاب از سوی کمیته مصادیق فیلترینگ جمهوری اسلامی مسدود شد.

نظرهای خوانندگان
در مورد عبدالله شهبازی چند نکته قابل ذکر است: 1. ایشان از جمله نیروهای حزب توده بود که با انحلال این حزب در ایران برای بقا به دامن جمهوری اسلامی روی آورد. نمونه های دیگری از این افراد نیز در درون نظام وجود دارند که از جمله آنها حسین پناه، شهریار زرشناس و .. هستند. فرصت طلبی و زمان شناسی این افراد بسیار واضح است و اینکه الان به افشاگری روی اورده اند نیز محل تردید است. به نظر می رسد که این افراد در تحلیلهای خود به این نتیجه رسیده اند که این نظام دوامی ندارد و باید برای بقای مجدّد دست به اقدام زد. 2. البته می توان خوش بینانه نیز به مطلب نگاه کرد و فرض را بر این گذاشت که شهبازی با طی مسیری طولانی به حقیقت دیدگاههای پیشین خود پی برده است، که بعید به نظر می رسد. -- مهتاب ، Jun 18, 2008 در ساعت 01:13 PM
من بسیار متا سف و نیز نگران هستم از این خبر. چرا؟ به چند دلیل:1. در حالی که شهبازی خود زمین خوار است خال در این خریان نقش مظلوم را پیدا کرده.2. در حالی که آدم قلم به مزد و بی حقیقتی است جزو محققین تاریخ دارد حساب می شود و خبر گرفتاریش که ناشی از ضد و بند هایی هست که خود جزء بزرگی ازآن است به حساب مثلا تاریخ دان بودنش دارد گذاشته می شود3. دستگیری اش او را که شریک سردمداران جمهوری اسلامی بوده و هست او را از زمره ستمدیدگان نظام می کندچیزی که در حق او صادق نیست.-- علی آملی حسینی ، Jun 18, 2008 در ساعت 01:13 PM
این خبر نه مهم است و نه می ارزد جدی گرفته شود. شهبازی بلد است چطور با رژیم معامله کند چه در مثلاً زندان و چه وسط زمین های میلیاردیش. دستگیری او را جدی گرفتن نشانه سادگی است.-- محمدفارسی مدان ، Jun 18, 2008 در ساعت 01:13 PM
به نظر من دستگیری شهبازی احتیاج به تحلیل پیچیده ندارد. عدهای گردن کلفت زمین خوار --که یکی از آن ها خود شهبازی باشد--سر خوردن مال مردم دعوایشان شده. یک دسته شان امروز زورشان چربیده و عنصر اصلی دسته دیگر را به زندان انداخته اند. چون نفع همه شان در ادامه وضعیت موجود است به زودی آشتی می کنند و دعوا تمام می شود و با هم به بخور بخورشان ادامه می دهند. شهبازی هم برای جشن گرفتن فورا کتاب تاریخ جدیدی به جمهوری اسلامی هدیه می کند-- علی ، Jun 18, 2008 در ساعت 01:13 PM
سلام از مطالب شما متشکرم و از نحوه اطلاع رسانیتان هم. به نظر من رژیم بزرگترین حماقت را در ماجرای دستگیری شهبازی مرتکب شد، به چند دلیل: اول اینکه تا کنون او را مورخ حکومتی می دانستند اما اینک چهره ای مبارز به خود گرفته است. دوم شهبازی مورخ مورد تایید خامنه ای است، پس گرفتن او خیلی به نفع آنها نیست. اما یک نکته: برخی از کسانی که اظهار نظر کرده اند اشتباه می کنند، شهبازی اطلاعات وسیعی از درون رژیم دارد که می تواند خیلی برای آنها گران تمام شود. آنها با علم به این اطلاعات که از قبل بیش از دو دهه همکاری با وزارت اطلاعات به دست آمده، او را دستیگر کرده اند، البته مباحث زمین هم در میان هست، اما مسئله مهمتر همان اطلاعات منحصر به فرد اوست از درون رژیم/-- حمید حقیقی ، Jun 18, 2008 در ساعت 01:13 PM

در رابطه با بيست و پنجمين سالگرد اعدام١٠ زن و ٦ مرد بهائی ايرانی در جمهوری اسلامی


بيانيه سازمان سوسياليست های ايران

سازمان سوسياليست های ايران، خاطره ١٠ زن و ٦ مرد بهائی ايرانی که در ٢٥ سال قبل در روز های ٢٨ و ٢٦ خرداد ١٣٦٢ در زندان عادل آباد شيراز به «جرم» عقيدتی ، بهائی بودن حلق آويز شدند، گرامی می دارد و رژيم جمهوری اسلامی ايران را بخاطر اين جنايت ضد بشری که کاملا در مغايرت با اهداف ، خواسته ها و شعارهای انقلاب بهمن ١٣٥٧ بود، محکوم می کند و بروان آن جانباختگان درود ميفرستد!
بنظر ما سوسياليست های مصدقی نمی توان ادعای طرفداری از «اعلاميه جهانی حقوق بشر» را داشت و از حاکمين مستبد و قانون شکن جمهوری اسلامی خواستار محترم شمردن تمام حقوق مندرج در آن« اعلاميه » را شد، ولی بدلايلی رسمأ و بطور صريح به پايمال شدن حقوق شهروندی هموطنان بهائی و ديگر اقليت های مذهبی از سوی مقامات امنيتی و قضائی جمهوری اسلامی ايران و برخی از روحانيون دولتی مذهب شيعه اعتراض نکرد و اعمال ضد بشری آن مقامات را محکوم ننمود!
مقامات جمهوری اسلامی با بی توجهی به حقوق شهروندی که در قانون اساسی جمهوری اسلامی برای تمام شهروندان ايرانی درنظرگرفته شده است، بطور مستمر حقوق دگرانديشان ، ازجمله حقوق شهروندی بهائيان را پايمال کرده و می کند. امری که نمی تواند مورد اعتراض نيروهای طرفدار حاکميت قانون، آزاديخواهی و نظام دمکراسی و مردم سالاری قرار نگيرد!
ما سوسياليست های مصدقی به پايمال شدن حقوق شهروندی هموطنان بهائی از سوی مقامات جمهوری اسلامی شديدأ اعتراض داريم و چنين اعمال و کرداری که در حقيقت چيزی جز پايمال شدن «حقوق بشر» از سوی مقامات حکومتی و مذهبی نيست را، محکوم می کنيم!
ما سوسياليست های مصدقی به بازداشت هموطنان بهائی از جمله توقيف ٧ نفری که فعاليت های جامعه بهائی در وطنمان ايران را همآهنگ می کردند، شديدآ اعتراض داريم و خواستار آزادی تمام هموطنان بهائی زندانی ، همچون ديگر زندانيان سياسی ـ عقيدتی می باشيم!
بنظر ما سوسياليست های مصدقی بی مناسبت نخواهد بود تا در رابطه با پايمال شدن حقوق بهائيان در ايران حتی در دوران رژيم محمدرضاشاه پهلوی ، جملاتی را از کتاب « خاطرات و مبارزات فلسفی » در اين «بيانيه» نقل کنيم ، موضوعی که اشاره ی کوتاهی به آن ، پرده از گوشه هائی از سابقه کج انديشی بخشی از روحانيون مذهب شيعه در وطنمان ايران بر می دارد و در همان رابطه همچنين به يکی ديگر از تفاوتهای « ارزشی » بين طرز تفکر و بينش فکری دکتر مصدق و دکتر محمود احمدی نژاد را برملا می کند، که اين خود هشداری به آنعده از افراد و کوشندگان سياسی است که بغلط کوشش دارند تا اين همانی مابين سياست و عملکرد اين دو سياستمدار ايرانی بوجود آورند و احمدی نژاد را مصدق قرن ٢١ فرض می کنند!
حجت الاسلام محمد تقی فلسفی همان واعظ و سخنران معروف دوران حکومت محمدرضا شاهی بود که يکی از افتخارات دوران زندگيش مبارزه با «بهائيت» بود، که همچنين از طريق برنامه های راديوئی تهران مردم ايران را عليه جماعت بهائی تحريک می کرد که از سوی طرفداران آقايان شيخ محمود حلبی و آيت الله مصباح يزدی و « انجمن حجتيه» ـ انجمن ضد بهائيت ـ ، بنام «آيت الله فلسفی» نام برده می شود، در آن دوران کوشش فراوانی در جهت پايمال کردن حقوق شهروندی ايرانيان بهائی نمود، بطوريکه بعد از سرنگونی حکومت قانونی و ملی دکتر مصدق از طريق کودتای سازمان های جاسوسی سيا و انتليجنت سرويس در ٢٨ مرداد ١٣٣٢ که در آن کودتا همچنين بعضی از روحانيون شيعه دست داشتند، موفق می شود تا با جلب موافقت محمدرضاشاه پهلوی و ياری و کمک برخی از مقامات دولت کودتا ازجمله سرتيپ تيمور بختيار و سرلشگر علوی مقدم ، در ويران نمودن مرکز عبادتگاه بهائيان در تهران (حظیرة القدس) ، نقش بزرگی ايفا نمايد و با در دست گرفتن کلنگ ، شخصأ در امر تخريب آن ساختمان پيشقدم شود.
در صفحات ١٣٢ و ١٣٣ كتاب «خاطرات و مبارزات فلسفی» دربارهِ ملا‌قات آن روحانی مذهب شيعه با دكتر مصدق ، آنهم بخاطر رساندن پيام مرحوم آيت‌الله العظمی بروجردی به وی ( در دورانی که دکتر مصدق نخست وزير ايران بوده است ) و كمك خواستن از رئيس دولت براي جلوگيری از فعاليت های مذهبی و جلوگيری از اجرای مراسم مذهبی بهائيان و حتی مخالفت با تماس و رفت و آمد شيعيان با آنها، نوشته شده است که:
مصدق بعد از تمام شدن صحبت من به‌گونه‌ای تمسخرآميز قاه‌قاه و با صدای بلند خنديد و گفت: آقای فلسفی! از نظر من مسلمان و بهايی فرق ندارند همه از يك ملت و ايرانی هستند.
زنده باد مبارزه در دفاع از حقوق دمکراتيک و شهروندی تمام آحاد ملت ايران ، صرفنظر از وابستگی قومی، مذهبی، مسلکی، جنسيت، شغل و مقام هر يک از آن احاد!
سازمان سوسياليست های ايران خواستار آزاديهای اجتماعی ، ازجمله آزادی دين و مذهب می باشد!

هيئت اجرائی سازمان سوسياليست های ايران
سه‌شنبه ۲٨ خرداد ۱٣٨۷ - ۱۷ ژوئن ۲۰۰٨

socialistha@ois-iran.com
http://www.ois-iran.com/

یکشنبه ۱۵ ژوئن ۲۰۰۸

شهبازی و پورپیرار





نوشته‌ی: اهورا اشون1) من شخصاً با ناصر پورپیرار، هیچ آشنایی ندارم و نمی‌دانم تحصیلاتش چیست. فقط از روی نوشته‌هایش فهمیدم که هر چه هست، «زبان‌شناس» نیست و از زبان‌های باستانی ایران، تقریباً هیچ نمی‌داند. ایشان در مورد وجه تسمیه‌ی «پارس» به عنوان یکی از اقوام ایرانی، می‌گوید که منظور صدای سگ (= پارس) است و این لقب را بومیان ایران برای تحقیر آریاییانِ مهاجر به دسته‌ای از ایشان دادند! ... راست‌اش را بخواهید، به نظر من همین اظهار نظر برای فهمیدنِ تراز علمی و نیز تراز شخصیتی آقای پورپیرار کافی است ... آخر بنده‌ی خدا! گیرم که تو درست می‌گویی؛ پس چگونه شد که آریاییان به این لقبِ توهین آمیز افتخار کردند و نگهش داشتند؟ ... و جالب این‌که آقای پورپیرار، استدلالات خود را محکم‌تر از سرب می‌خواند! ... البته احتمالاً منظور ایشان، سرب مذاب بوده است!!!2) امّا نکته‌ی بسیار قابل توجه در مورد پورپیرار، سابقه‌ی توده‌ای وی است. من قصد تکفیر او به سبب این سابقه را ندارم، اما برای‌ام بسیار جالب است که یک توده‌ای سابق دیگر، یعنی «عبدالله شهبازی» هم، در بسیار جهات، درست در همین مسیری گام برمی‌دارد که پورپیرار به آن دل‌بسته است.عبداللّه شهبازی فرزند یک کمونیست دو آتشه است که در زمان شاه اعدام شد. خود او نیز بعدها به حزب توده پیوست و برای آن، قلم میزد. امّا گویا بعدها به خدمت وزرات اطلاعات در آمد. جلد دوّم کتاب «از ظهور تا سقوط سلطنت پهلوی» را او نوشته است که شرح و بسطی است بر خاطرات ارتشبد فردوست. او همچنین در مجله‌ی «مطالعات سیاسی»، مقالاتی نوشت که اگرچه امضایی ندارند، اما سبک و سیاق آن‌ها، فریاد می‌زند که به خامه‌ی همان عبدالله شهبازی هستند. (از این مجله، ظاهراً فقط دو شماره در سال 1370 و 1372 منتشر شد! ... در مقدمه‌ی اولین شماره، تصریح شده که کارگردانان این مجله، همان‌ها هستند که ظهور و سقوط پهلوی را منتشر کرده‌اند.)مقالات و نوشته‌های عبداللّه شهبازی، نشان از دسترسی فوق‌العاده‌ی او به آرشیوهای وزرات اطلاعات در مورد اشخاص دارند. این امر، مرا بر آن می‌دارد که شهبازی را نسخه‌ی مشابه روان‌شاد «اسماعیل رایین» بنامم. کسی که با هدایت برخی مقامات دولت پهلوی، به جنگ با فراماسونری و کهنه رجالِ انگلوفیل رفت تا به این وسیله «یانکوفیل‌ها» تثبیت شوند.قیاس بین عبداللّه شهبازی و ناصر پورپیرار بسیار جالب توجّه است: هر دو سوابق کمونیستی و توده‌ای دارند و هر دو سخت در صدد اثبات نقش توطئه آمیزِ یهودیان در دنیای کهن و نو دارند. ردّپای بسیاری از آرای پورپیرار در مورد یهودیان را می‌توان در نوشته‌های عبدالله شهبازی یافت. همان تعابیر و گاه همان جملات! ... گزافه نیست اگر بگویم این شاگرد و آن استاد است! ... امّا شهبازی بسیار پخته‌تر و آگاهانه‌تر عمل می‌کند. در واقع، پورپیرار وجهِ ژورنالیستیِ کنش‌های پنهان‌ترِ شهبازی است؛ و به همین میزان، خام‌تر و سبک مایه‌تر. مثلاً پورپیرار در شرح تاریخ هخامنشیان، عمده‌ی استنادات‌اش را بر تورات می‌نهد که البته برای خواننده‌ی عادی، چندان قابل نقد نیست. اما، شهبازی، صراحتاً تورات را متنی متأخر و لاجرم ضعیف میداند و در عین حال، بیشترین تمرکز را بر دایرة المعارف (جودییکا) قرار می‌دهد و شواهد مطلوب‌اش را از درون آن استخراج می‌کند. با این وصف، اهتمام هر دو، به نفی هویت و غرور ملّی است و برجسته کردنِ نقش یهودیان در هر فرآیند برجسته ی اجتماعیِ قبل از اسلام. به نظر من، شناخت پدیده‌ی ناصر پورپیرار، بدون کشف پدیده‌ی عبداللّه شهبازی، کاری ناتمام است …و این شهبازی در مورد چگونگی دستیابی‌اش به متن اعترافات ارتشبد فردوست و سایر اطلاعات‌اش، به نحو سرگرم کننده‌ای دروغ می‌گوید. فکر می‌کنم هنوز مصاحبه‌ای از او در «پیک نت» هست که اگر بخوانیدش، خودتان خواهید فهمید چه تقلایی کرده است در پنهان نمودن ارتباطات‌اش با محافل اطلاعاتی!به هر حال، من در انگیزه‌های یهودی‌ستیزانه‌ی این دو نویسنده تردید دارم و گمان می‌کنم قصد آن‌ها بیشتر بزرگ‌نمایی قدرت یهودیان است تا روشنگری برای ستیزه با آنان.امان از دست این کمونیست‌های توّاب که در شاگردیِ نومسلمانانِ یهودی‌تبار، از استاد سَرتر شده اند!


منبع :هزاره ها

معرفی مختصر عبدالله شهبازی


در حال انتقال آرشيو، چشمم خورد به يادداشتی که چندماه پيش در پاسخِ عبدالله شهبازی نوشته بودم. گفتم شايد بد نباشد معرّفی‌نامه‌ی کوچکی از وی به خواننده‌ی مشتاق ارائه دهم. همان‌جا چند خطّی به پيوست بر آن افزودم. آن‌چه در زير می‌آيد همان پيوست است:
عبدالله شهبازی -فرزند حبيب‌الله خان شهبازی که در غائله‌ی ايل قشقايی عليه انقلاب سفيد، به فرمان شاه اعدام شد- نخستين کسی است که در سال 1364، طی مقاله‌ای در کيهان هوايی، نظريه‌ی "تهاجم فرهنگی" را مطرح و باب روز کرد و به اين طريق، آغازگر برخورد شديد نظام با جمع مشورتی کانون نويسندگان و روشنفکران گشت. پس از آن بود که برنامه‌ی هويّت -شايد به پشتيبانی فکری و هدايت هم‌او- به‌راه افتاد.شهبازی در دوران دانشجويی‌اش در دانشگاه شيراز، مدّتی به زندان افتاد(زندان عادل آباد) و در آن‌جا بود که از طريق محمدعلی عمويی، جذب تفکّر حزب توده شده به سازمان جوانان آن حزب پيوست. پس از پيروزی انقلاب نيز به زندان افتاد و البته بلافاصله از پيشينه‌ی خويش "توّاب" شد. محصول اين توّابی، اجرای پروژه‌ی کتاب‌سازی برای تشکيلات امنيتی جمهوری اسلامی بود. گفته می‌شود که او خود از جمله بازجويان کيانوری، احسان طبری و تيمسار فردوست و بعضی ديگر از زندانيان سرشناس توده‌ای يا سياسی بوده و بر کتاب آنان مقدمّه هم نوشته است. مقدمه‌ی خاطرات ايرج اسکندری نيز کار عبدالله شهبازی است. در واقع وی از جمله کسانی بوده و هست که در سايه، به ساختن پيشينه و پشتوانه‌ی تاريخی نظام جمهوری اسلامی کمک شايان توجهی کرده است. نيز با نشر آثار شديدآ يهودستيزانه -چون زرسالاران يهودی و پارسی و ...- و پراکندن تخم نژادپرستی، به استراتژی و ايدئولوژی ضدّ يهود نظام سوخت رسانده است. در همان مجموعه، وی خطّّ مشی‌يی ضدّ ملّی درپيش می‌گيرد و به تحريف تاريخی بر عليه نياکان و تاريخ پرافتخار ايران‌زمين می‌پردازد. اين‌روزها نيز آقای شهبازی با نوشتن به‌اصطلاح بيوگرافیِ زنده نامان علی دشتی و مظفّر بقايی کرمانی و تنی ديگر از شخصيّت‌های برجسته‌ی تاريخی، در واقع به "هويّت سازی" برای آنان مشغول است. از سِمت‌های نامبرده می‌توان برنامه‌سازی برای بخش سياسی تلويزيون جمهوری اسلامی، مسئوليت بخش اسناد تاريخِ معاصر بنياد مستضعفان و کارمند ارشد موسسه مطالعات و پژوهش‌های سياسی نام برد.

فساد اقتصادي و سياسي كه در تاريخ خوانده بودم در شيراز ديدم



روز اول دیماه جاري شعبه نهم دادسرای شیراز احضاریه جدیدی برای عبدالله شهبازی مورخ معروف كشور ارسال كرد و مجدداً مرجع رسیدگی شعبه 5 اداره آگاهی نیروی انتظامی شیراز (ویژه رسیدگی به پرونده‌های قتل) تعیین شد. این احضاریه كه مربوط به اعتراض و افشاگريهاي شهبازي درباره زمين خواري در برخي نقاط استان فارس است، برای 3 تن از ریش‌سفیدان محترم و معمر طوایف سُرخی (مشهدی امیرقلی سُرخی دهداری، حاج شلال تدریس و ملا شکرالله شکراللهی) نیز ارسال شده و مرجع رسیدگی همان شعبه تعیین شده است.

با اين حال، به‌رغم دستور قاطع و سریع دادستان کل کشور، نه تنها مقامات مربوطه قضایی و مراجع ذیربط در اداره کل منابع طبیعی فارس به توقف عملیات اجرایی شرکت احرار فارس و دلالان و عوامل محلی آن در تخریب مراتع و اراضی عشایر، تا رسیدگی نهایی به مسئله، اقدام نكرده اند بلکه پس از گذشت چند هفته، با تصوّر اینکه ماجرا به فراموشی سپرده شده، اقدامات مافیای زمین‌خوار فوق از سر گرفته شده است.

شنبه گذشته جمعي از دانشجويان دانشگاههاي شيرازي به منزل استيجاري شهبازي رفتند تا اين مورخ برجسته ضمن شرح كل ماوقع به بيان نقاط آسيب پذيري در فسادهاي اينچنيني بپردازد.

به گزارش خبرنگار رجانیوز، در این دیدار دانشجویان با استقبال از حرکت های عدالتخواهانه و افشاگرانه متفکرین و فرهیختگان کشور، از مجاهدتهای علمی شهبازی در عرصه تاریخ انقلاب و شناسایی کانون های توطئه و تهدیدات مختلف قدردانی نمودند.

همچنین برخي از این دانشجویان که پیش از این در جریان اعتراض به روند ساخت و ساز برج های قصرالدشت (محمدپور) به دادگاه احضار شده بودند، حمایت خود را از اقدامات اخیر شهبازی در افشاگری زمین خواری در منطقه دشت سیاخ اعلام نموده و ضمن ابراز تأسف از احضاریه های متعدد برای وي از سوی دستگاه قضایی و انتظامی استان و 3 تن از ریش سفیدان عشایر سرخی، خواستار تأمل و رسیدگی سریع دادستانی استان به این موضوع شدند.

در این دیدار عبدالله شهبازی نيز ضمن شرح وقایع هفته های اخیر که منجر به صدور 2 نامه سرگشاده وي به عنوان نماینده 2000خانوار عشایر سرخی خطاب به مسئولان عالی رتبه کشور شد، تصریح كرد: «پس از ترک شیراز در سال 54 و انجام کارهای تحقیقاتی در تهران، این اواخر در سن بازنشستگی با هدف تأسیس مرکز پژوهشی تاریخی و احداث کتابخانه بزرگ دیجیتال (کتاب و اسناد تاریخی) وارد شیراز شدم که متأسفانه مفاسدی که در کتاب ها و اسناد با آن برخورد نموده بودم را به صورت ملموس مشاهده کردم و تکلیف خود را در اعتراض به روند موجود و سیستم بسته خویشاوندسالارانه استان می بینم.»

وی ضمن اشاره به تحقیقات گذشته خود پیرامون تحولات ساختاری 20 ساله اخیر حیات جمهوری اسلامی، عدم چرخش و تصلب نخبگان و خطرات ناشی از آن، خواستار تعبیه مکانیسم هایی جهت گردش نخبگان در عین حفظ تجربه نسل اول با حفظ شوون آنان شد.

بنا بر این گزارش، شهبازي ضمن اشاره به تجربه شوروی سابق و حضور نخبگان انقلابی که حاضر به تحویل قدرت به نسل بعد از خود نبودند، خاطر نشان ساخت: در صورت تصلب نخبگان و «الیته حاکم» و همچنین فساد در میان عناصر اولیه، سیستم و نظام متکی به این نسل خاص، با فقدان این نسل، به تدریج از بین می رود.

وي در بخش دیگری از سخنان خود ضمن اشاره به تأكيدات مکرر رهبر انقلاب در خصوص ایجاد «طبقه جدید» در جمهوری اسلامی، نسبت به پیدایش و ریشه دار شدن این طبقه هشدار داد و تمایل این طبقه به استفاده از اهرم های دولتی جهت کسب قدرت و ثروت و حتی وجاهت علمی و مدارک دانشگاهی را خاطر نشان ساخت.

وی صعود پیش بینی نشده دکتر احمدی نژاد را ضربه بزرگی به این طبقه جدید دانست و حضور او را کُند کننده روند الیگارشیک شدن ساختار سیاسی نظام جمهوری اسلامی دانست.

اين مورخ، ضمن تشریح وقایع چند سال اخیر، حضور دولتی با شعار عدالتخواهی و بازگشت به آرمانهای اصیل انقلاب و کار و خدمت صادقانه را از الطاف خفیه الهی برشمرد و آن را شروعی خوب برای بازسازی تفکر انقلابی خواند.

وي در ادامه ضمن تشریح برخی مسائل تئوریک در حوزه مفاسد اقتصادی و سیاسی تصریح کرد: آنچه در پژوهش های خود به کرات به آن برخورد کرده و غالباً در مقالات و کتابهای خود اشاره نموده بودم به بدترین و حادترین شکل آن در شیراز وجود دارد و متأسفانه سیستم بسته خویشاوند سالارانه و تعارفات رایج و چشم پوشی های غیر شرعی کارگزاران استان، این روند را تشدید نموده است.

شهبازی ضمن اشاره به خصوصیات منطقه سیاخ و کوه دلو در 35 کیلومتری شیراز و تهاجم شرکت های مختلف به اراضی کوهپایه دلو و مراتع عشایر، وقف نامه موجود در منطقه را جعلی دانست و به بیان سیر تاریخی ثبت وقف نامه فعلی و تغییر وقف نامه های دوران صفوی در کل کشور توسط خانواده های زرسالار و متنفذ دوران پهلوی اول و دوم پرداخت. وي نسبت به جعل و چپاول موقوفات دوران صفویه در کشور هشدار داد.

وی درخصوص شیوه های غارت زمین های وقفی بیان داشت: بیشتر زمین های وقفی به صورت شخصی ثبت شد و آنهایی که اشتهار به وقف داشته و قادر به فروش نبودند، تغییر تولیت داده اند.

شهبازي درباره ماجرای احضاریه های متعدد، تخریب منابع طبیعی، آتش زدن مراتع در هفته های اخیر، تجمع عشایر سرخی در محل و اعلام نفوذ برخی از افراد درگیر در این ماجرا در دستگاه قضایی، خواستار پایان یافتن اقداماتی از این دست و حضور هیأت بازرسی از تهران و رسیدگی به طومار و درخواست عشایر سرخی استان فارس شد.

در ادامه اين ديدار یکی از دانشجویان در خصوص مترادف دانستن "احیاء زمین" به معنای زراعت و کشتکاری در قوانین و ابعاد آن و همچنین طرح های تحت عنوان "باغ شهر" در استان فارس سوال كردد که شهبازي در پاسخ گفت: دیدگاه کلی بنده در خصوص مسئله باغ شهر در استان فارس و مدافعان و مخالفان آن به این صورت است که اساس ایده را ایده خوبی می دانم؛ ولی شرط و شروطی برای آن قائل هستم و مسائل مبهمی هم در این خصوص مشاهده می کنم. اینکه ما اراضی شیبدار کم بازده دیم کار را که بازدهی کمتر از نیم تن در هکتار دارند و شخم زدن مداوم آن در شیب باعث فرسایش خاک در برابر باران های سیل آسا می شود، درختکاری و تبدیل به باغ كنيم، امر مثبتی است ولی باید این اراضی یا شیبدار بوده یا بایر و از همه مهمتر بدون معارض و مدعی باشند و نهایتاً در اختیار همه مردم با اولویت مردم محلی و عشایری که این اراضی جزو مراتع آنان است، قرار بگیرد. کسی نبايد از رانت های دولتی برای تصرف زمین های مختلف که حتی بعضاً سند دار، دارای پروانه چرا و بنچاق های چند صد ساله و دایر و نه بایر استفاده کند.

وي در ادامه با اشاره به نقطه شروع نهضت امام خمینی (ره) که همان تحریم رفراندوم 6 بهمن 41 و غیر شرعی دانستن این رفراندوم که بند دوم آن قانون ملی شدن جنگل ها و مراتع است، مفاسدی که با تصویب این قانون ایجاد شد را مورد تأكيد قرار داد و نسبت به ساختار مالکیت در ایران خاطر نشان ساخت: مراتع ایران همواره دارای مالک بوده و کمتر اراضی در ایران سراغ داریم که بدون مالک بوده باشد. هوش و نبوغ ایرانی سبب ایجاد تمدن کوچ نشینی و شبانی عشایری شد و در واقع کوچ نشینی عشایری جزء لاینفک اقتصاد ما بوده است. غالب مراتع ما در سال حداکثر 2 الی 3 ماه دارای علوفه مناسب هستند و سپس خشک می شوند. لذا مغز خلاق ایرانی سیستمی را ابداع کرد که بتواند از علفی که 15 الی 20 روز عمر دارد، فرآورده ای مانند گوشت قرمز، لبنیات، پوست و... تولید نماید و این سیستم کوچ نشینی نه از سر نادانی و یا تقلید، بلکه به صورت کاملاً آگاهانه چند صد سال است به حیات خود ادامه می دهد. در زمان پهلوی این مسائل درک نشد و ما از قطب تولید کننده گوشت قرمز دنیا به مرور به شرایط فعلی رسیده ایم. در قانون غیر شرعی ملی شدن جنگلها و مراتع نیز هیچ حقوقی برای عشایر دیده نشد و بنچاق های چند صد ساله که نشانه اسناد خرید مراتع توسط آنان بود، باطل اعلام گرديد و با ایجاد سازمان ثبت اسناد و املاک، از جهل عشایر نسبت به تغییرات و قانون استفاده شد و نهایتاً مراتع آنان که مثلاً برای طوایفی از اصفهان تا بوشهر و یا از کهگیلویه تا خوزستان بوده است، حقوقی قائل نشدند و چون در هر فصلی باید در یک منطقه ای می بودند لذا از غیبت آنان در محل استفاده می شد و روستانشینان محلی و شهرنشینان متمول و متنفذ یا سند اراضی را می گرفتند یا پروانه های چرای متعدد برای یک مرتع صادر می شد. دولت ها نیز در طول این سالها فقط برای عشایر و دامداران پروانه چرای مدت دار صادر می کردند و از آنان سلب مالکیت مي نمودند و صرفاً حق انتفاع قائل شدند. در سالهای اخیر هم که غالب این مراتع در حومه شهرها واقع شده اند و هیولای شهرنشینی لجام گسیخته و بی برنامه وسعت می یابد، پس از یک کوچ و رفت و برگشت عشایر -که گاهی تا یک سال طول می کشید-، مراتع آنان به شهرک، برج و باغ شهر تبدیل شده است و به تظلم و دادخواهی آنان نیز توجهی نمی شد و بدین ترتیب اقتصاد شبانی کوچ نشین امروز به شدت ضعیف شده است.

شهبازی در ادامه پاسخ به سؤالات متعدد دانشجویان در بحث اراضی و مالکیت و باغ شهرها در استان افزود: مشکل اصلی ما نوع نگاه قانونگذار به مالکیت زمین است؛ می گویند زمین مال کسی است که آن را احیا کند؛ این حرف درست بوده ولی احیا به چه معنایی است؟ آقایان احیاء را دقیقاً معادل زراعت و کشت گری معنا می کنند، در حالیکه agriculture در دایره المعارف به معنای فرهنگ کشاورزی است – culture به معنای فرهنگ است – این فرهنگ کشاورزی شاخه های متعدد دارد که از جمله آن پرورش گل، پرورش زنبور عسل، دامداری، باغداری، کشت گری و... می باشد. Farming به معنای زراعت و کشت فرق دارد و یک شاخه کوچک آن است و لذا احیا به معنای عام است و نه خاص زراعت؛ در خیلی از موارد زراعت به معنای تخریب پوشش گیاهی است! و شخم بوته ها و کندن درختان و... پس اگر کسی از یک مرتعی و چمنزاری حفاظت کند و برای دامداری از آن استفاده کند، او هم احیا کرده است؛ همینطور است کسی که مرغزاری خوش و آب و هوا را برای پرورش زنبور عسل حفاظت می کند. در حاليكه آقایان معتقدند این کارها مالکیت نمی آورد! در گذشته یک فرد با یك گاو می توانسته یک هکتار شخم بزند، در حالیکه زراعت به مفهوم وسیع که یک نفر بتواند 1000 هکتار را شخم بزند یک پدیده مستحدثه است و تراکتور 100 الی 120 سال است، اختراع شده است که بعد از سالهای دهه 30 توسط اصل ترومن و تشکیلات آن در ایران اولین بار وارد شد و پس از انقلاب توسط دولت مهندس میرحسین موسوی 120 هزار عدد از آن در سراسر ایران پخش شد و لذا شخم با تراکتور که شما بوته ها را تخریب و زمین را زیر و رو کنی، احیا محسوب نمی شود وگرنه هرکس با یک تراکتور می تواند هزاران هکتار را در طول چند ماه احیا کرده و مالک آن شود! كه این استدلال غیر منطقی است. در فقه اسلامی هم این معنا دقیق آورده شده و حتی در توضیح المسائل در باب مزارعه بر اساس 5 گانه زمین، گاو (نیروی کار)، بذر، انسان و آب برای مالک و رعیت (زارع ) نسبت تأمین هر کدام از این عوامل توسط طرفین، تقسیم درآمد می شده است. می بینیم که در فقه اسلامی خیلی دقیق مسائل بررسی شده است.

وي همچنين افزود: بر این مبنا از عشایر و دامداران سلب مالکیت کردند؛ یعنی گفتند چون عشایر نیامدند که در این مراتع کشت كنند لذا مالک نیستند و متعلق به دولت است و چون متعلق به دولت است، پس این حق را دارد که مثل امروز یک مرتع مرغوب را مثلا مانند همین 2000 هکتار مراتع مرغوب سرخی درجه یک سینه کوه دلو که بارندگی آن در حد بارندگی دامنه های شمال کشور است و 35 کیلومتر هم بیشتر با شیراز فاصله ندارد، به شکل شخصی یا یک تعاونی که توسط چند نفر تشکیل می شود، بدهد. مانند منطقه لواسان تهران که اراضی مردم و دامداران را تحت این عناوین تقسیم کردند و امروز منشأ و مایه ثروت احزاب و گروههای انتفاعی سیاسی شده است و به ندرت نماینده یا وزیر یا معاون وزیري پیدا می کنید که چند هکتاری از این زمین ها را به عنوان های مختلف مالک نباشد. گفتند این اراضی بایر است در حالیکه دایر بوده و امروز دایر اختصاصی شده است.

شهبازي دومین ایراد باغ شهرها را بحث واگذاری آنها دانست و اظهار داشت: اولویت با مردم محلی است که یا مرتع آنان بوده یا دیم کار آنها بوده است. حتی الان کسی را می شناسم که پدر 6 شهید است اما 15 هکتار زمین سند دار او را که با چاه و تلمبه آبیاری می کرده توسط موسسه فلاحت در فراغت تبدیل به باغ شهر شده است! کدام منطق می گوید شما زمین این افراد را غصب کرده و در آن درخت بکارید؟ یا در مناطقی روستانشینان را شکنجه، زندان و تحقیر کرده و برای آزادی آنان چک سفید امضا گرفته و به مردم و عشایر بگویند زن های شما باید ضامنتان بشوند که این حرف برای آنها بدترین تحقیرها بوده است. در نهایت این زمین ها را به بورس بازها بدهید و آنها سودهای میلیاردی برده و مسئولان و مدیران سابق آنها بدون بازخواست با سودهای کلان با آرامش به کار خود ادامه دهند! لذا ما اراضی وسیع استان را بی برنامه و بدون توجه به شرایط زیست محیطی منطقه و جنس خاک و نوع آن و توپولوژی و کار کارشناسی با خط کش جاده ساخته و اطراف آن را باغ درست می کنیم. نمونه باغ شهرهای کانادا را که کاتالوگ های آن در اینترنت موجود است، نگاه کنید و ببینید کار کارشناسی یعنی چه؟ پس بدون توجه به طبیعت و آیندگان این سرزمین که الآن دیگر زمینی برای طرح های بزرگ برای آنها باقی نمانده و همه تحت تصرف است، با عدم تطابق نیازها و برنامه ها و بدون مطالعات جامع فرهنگی اجتماعی که خطرات عمده ای در آینده ایجاد خواهد کرد، در حال گسترش زمین خواری هستیم که سهم اصلی آن در حومه شهرها بر عهده مسکن و شهرسازی و در جاهای دیگر بر عهده منابع طبیعی، امور اراضی، حفاظت محیط زیست و جهاد کشاورزی است.

اين مورخ برجسته، "فساد در اجرا" را محور بعدی در بحث باغ شهرها خواند و توضيح داد: مثلاً آقای سرهنگ الف. توسط واسطه هایی از جمله برادر خانم خودش می تواند 1000 هکتار از زمین های مرغوب غرب شیراز را به قطعات کوچک تقسیم کرده و بفروشد و پس از دستگیری توسط اداره اطلاعات الآن به آسودگی در شهر تردد کند! این پول ها کجا رفته است؟ آیا به صندوق دولت ریخته شده است؟ من از سال 54 به تهران رفتم و اخیراً بازگشتم اما می بینم شیراز عقب مانده ترین کلان شهر کشور است! چند مؤسسه تحقیقاتی در شیراز داریم؟ چقدر کار فرهنگی مطالعاتی اجتماعی قوی داریم؟ این موسسات خیریه متعدد چه می کنند؟ آیا غالب آنها برای فرار از مالیات و پوشش جهت فعالیتهای اقتصادی تعبیه نشده اند؟

وي افزود: کل خانواده کندی که جزو اشراف و الیگارشی امریکا هستند ثروتی تقریباً 2 میلیارد دلاری دارند که معادل 2 تریلیون تومان است؛ بنده می بینم همین ارقام باغ شهرها و تصرفات زمین در شمال و شرق و غرب شیراز از کل ثروت خانواده کندی بیشتر است! الآن برخی متنفذین برای زمین های اوقاف نقشه های خطرناکی کشیده اند و می بینیم که هوشیاری و دقتی هم در مسئولین امر دیده نمی شود.

شهبازی در ادامه به نقش جنبش دانشجویی به عنوان روشنفکران آگاه و دغدغه دار در روشن شدن چالشهای پیش روی انقلاب اسلامی تاکید کرد و در خصوص حرکت های عدالتخواهانه دانشجویی گفت: اگر جنبش عدالتخواهی از درون خود نظام و از درون نیروهای مدافع ارزشهای انقلاب بیرون نیاید، یقین داشته باشید پرچم عدالتخواهی زمین نمی ماند و توسط نامحرمان به قصد رخنه و کسب مقاصد شوم برداشته می شود و جمهوری اسلامی با چالشهایی جدی مواجه می گردد.

وي همچنين افزود: یکی از نعماتی که در جمهوری اسلامی داشتیم این بود که بر خلاف خواست برخي افراد ذي نفوذ و به صورت غیرمنتظره سیستم به هم می ریزد و شخصی مانند دکتر احمدی نژاد رئیس جمهور می شود. مرحوم صیاد شیرازی بارها به بنده می گفت وای به روزی که فرزندان ما بخواهند به نام پدرانشان بر این مردم حکومت کنند و امروز تقریباً این اتفاق دارد می افتد.

شهبازي با تأكيد بر اينكه در تاریخ دست خدا و مشیت او به وضوح قابل رؤيت است، گفت: اگر نیرویی از درون انقلاب و نظام نجوشد و تحول ایجاد نکند، انقلاب به سوی فساد روزافزون و متصلب شدن نخبگان و در نهایت یک ساختار الیگارشیک مثل پاکستان خواهد رفت. پاکستانی که علامه اقبال و دیگران آمدند با آرمانهای اسلامی، پاکستان و بنگلادش را از شبه قاره هند جدا کردند که البته دست استعمار انگلیس هم در کار بود و اگر این کار را نمی کردند، الآن هند بزرگترین کشور اسلامی بود؛ زیرا از قدیم قدرت در هند در دست مسلمانها بود. انگلیسی ها با این کار یک دولت هندو درست کردند و قدرت را از دست مسلمانان در آوردند؛ پس از آن اشتباه تاریخی، اکنون پاکستان یک ساختار الیگارشیک محض دارد که می بینیم پس از فوت خانم بوتو، فرزندش در حزب مردم جایگزین او خواهد شد. باید متوجه بود، اگر جنبشی برای جوانگرایی و گردش نخبگان و مبارزه با رانت های دولتی که سبب انباشت سرمایه و کسب قدرت سیاسی برای دراز مدت خواهد بود، ایجاد نشود، دیگر اسمی از آرمانهای انقلاب نخواهد ماند و ارزشها به صورت ظاهری در هیأتی ریاکارانه و ظاهر سازی صرف با مفاسد گسترده در خواهد آمد.

وي ادامه داد: نکته مهمی که باید اشاره کنم که متأسفانه بصورت فرهنگ حکومتی در آمده و به رویه ای "ضد انقلابی اسلامی" تبدیل شده این است که سیستم می گوید نباید در برابر مطالبات مردم کوتاه بیایید. اگر منطقه ای طومار دادند توی دهن آنها هم بزنید تا رویه نشود که هر روز طومار نویسی بشود ولو که مطالبات آنها حقه باشد! اما مدافعان اين نگاه توجه نمی کنند که اگر مردم تظلم خواهی دسته جمعی می کنند یعنی حقوقی پایمال شده یا مطالباتی فوری و ضروری دارند که باید بررسی شود.

اين مورخ معروف كشور در پايان تأكيد كرد: معتقدم جنبش دانشجویی در عین حفظ مصالح کلی نظام و حفظ حرمت ها، رودربایستی ها را شکسته و مسائل را شفاف کند و مطالب اصلی را بی آنکه حقی ضایع شود، با نهایت دقت پیگیری نماید.

منبع :رجانیوز

پاسخ منابع طبيعي به اظهارات عبدالله شهبازي















در پي انتشار سخنان عبدالله شهبازي در جمع دانشجويان دانشگاه شيراز، سازمان منابع طبيعي کشور با ارسال جوابيه به رجانيوز، عبدالله شهبازي را زمين خوار خواند.

رجانيوز آماده انتشار پاسخ احتمالي آقاي عبدالله شهبازي مي باشد.

متن کامل اين جوابيه به شرح زير مي باشد:


مسئول محترم سايت رجانيوز

با سلام

احتراماً نظر به درج مطلبي تحت عنوان "استمداد اهالي فارس جهت برخورد با مافياي زمين خواري" به نقل از آقاي عبداله شهبازي كه در آن سايت منتشر شده است جوابيه ذيل جهت تنوير افكار عمومي ارسال مستدعي است نسبت به انتشار آن در سايت دستور لازم صادر فرماييد.

1- نامبرده در مطالب منتشره در سايت مذكور، خود را نماينده بيش از دو هزار خانوار از طوايف ايل سرخي معرفي نموده است حال آنكه طايفه سرخي اعم از بيگي، ناصر، شكره، جهين، جبارزاده و دهدار از زمانهاي قديم عمدتاً دامدار و عشاير كوچ رو بوده و در كوهپايه هاي دلو و نقاط مرتفع جبال دارنگون ييلاق و قشلاق مي نموده اند و برابر اعلام شوراي اسلامي منطقه سياخ تعداد خانوارهاي اين طوايف به زحمت به عدد انگشتان دست مي رسد و قيد ارقام غير واقعي توسط نگارنده صرفاً در جهت جلب توجه و ايجاد حساسيت در مخاطبين بوده است.
2- نكته حائز اهميت اين كه آقاي عبداله شهبازي كه فرياد تظلم خواهيشان عرش را به لرزه درآورده و با نگارش مطالب احساسي، خود را در ذهن مخاطب عاشق سينه چاك طبيعت، يار و ياور عشاير، دلسوخته نظام و زخم خورده مافياي زمين معرفي مي كند خود مصداق بارز زمينخوار و متعرض به انفال مي باشد با اين توضيح كه نامبرده در سال 1384 و برابر صورتمجلس تصرف عدواني شماره 67082 اقدام به تخريب و تصرف ميزان 806173 متر مربع از اراضي ملي پلاك 72 بخش 23 فارس مشهور به دارنگان مي نمايد كه اداره منابع طبيعي فارس در راستاي وظايف قانوني خويش شكايتي تحت عنوان تخريب و تصرف عليه وي تنظيم كه به شعبه نهم بازپرسي دادسراي عمومي شيراز ارجاع و به كلاسه 9 ب مطرح رسيدگي مي باشد و تا اين مرحله نيز نظريه كارشناسي به نفع دولت اصدار و پرونده با جديت تمام درحال پيگيريست. (در اينجا اشاره به اين مصرع كه توبه فرمايان چرا خود توبه كمتر مي كنند خالي از لطف نيست.)

مضافاً اينكه برابر اطلاعات واصله تخريب و تصرف اراضي موصوف با انگيزه تفكيك و فروش بصورت باغ شهر بوده و ظاهراً تعدادي از اين قطعات نيز در همان زمان پيش فروش شده كه بديهي است درصورت صحت موضوع اين اداره كل به محض حصول نتيجه پرونده كيفري شكايتي دائر بر فروش مال غير عليه ايشان تقديم دادسرا خواهد نمود .

3- نامبرده در بخشي از مطالب خود به تجمع اعتراض آميز صدها تن!! از عشاير سرخي فارس در اعتراض به تخريب اراضي اشاره نموده اند كه در اين خصوص معروض مي دارد تجمع چند نفري و نه چند صد نفري مورد ادعاي سايت مذكور به هيچ وجه در راستاي اعتراض به قصور دستگاههاي دولتي نبوده است با اين توضيح كه مشاراليه در ضلع شرقي روستاي اسلام آباد اقدام به خريد ارزان قيمت حدود 4 هكتار از اراضي كه توسط دولت به يك جانباز جنگ تحميلي واگذار شده نموده و سپس با اعلام اينكه قصد ايجاد واحدهاي مسكوني در اين زمين را دارد آنها را به قطعات 400 متري فرضي تقسيم و به تعدادي از اهالي محل پيش فروش نموده است . كه اين عمل با اعتراض شديد اهالي روستاهاي منطقه و شكايات مكرر به مراجع ذيربط و حتي مكاتبه با دفتر مقام معظم رهبري مواجه و نامبرده مجبور به ادامه عمليات بصورت شبانه مي شود كه سرانجام با دخالت مستقيم بخشدار مركزي شيراز طرح مذكور متوقف و از آنجا كه خريداران مرتباً جهت امر تفكيك قانوني و چگونگي مجوز ساخت و ساز و تحقق وعده هاي داده شده آقاي شهبازي را تحت فشار قرار مي داده اند در تاريخ اول آذرماه هشتاد و شش توسط ايشان فراخوان افتتاح پروژه داده مي شود و پس از گردآوردن خريداران كه اكثراً انسانهاي شريف و ساده دل روستايي هستند از اين تجمع در جهت مقاصد شخصي سوء استفاده و با تحريك چند آشوب طلب سازماندهي شده توسط مشاراليه، نفرات به سمت قسمت ديگري از اراضي ملي هدايت و نهايتاً اينگونه وانمود مي شود كه اين تعداد در اعتراض به تخريب اراضي ملي به صورت خودجوش تجمع نموده اند در حاليكه واقعيت آنست كه تجمع كنندگان خود از مدعيان آقاي شهبازي و خواستار تحقق وعده هاي پوشالي ايشان بوده اند.

4- نظر به اينكه در بخشهايي از مطالب آقاي شهبازي اداره منابع طبيعي متهم به قصور از وظايف قانوني و همچنين تخطي از ضوابط در امر واگذاري شده ابتدائاً شمه اي از اقدامات دولت در اراضي مورد بحث ارائه و سپس به صحت و سقم ادعاي واگذاري اراضي پرداخته مي شود .
4-1- پلاك 72 بخش 23 فارس مشهور به دارنگان مطابق برگ تشخيص مورخ 18/3/47 و آگهي اعلام ملي مورخ 4/12/47 و همچنين رأي مورخ 9/9/49 كميسيون ماده 56 قانون حفاظت و بهره برداري از جنگلها و مراتع حائز ميزان 670 هكتار مستثنيات مي باشد كه پس از تصويب و تشكيل كميسيون ماده واحده و در اثر اعتراض دينفعان پلا ك كميسيون اخير الذكر بموجب رأي شماره 103- وم-6/9/76 مستثنيات پلاك را از 670 هكتار قبلي به 3/1056 هكتار افزايش مي دهد كه اين رأي نيز مورد اعتراض ذينفعان واقع و هم اينك در محاكم دادگستري مطرح رسيدگي مي باشد . لازم به ذكر است اداره منابع طبيعي توجهاً به قوانين و مقررات حاكم اقدام به اجراي مواد 13و39 قانون حفاظت و بهره برداري جهت اخذ سند نموده و بر روي عرصه ملي پلاك تحت شماره 7/72 و شماره ثبت 708 از اداره ثبت و اسناد شيراز سند مالكيت بنام دولت جمهوري اسلامي اخذ نموده است .

4-2 : پلاك 73 بخش 23 فارس مشهور به حسين آباد داديجان (حسين آباد دارنگان ) بموجب برگ تشخيص شماره 385-5/12/83 و آگهي اعلام ملي شماره 33037-16/6/84 منتشره در جرايد كثيرالانتشار حائز ميزان 97/1344 هكتار مستثنيات و 3/1405 ملي مي باشد كه در اثر اعتراض اداره اوقاف و امور خيريه موضوع در كميسيون ماده واحده مطرح و منجر به صدور رأي شماره 499- وم-25/7/85 دائر بر رد اعتراض معترض گرديده و متعاقب اعتراض اداره مذكور به رأي فوق پرونده در محاكم دادگستري در حال رسيدگي مي باشد . ضمناً در اين پلاك نيز در راستاي انجام وظايف سازماني نسبت به عرصه ملي پلاك اجراي مواد 13و39 صورت پذيرفته و سند ماليكت تحت پلاك 551/73 و شماره ثبت 1191 بنام دولت جمهوري اسلامي با توليت سازمان جنگلها و مراتع اخذ گرديده است.

5- در پاسخ به ادعاي آقاي شهبازي مبني بر واگذاري اراضي ملي مشجر از طرف اداره منابع طبيعي و اشخاص حقيقي و حقوقي در پلاكهاي موصوف به استحضار ميرساند.
5-1: از طرف اداره منابع طبيعي هيچ گونه واگذاري به شركتهاي مورد ادعاي نامبرده انجام نشده است.

5-2 اراضي تصرفي به شركت احرار فارس برابر مدارك ارائه شده توسط موقوفه محترم نصيرالملك اراضي است كه شركت مذكور از مستأجرين موقوفه و نه حتي از خود موقوفه خريداري و تملك نموده است و صرف نظر از صحت و سقم اين نقل و انتقالات با توجه به ملي بودن اراضي ، اداره منابع طبيعي كوچكترين نقشي در آن نداشته است و از طريق مراجع قانوني پيگير حقوق دولت است.

5-3 اراضي تصرفي شركت فارس مبين نيز اراضي است كه توسط خود آقاي شهبازي و در مستثنيات پلاك به شركت مذكور انتقال داده شده است و هيچ ربطي به اراضي ملي متعلق به دولت ندارد.

ليكن شركت فوق الذكر در مجاورت همين اراضي خريداري شده اقدام به تخريب و تصرف ميزان 8 هكتار از اراضي ملي نموده كه پرونده از طرف اداره منابع طبيعي تشكيل و در مراجع قضايي مطرح رسيدگي مي باشد.

5-4 : در خصوص ادعاي ديگر آقاي شهبازي مبني بر تخريب اراضي ملي توسط موسسه فلاحت در فراغت در حاشيه جنوبي كوه سبز پوشان نيز قابل ذكر است كه اراضي مورد بحث به هيچ عنوان مصداق تخريب نداشته و اين اراضي در سالهاي 76 و 77پس از جري تشريفات قانوني توسط دولت در قالب طرح طوبي به منظور توسعه باغات آبي به موسسه فوق واگذار و اقدامات فعلي موسسه در محدوده انتقالي منطبق با قانون مي باشد.

5-5 در ارتباط با اراضي شركت سلحشوران واقع در عرف مراتع سقلمچي تا اين تاريخ هيچگونه واگذاري به اين شركت از طرف اداره منابع طبيعي صورت نپذيرفته و شركت مذكور صرفاً بر روي ميزان 3/29 هكتار از مستثنيات پلاك ماصرم اقدام به انجام عمليات زراعي نموده و از طرفي متقاضي واگذاري بخشي از اراضي همجوار مستثنيات نيز مي باشد كه به تقاضاي واصله تا كنون ترتيب اثر داده نشده است بنابراين ملاحظه مي فرماييد ادعاهاي مطرحه از ناحيه آقاي عبداله شهبازي با توجه به شرح اشارت شده محلي از اعراب ندارد.

6- نكته ديگري كه اغراض شخصي آقاي شهبازي را در انتشار چنين مطالبي تقويت مي كند اين است كه مشاراليه برابر اعلام موقوفه نصيرالملك خود قبلاً متقاضي همين اراضي جهت احداث سايتهاي تفريحي بوده كه با مخالفت موقوفه مذكور مواجه و بنظر مي رسد قلم فرسايي ايشان در باب موقوفات بر اساس آنچه ايشان به روايت تاريخ نقل نموده اند برخاسته از همين ناكامي و عدم توفيق در رسيدن به اهداف شخصي باشد.
7- با توجه به مطالب فوق ملاحظه مي فرماييد بر خلاف ادعاي سايت مذكور اداره كل منابع طبيعي استان فارس در راستاي وظايف قانوني خويش اقدامات لازم در خصوص حفاظت از عرصه هاي ملي و تثبيت مالكيت دولت را در پلاكهاي موصوف بنحو احسن انجام و در برخورد با متعرضين به انفال نيز با جديت وظيفه خود را انجام و آنچنانكه دربندهاي قبل مذكور افتاد پرونده هاي لازم تشكيل و متخلفين به مراجع قضايي تحويل داده شده اند.

8- لازم به ذكر است در همين ارتباط جلسه اي در دفتر رياست محترم كل دادگستري استان فارس بتاريخ 25/9/86 با حضور اعضاء محترم شوراي حفاظت و پيشگيري از تخريب و تصرف اراضي دولتي و همچنين شخص آقاي عبداله شهبازي تشكيل كه خوشبختانه در اين جلسه تا حدود زيادي واهي بودن ادعاهاي آقاي شهبازي براي اعضاء جلسه احراز و مشاراليه كه به لحاظ فقد ادله در اثبات مطالب خود عاجز و نتوانست از اين رهگذر طرفي ببندد دست خالي جلسه را ترك و جهت توجيه ناكامي خود اقدام به انتشار دومين عريضه خود در سايت و متهم نمودن مسئولين استان در جلسه مذكور به بي تفاوتي و همدلي با زمينخواران نموده است در اينجا جا دارد از مقامات محترم دادگستري كل استان فارس جهت تشكيل اين جلسه تشكر و قدرداني نمود.

9- هر چند كه طرح چنين مطالبي در جرايد و سايتهاي مختلف ممكن است در برهه اي كوتاه و به لحاظ عدم آشنايي مخاطبين آن با شخصيت و منويات مغرضانه چنين نويسندگاني تعدادي را به واكنش وادارد اما شكي نيست كه هيچ يك از برنامه هاي سازماندهي شده كه توسط شهبازي و شهبازيها و به قصد دلسرد نمودن حافظين انفال و زير سوال بردن دستگاههاي زحمت كش متولي زمين صورت مي پذيرد كمترين تأثيري در عزم آهنين سربازان زحمتكش اين دستگاه نداشته و اين سازمان همانگونه كه تا كنون نشان داده است در حفظ و حراست از اراضي متعلق به بيت المال جاذم و استوار بوده و خواهد بود و آمارهاي موفق اعلامي خصوصاً در يكي دو سال اخير مربوط به استان فارس خود بخوبي مؤيد ايثار و از خود گذشتگي نيروهاي تحت امر در حفاظت از انفال و كذب بودن ادعاهاي مطروحه مي باشد.

در پايان ذكر اين نكته ضروريست كه اين سازمان به لحاظ مضمون مطالب منتشره در سايت مذكور كه از مصاديق بارز نشر اكاذيب و تشويق اذهان عموميست حق طرح شكايت كيفري بر عليه آقاي عبداله شهبازي را براي خود محفوظ ميدارد ضمناً به پيوست تصوير جوابيه اهالي منطقه سياخ و شوراهاي اسلامي محل در واكنش به مطالب منتشره توسط مشاراليه و همچنين پاسخ موقوفه محترم نصيرالملك و شركت احرار فارس و همچنين تصاوير اقدامات غير قانوني نامبرده در تخريب و تصرف اراضي ملي جهت استحضار و هر گونه اقدام مقتضي ايفاد مي گردد.

علي چنانه مدير كل روابط عمومي و امور بين اللملل سازمان جنگلها، مراتع و آبخيزداري كشور


منبع : رجانیوز

بازی پیچیده یا بازی تکراری؟



شبهه‌افکنی عبدالله شهبازی درباره گذشته حسینیان و مابقی ماجرا...


شهاب‌نیوز ـ وب‌سایت رسمی مرکز اسناد انقلاب اسلامی که مدیریت آن بر عهده حجت‌الاسلام روح‌الله حسینیان است، روز سه‌شنبه شبهاتی که اخیراً از سوی عبدالله شهبازی درباره گذشته حسینیان مطرح شده را رد کرد. به گزارش خبرنگار شهاب‌نیوز، عبدالله شهبازی عضو بلندپایه حزب توده که پس از انقلاب در زندان به جمع توابین پیوست و از آن پس روابط بسیار نزدیکی با برخی محافل امنیتی پیدا کرد؛ هفته گذشته (دوشنبه 9 اردیبهشت) شبهاتی را درباره پیشینه خانوادگی حسینیان مطرح کرد. این اقدام شهبازی و نوشته‌های به اصطلاح «افشاگرانه» او طی ماه‌های اخیر برای کسانی که گذشته وی را می‌شناسند بسیار تردید برانگیز بود. با این حال، گفته‌های شهبازی نیز آن‌قدر حساسیت برانگیز بود که به سرعت در محافل پخش شود. شهبازی که خانواده‌اش از خوانین و ملاکان بزرگ فارس بوده؛ با ادبیاتی که از سه سال پیش «مُد» شد مقالاتی تند و تیز درباره مافیای زمین و تصاحب زمین‌های فارس (از جمله زمین‌های خانوادگی‌اش) توسط نظامیان و سیاستمداران قدرتمند محلی نگاشته است. این مقالات باعث شد برخی گروه‌های دانشجویی ارزش‌گرا که از پیچیدگی‌های سیاست در ایران آگاه نیستند و همچنین سایت‌های اینترنتی حامی دولت که توسط جوانان غیرمطلع اداره می‌شوند، پوشش گسترده‌ای به اظهارات او بدهند. برخی تمجیدهای شهبازی از دکتر احمدی‌نژاد نیز مزید علت شد و او را به یکی از چهره‌های نزدیک به دولت و فعال در زمینه شعارهای رئیس‌جمهور در سایت‌های نزدیک به دولت تبدیل کرد. در این شرایط، شبهاتی که «عبدالله شهبازی» ناگهان درباره پیشینه خانوادگی حسینیان مطرح کرد هم با حیرت رسانه‌های حامی دولت و هم با حیرت رسانه‌های منتقد مواجه شد. رسانه‌های حامی احمدی‌نژاد هیچ توضیحی برای این مساله نداشتند. این دسته تصور می‌کردند که شبهه‌افکنی شهبازی درباره گذشته حسینیان (به عنوان یار احمدی‌نژاد) یک دسیسه پیچیده علیه دولت است. در مقابل؛ رسانه‌های منتقد نیز با توجه به حمایت‌های پیشین محافل نزدیک به دولت از شهبازی و سوابق وی، تصور می‌کردند یک «بازی پیچیده» علیه برخی چهره‌های منتقد کلید خورده است. در صورتی که ماجرا هیچ یک از این دو فرضیه نبود. شبهاتی که شهبازی علیه حسینیان مطرح کرد، نمونه‌ای تکراری و ملال‌آور از روندی است که طی دو سال اخیر شکل گرفته یا در حقیقت «مُد» شده است. روندی که در آن هر کس به خود اجازه می‌دهد با ادعای حمایت از نظام و با کنار هم گذاشتن چند خبر یا اطلاع غیرموثق، نتیجه‌گیری‌های بزرگ کند، به دیگران مخصوصاً چهره‌های مشهور اتهامات کلیدی وارد سازد و نهایتاً در پشت کلمات پرطمطراق، قیافه‌ای حق به جانب به خود بگیرد. تنها فرق این مورد با موارد پیشین آن است که این بار به جای یکی از منتقدان آقای احمدی‌نژاد، یکی از حامیان وی در معرض اتهام و شبهه‌افکنی قرار گرفته است. شهبازی چه نوشت؟شهبازی در نوشته خود، مسایلی را درباره پرونده قتل‌های زنجیره‌ای و عملکرد حجت‌الاسلام حسینیان مطرح کرد و در پایان نوشت: «حجت‌الاسلام والمسلمین روح‌الله حسینیان اهل روستای صُغاد آباده است. روستایی است بهائی‌نشین و در این زمینه معروف. ولی، تنها به صرف تعلق به این روستا مگر می‌توان اهانتی بزرگ کرد و شخصیتی چون آقای حسینیان را، که سال‌ها حاکم شرع وزارت اطلاعات بوده و هم اکنون مشاور امنیتی رئیس جمهور و رئیس مرکز اسناد انقلاب اسلامی است و به زودی رئیس کمیسیون امنیت ملی مجلس خواهد شد، خدای ناکرده به بهائی‌گری متهم نمود؟». وی در پایان با این پیش‌بینی که حسینیان «از سوی برخی کانون‌ها نامزد ریاست کمیسیون امنیت ملّی در مجلس هشتم است و این سیر اعتلایی احتمالاً تا تصدی دبیری شورای عالی امنیت ملّی و وزارت اطلاعات و شاید، در سال‌های بعد، نامزدی مقام ریاست‌جمهوری تداوم خواهد یافت» نوشت: «امید من آن است که آقای حسینیان با ارائه سوابق خانوادگی خود به مراجع ذیصلاح شایستگی کامل خویش را برای صعود در مناصب مهم سیاسی و امنیتی به اثبات رساند و این شبهه برای من نیز برطرف شود. معهذا، انتقادات من به عملکردها و مواضع و عدم صلاحیت علمی ایشان پا بر جا خواهد بود». واکنش مرکز اسناد انقلاب یک هفته پس از انتشار مطلب فوق، وب‌سایت مرکز اسناد انقلاب اسلامی روز سه‌شنبه در مقاله‌ای شبهات مطرح شده از سوی شهبازی را رد کرد و در مقابل، پرسش‌های دیگری را مطرح نمود.در بخشی از این مقاله خطاب به عبدالله شهبازی آمده است: خوشبختانه خاندان حسینیان از اصیل‌ترین و معروف‌ترین خانواده‌هاست كه نسل‌ اندرنسل به مذهبی بودن شهرت دارد. همه اهالی به خوبی می‌دانند كه پدربزرگ و جدّ حسینیان از عبّاد زمانه خویش بوده‌اند. پدر وی از مؤمنین و معتمدین و متدینن محل می‌باشد. او در سنین بالا بارها در جبهه حضور یافت و فرزندش محمدعلی دومین شهید می‌باشد كه در عملیات بستان به شهادت رسید. این در همان حالی است كه پدر جنابعالی یكی از خوانین فارس بود كه به ظلم و ستم نسبت به رعیت مشغول بود... خانواده حسینیان آن قدر پای‌بند مذهب بود كه در اوج اختناق رژیم شاه فرزندشان را برای فراگیری دروس دینی تشویق كنند و راهی قم نمایند و این درست در زمانی است كه جنابعالی به اسلام پشت كرده بودید و كمونیسم را دین خود و مسكو را قبله خود قرار داده بودید و پرچم مخالفت با خدا را برافراشته بودید و به دنبال تئوریزه كردن حرف‌های ماركس و لنین بودید این مقاله افزوده: روح‌الله حسینیان فرزند قدرت‌الله در سال 1334ش در شیراز در یك خانواده مذهبی متولد شد. در سن 5 سالگی به روستای صغاد كه در حال حاضر به شهر تبدیل شده است مهاجرت كرد. صغاد با جمعیتی در حدود دوازده هزار نفر یكی از شهرهای مذهبی استان فارس است كه گلزار شهدای آن گواه بر آن است و علیرغم ادّعای كذب آقای شهبازی نه تنها صغاد روستای بهایی‌نشین نیست بلكه چه قبل و چه بعد از انقلاب حتی یك بهایی هم نداشته است. البته در جای خود خواهم نوشت كه بیشتر نوشته‌های آقای شهبازی فاقد سند است و همواره از ذهن توهم توطئه ای تراوش می‌كند كه قبل از این یك سخن محققانه باشد بیشتر یک سری تصورات وی می‌باشد. مرکز اسناد انقلاب اسلامی در پایان سئوالات زیر را از شهبازی مطرح کرده است: 1ـ خلاصه‌ای از زندگی خانوادگی خود را مطرح كنید. 2ـ نحوة عضویت خود را در حزب توده و مراحل جذب خودتان را بیان كنید؟ 3ـ ساختار حزب توده و اهداف آن در ایران چه بود؟ 4ـ مراحل رشد و ترقی شما در حزب توده چگونه بوده است و از ساختار پولادین این حزب چگونه به مراحل بالاتر ارتقاء پیدا كردید؟ 5ـ رابطه حزب توده با تشكیلات امنیتی شوروی سابق چگونه بوده است؟ 6ـ شما چه ویژگی‌هایی داشتید كه در كنگره جهانی حزب به مسكو دعوت شدید؟ 7ـ رابطه شما با احسان طبری و عموئی... و دیگر سران حزب توده در ایران چگونه بود؟ 8ـ حزب توده به منظور جلوگیری از پیروزی انقلاب اسلامی چه برنامه‌هایی تدارك دیده بود؟ 9ـ شما تا چه زمانی بعد از انقلاب با حزب توده همكاری داشتید؟ و چگونه بعد از دستگیری در زندان از حزب توده اعلام برائت كردید و ادّعای مسلمانی كردید؟ 10ـ شما با آن سوابق و دشمنی‌تان با جمهوری اسلامی چگونه و از چه تاریخی به انقلاب اسلامی تعلق خاطر پیدا كردید؟

جمعه ۶ ژوئن ۲۰۰۸

اجداد اوباما ايراني و اهل بوشهر بوده اند.



منابع موثق خبري مي گويند، هيچ مي دانيد كه سناتور «باراك اوباما»ي آمريكايي كه شايد «بختش بزند» و رئيس جمهور هم شود، ايراني الاصل «از آب» درآمده است.در واقع، آن طور كه «ايتارتاس» گزارش مي كند، گزارش «آسوشيتدنيوز» به ما مي گويد كه شخصي به اسم دكتر «اندي واسهول» از موسسه تحقيقات تاريخي دانشگاه معتبر «ام.آي.تي» آمريكا، اعلام كرده كه طبق تحقيقاتش، «باراك حسين اوباما» اصلا اهل جنوب ايران و شيعه است! به عبارت ديگر، اصل و نسبش همان خانواده معروف «اوباما»ي «بوشهر» است كه در دوران قاجاريه جلاي وطن كرده و طي چند نسل سر از آمريكا درآورده است! به اين ترتيب كه، جد بزرگش در واقع «ميرحسن خان اوبامايي» كه از ميرآب هاي معروف «بوشهر» بوده (و به همين خاطر هم اسمش «اوباما» يا «آب با ما» بوده)، بعد از يك نزاع خونين با سقاباشي «ناصرالدين شاه قاجار» از اين شهر فرار كرده و به مرز عثماني مي رود و بعدش، در «حلبچه» به عنوان تاجر زردچوبه و سپس به عنوان تاجر زعفران فعاليت كرده و رفته «حلب» (در سوريه فعلي)! ظاهرا، «ميرحسن خان» همانجا هم فوت مي كند و پسرش، «علي اصغر اوباما» به خاطر ضديت اهالي عثماني با شيعيان ايراني، راه «طرابلس» را پيش مي گيرد و آنجا به تجارت تنباكو مشغول مي شود! اما، بعد از اينكه قليان چاق كردن در آنجا ممنوع مي شود، اين خانواده هم «تكه پاره» شده و هر «تكه اش» به جايي مهاجرت كرده است! مي گويند، حالا اين وسط پدربزرگ «حسين» كمي قبل از جنگ جهاني دوم مي آيد و به همراه خانواده اش به جنوب غربي آفريقا مهاجرت و براي امرار معاش هم از پشم شتر پارچه درست مي كند طوري كه، بعد از جنگ «برك» (همان «باراك» )ايراني كلي محبوبيت پيدا مي كند و شهرتش به آمريكا و به گوش معاون شهردار «واشنگتن» مي رسد، كه او را به «لس آنجلس» دعوت مي كند! خلاصه، اين جوري مي شود كه جناب پدربزرگ در تگزاس مستقر مي شود و به توليد و تجارت «برك» مي پردازد، اما چون واردات شتر و پشمش به آمريكا ممنوع مي شود، او هم ورشكسته مي شود! گزارش ها باز هم مي گويند، پدر «باراك» كه اسمش «حسين اوباما» بوده، بعد از مدرسه و دانشگاه تابعيت ايراني- آمريكايي مي گيرد و بعدش هم با يك دختر مسيحي ازدواج مي كند و به اصرار همسر و خانواده همسرش دينش مي شود «اسلامي- مسيحي»! و چون نمي تواند اسم ايراني روي پسرش بگذارد، پس اسمش را مي گذارد «باراك» (همان «برك») و اسم خودش را در اسم بچه مي گنجاند (باراك حسين اوباما). حالا، مي گويند افشاي اين موضوع مي تواند كلي دردسر براي آينده سياسي جناب «اوباما»ي آمريكايي درست كند! بهرحال، تا حالا كه خود «اوباما» كه خودش را كشته تا حمايت صهيونيست ها را جلب كند، در اين مورد اظهارنظري نكرده است.

¤ سرويس خارجي كيهان

منبع : کیهان

عبدالله شهبازی ، چپ ها و ولایت فقیه


خسر الدنیا و الآخرة

جناب آقای شهبازی،

شرح زندگی شما واقعاً خواندنی است. هر سرگذشتی را که انسان می خواند برداشت خودش را از نویسنده دارد. برداشت من از سرگذشت شما چنین است. این برداشت می تواند از نظر شما درست و یا نادرست باشد. به هر جهت برداشت من است.

من شما را جوانی با استعداد، پر جوش و خروش و آرمان خواه یافتم. از جوانی سری پرشور داشته اید. وارد یک رشته فعالیت هائی شده اید و بهای آن را هم با زندان و عواقبش پرداخته اید. در ابتداء در گروه های مذهبی فعالیت کرده اید ولی بعدا بر اثر تماس با گروه ها و افراد چپ به مارکسیسم رو آورده اید. در آن زمان عده زیادی از جوانان مذهبی مبارز در زندان ها بر اثر تماس با نیروهای چپ از مذهب بریدند و به مارکسیسم رو آوردند. نمونه بزرگ آن انشعاب بزرگ در سازمان «مجاهدین خلق» بود. مذهبیونی که به چپ رو آوردند دیگر هیچگاه به مذهب برنگشتند. شاید بتوان گفت شما در این زمینه تنها نمونه هستید. از مذهب بریده به چپ پیوسته، از چپ بریده و مجددا به مذهب رو آورده اید.

البته شما علت بازگشت خود به مذهب را ننوشته اید ولی علت مسلمان شدن طبری و خواندن دعای ابو حمزه ثمالی را مفصل شرح داده اید. من با خود فکر کردم که چگونه جوان با استعداد و تیز هوشی مثل عبدالله شهبازی می تواند به «اصل مترقی ولایت مطلق فقیه» اعتقاد پیدا کند و در راه آن سالیانی طولانی قلم فرسائی کند. پس از فکر کردن به این نتیجه رسیدم که عبدالله شهبازیِ چپ، آرمان چپ را بر باد رفته و اردوگاه سوسیالیسم را از هم پاشیده دیده است. در این میان شخصی پیدا شده که آمریکا را شیطان بزرگ می نامد و شعار مرگ بر آمریکا مد روز است. حد اقل به یکی از خواسته های او جواب مثبت داده است. ضمناً حال که از اردوگاه سوسیالیسم خبری نیست به اردوگاه حزب الله می پیوندم. حسن آن حد اقل این است که املاک و ثروت پدری را به دست می آورم و به جای پوسیدن در زندان می توانم از استعداد و سوادم به تاریخ نگاری ایران هم خدمتی بکنم. تا اینجا با شما اختلافی ندارم.

اما از عبدالله شهبازی با هوش انتظار نمی رود که واقعیت ها را نبیند. شما آنچه در اثر خود «جستارهائی در بهائی گری» نوشته اید خلاف واقعیات تاریخی است. همچنین دو جلد کتاب «ظهور و سقوط سلطنت پهلوی» و اسنادی که به بهائیان نسبت داده اید همه غیر واقعی است. علت این اقدام شما برای من نا مشخص است. شما چند جلد کتاب تحت عنوان «زرسالاران یهودی» نوشته اید. این اثر شاید از نظر تاریخی مفید باشد. ولی آیا بهتر نبود از زرسالاران جبل عامل می نوشتید که به ایران آورده شدند و همه کاره کشور گشتند؟ و یا بهتر نبود راجع به زرسالاران روحانی نظیر سید محمد باقر شفتی و خاندان نجفی در اصفهان، حاج آقا محسن در اراک و نمونه های فراوان دیگر می نوشتید تا مردم از گذشته خود و وطن خود اطلاعاتی به دست آورند؟
آیا نزاع قوم سامی (عرب و یهود) ربطی به کشور ایران و ملت ایران دارد؟ اعراب چه گلی بر سر ملت ما زده اند غیر از این که شیعه را رافضی و واجب القتل می دانند، خلیج فارس را خلیج عربی و خوزستان را منطقه عربی می نامند؟ به چه دلیلی ما باید سینه چاک اعراب باشیم؟
سوء تفاهم نشود! با اعراب هیچگونه دشمنی نداریم. اعراب همسایگانمان هستند و چشم داشتی هم به آب و خاک آنها نداریم. ولی نباید منافع ملت خود را فدای منافع قوم و قبیله دیگری بکنیم.

احسان طبری پیرمرد با استعدادی که همه عمر خود را بر باد رفته دیده بود بعد از بازگشت به ایران از دوستی شنیدم که گفته بود برای من دیگر بازگشتی به غربت نخواهد بود. در وطن می خواهم بمیرم. طبری در ایران به زندان میافتد. با او در زندان چه کرده اند شما و حسین شریعت مداری از همه بهتر می دانید. آنچه مسلم است و در آن تردیدی نیست وی به دعای ابو حمزه ثمالی اعتقادی نداشته و بدین سبب هم مسلمان نشده است. اگر هم چنین بوده است و آن طوری که شما می نویسید مسلمان معتقد بود و ساعت ها سر به سجده می گذاشت و دعا می کرده اشکالی نمی بینم. آنچه را نمی پسندم توهین به کرامت انسانی است. به هر جهت طبری انسانی فرهیخته و با سواد بود که نگذاشتند و یا نتوانست به کشور و ملتش خدمت کند. به عقیده بنده شما و طبری با هوشتر از آن هستید که با حدیث ابو حمزه به مسئله ولایت مطلق فقیه ایمان آورده باشید. آیا علت رو آوردن شما به آقایان بیشتر به دلائل زیر نیست؟
1- تفکرات ضد آمریکائی که از جنبش چپ با خود حمل می کردید، شعار مرگ بر امریکا به مذاقتان خوش آمد و به یکی از خواسته های شما جواب مثبت داد.
2- عبد الله شهبازی پسر یکی از خوانین قشقائی دارای زمین و ثروت از این راه می توانست املاک پدری را تصاحب کند. بدین ترتیب می توانستید هم ثروت پدری را حفظ کنید و هم در راه تاریخ نگاری که علاقه شما بوده است قدمی بردارید.
چون به خواست شما ترتیب اثری داده نشده و حق شما پایمال شده است داد شما هم در آمده است و مقالاتی تحت عناوین زیر نوشته اید:

نا کارآمدی نظام برنامه ریزی دولتی در ایران
فساد اقتصادی و سیاسی که در تاریخ خوانده بودم در شیراز دیدم
الیگارشی طبقه جدید و خویشاوند سالاری

سؤال من این است: آیا این فساد همین دو الی سه سال گذشته در کشور ما به وجود آمده است و فقط در شیراز هست؟ و سایر مناطق کشور در امن و آمان و قانون حاکم است؟ آقای شهبازی، رژیم جمهوری اسلامی از همان دقائق اول به فساد آلوده شد. تصرف منازل و املاک مردم از دیروز شروع نشده است. اینگونه تجاوزات از همان روزهای اول اتفاق افتاد اما چون دامن شما را نگرفته بود با آن مخالفتی نداشتید.

شما خودت و قلمت را در اختیار آقایان گذاشتید و چه بسا مطالبی نوشتید که قلباً به آنها اعتقادی نداشتید. ولی برای رضایت آنها کردی آنچه را که آنها می خواستند. امروز شما سهم خودت را می خواهی و از آنها هم چیزی نمی خواهی. فقط ارث پدری ات را طلب می کنی. ولی این حق را هم از شما دریغ دارند. آیا شما نمی دانستید که آقایان تمامیت خواه هستند؟ در این دنیا می خورند و به مؤمنین شفاعت در نزد جدش در صحرای کربلا را نوید می دهند. اگر شما به این حق قانع نشوی حسابت با کرام الکاتبین است. شما را قانع می کنند که اقرار کنی که از ابتدا همکار صهیونیسم بین الملل بوده ای و از ولی فقیه طلب مغفرت کنی. به هر جهت ما در حد توان خود از حقوق انسانی شما دفاع خواهیم کرد. ما وظیفه خود را در دفاع از حقوق محرومین می دانیم و هیچ گونه انتظاری هم نداریم.

به امید روزهای بهتر برای شما و برای همه هموطنانمان.

23 آپریل 2008
بهروز به آئین

منبع : مرام شناسی درست و بی غرض


ثبت نام گیاهواره ایرانی اطلاعات، در کتاب گینس




آخرین علائم حیات انسانی این موجود در سال 1376 یعنی بیش از ده سال پیش دیده شده است. وی در آن زمان پس از چند سال حیات نباتی در پارلمان ایران در دفاع از عطاالله مهاجرانی از قول یک شاعر گفته بود: چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟ رئیس موسسه گیاهواره شناسی دانشگاه ماساچست در مورد این پدیده گفته است: «تا به حال چنین موجودی ندیده بودم. بدون کلروفیل سنتز می کند ولی با وجود سنتز هیچ رشد و حرکتی ندارد.»
12 آبان 1386
تعداد بازديد: 12445
كد خبر: 13615

نام یک ایرانی به عنوان تنها انسان زنده که دارای هیچیک از علائم حیاتی نیست در کتاب رکوردهای گینس ثبت شد.
به گزارش آی طنز نیوز و به نقل از روابط عمومی بنیاد گینس، پس از آزمایش‌های پزشکی و گیاه پزشکی لازم، مشخص شد یک انسان که ادعا می‌شد علیرغم نداشتن هیچگونه علائم حیاتی، زنده می‌باشد؛ به این منوال زندگی می‌کند.
این شخص که اطرافیان معتقدند نام وی سید محمود دعایی است، تحت شرایط ویژه‌ای در یک خانه سالمندان نگهداری می شود. این خانه سالمندان در حقیقت موسسه مطبوعاتیِ ایزوله، به نام "اطلاعات" است.
آخرین علائم حیات انسانی این موجود در سال 1376 یعنی بیش از ده سال پیش دیده شده است. وی در آن زمان پس از چند سال حیات نباتی در پارلمان ایران در دفاع از عطاالله مهاجرانی از قول یک شاعر گفته بود: چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟
رئیس موسسه گیاهواره شناسی دانشگاه ماساچست در مورد این پدیده گفته است: «تا به حال چنین موجودی ندیده بودم. بدون کلروفیل سنتز می کند ولی با وجود سنتز هیچ رشد و حرکتی ندارد.»
دکتر لوئیز حتی معتقد است که این موجود با وجود بی حرکتی کامل، خاصیت اپیدمی داشته باشد و با ورود "دعایی" به هر مکانی، کلیه موجودات تا شعاع یک کیلومتری به فلج حرکتی مبتلا شوند.
پیش از این برخی در مراسم چهره های ماندگار، از سید محمود دعایی به عنوان بی بو و خاصیت‌ترین چهره ایرانی قدردانی شده بود و به همین خاطر "موسسه جهانی مبارزه با آلرژی" خواستار تکثیر DNA وی جهت ساختن داروهای ضد حساسیت شده بود، اما تلاش محققان برای یافتن DNA از دعایی به نتیجه نرسیده بود. از این رو پیشنهاد شد تا نام وی به عنوان اولین گیاهواره انسانی در فهرست رکوردهای گینس ثبت شود.
بنیاد گینس اعلام کرده است پزشکانی که از طرف این سازمان برای مشاهده دعایی به اطلاعات اعزام شده بودند، همگی به بیماری های حرکتی نظیر MS مبتلا شده اند.

منبع : آی طنز

خاطرات هاشمی رفسنجانی، اول آذر 1386


ظهر گفتم کباب از بیرون بیاورند. خبر رسید که چند تا بچه به در خانه سنگ می‌زنند. باید بچه‌های [سرکار خانم] فاطمه رجبی باشند. یاد بچه‌گی‌های مهدی افتادم که می‌رفت شیشه‌های خانه مهندس بازرگان را با سنگ می‌شکست. خدا [مهدی هاشمی آقازاده‌مان را ]حفظش کند.
1 آذر 1386
تعداد بازديد: 122548
كد خبر: 13683

تا ساعت شش صبح در خانه کار می‌کردم. آقای [عبدالله] جاسبی آمد. در مورد فشارهای روز افزور بر دانشگاه آزاد[اسلامی] و اینکه [آقای محمد احمدی‌نژاد رئیس جمهور محترم ایران اسلامی] تهدید کرده که اگر شهریه‌ها را پایین نیاورد فرزندان آقای جاسبی را مجبور به تحصیل در دانشگاه آزاد خواهد کرد، گلایه داشت. بخصوص این تهدید آخری را نمونه بارز کودک‌آزاری می‌دانست و می‌گفت یکی از فرزندانش گفته خودکشی خواهد کرد. مقداری دلجویی کردم، رفت.
نیم ساعتی خوابیدم. ساعت هشت صبح با نعره‌های [آقای حسین] موسویان از خواب بیدار شدم. آمده بودند که بگیرندش [و ببرندش و چوب توی آستینش کنند] که فرار کرده بود و خودش را به خانه ما رسانده بود و آنجا بست نشسته بود. مامورها را یک وردی خواندم، رفتند. به او تهمت [جاسوسی] زده‌اند، در حالیکه عرضه این کارها را ندارد. سپردم یک اتاق موقتی به حسین بدهند تا آب‌ها از آسیاب بیفتد.
عفت[خانم والده محترمه بچه‌ها و زوجه خودمان] با دوستانش رفت روضه. خوشبختانه بعد از بیست و هفت سال، از صرافت عربی خواندن افتاد و دست از سر [کچل] ما برداشت. از سال 61 تا 85 در صرف میر مانده بود.
سر صبحانه، سبزوار [رضایی میرقائد یا همان محسن رضاییِ خودمان] آمد. خیلی از دست دولت شاکی بود و از حرصش تمام صبحانه من را خورد. چنان [دو لپی] می‌خورد که بجز یک لقمه نان و پنیر چیزی به من نرسید. درخواست برخورد جدی‌تر با تیم [جناب آقای دکتر احمدی‌نژاد] را داشت و می‌گفت که آخرش مجبور خواهد شد با یک آر‌پی‌جی 7 به پاستور برود.
آقای حسن روحانی آمد. بعد رفت.
ظهر گفتم کباب از بیرون بیاورند. خبر رسید که چند تا بچه به در خانه سنگ می‌زنند. باید بچه‌های [سرکار خانم] فاطمه رجبی باشند. یاد بچه‌گی‌های مهدی افتادم که می‌رفت شیشه‌های خانه مهندس بازرگان را با سنگ می‌شکست. خدا [مهدی هاشمی آقازاده‌مان را ]حفظش کند.
بعد از ظهر را به مطالعه [ گنج العرش] گذراندم. عفت آمد. یکی از خانم‌ها در آنجا برای پسرش تقاضای کار کرده بود و عفت توصیه‌اش را کرد. گفتم [آن خانم؟ یا پسرش؟]خودش را به مرکز تحقیقات [استراتژیک مجمع تشخیص مصلحت نظام] معرفی کند. تشکر کرد.
شب محمد [خاتمی] آمد. چندتا جوک که [محمد علی] ابطحی برایش خوانده بود را گفت. خیلی خندیدیم. معتقد بود که یکی از بزرگترین فعالیت‌های اقتصادی و فرهنگی دوره اصلاحات، راه اندازی سرویس [اس] ام اس بوده است.
منبع :
آی طنز

آخرين تحقيقات تاريخ پژوهان آمريكايي نشان داد: اوباما ايراني است!

پدر باراك، يعني حسين اوباما پس از طي دوران مدرسه و دانشگاه، تابعيت ايراني-آمريكايي بدست آورده با يك دختر مسيحي ازدواج كرده و سپس به اصرار خانواده همسر خود به ناچار مذهب اسلامي-مسيحي اختيار مي كند اما از انتخاب اسم اسلامي يا ايراني براي فرزند خود منع مي شود. به همين خاطر با انتخاب نام "باراك" كه در حقيقت همان لفظ فارسي برك است، و انتقال نام مياني و نام خانوادگي "حسين اوباما" براي پسرش به هويت خود روي فرزندش ادامه مي دهد.
25 اردیبهشت 1387
تعداد بازديد: 112543
كد خبر: 14028

تازه ترين تحقيقات تاريخي نشان داده است كه باراك اوباما ايراني است.ايتارتاس گزارش داد كه تحقيقات تازه يك تيم تحقيقات تاريخي بر روي اصل و نسب باراك حسين اوباما نشان داده است كه او يك ايراني الاصل است. به گزارش آسوشيتدنيوز دكتر اندي واسهول از موسسه تحقيقات تاريخي دانشگاه معتبر ام آي تي آمريكا اعلام كرده است كه مطابق تحقيقات تيم وي، باراك حسين اوباما ذاتا از اهالي جنوب ايران وشيعه است.
بر اساس اين تحقيقات، خاندان اوباما در حقيقت همان خاندان معروف اُوباماي بوشهر هستند كه در دوران قاجاريه جلاي وطن كرده و طي چند نسل به آمريكا رسيده اند. جد بزرگ اوباما، مير حسن خان اوبامايي كه از ميرآب هاي معروف بوشهر بوده و به همين خاطر اُوباما (يعني "آب با ما" مي باشد) پس از يك نزاع خونين با سقاباشي ناصرالدين شاه قاجار از بوشهر فرار كرده به سرحدات عثماني مي رود. وي ابتدا در حلبچه به عنوان تاجر زردچوبه فعاليت كرده و پس از ارتقا در تجارتش به عنوان تاجر زعفران به شهر حلب (در سوريه كنوني) مي رود. مقارن با ايام مشروطه مير حسن خان در حلب فوت نموده و پسر وي علي اصغر اوباما ، به خاطر ضديت اهالي عثماني با شيعيان ايراني خانواده را به سمت طرابلس مي كوچاند.
خاندان اوباما در آنجا به تجارت تنباكو مشغول مي شوند اما پس از ممنوعيت استعمال قليان در آن جا، دسته دسته شده و به جاهاي ديگر مهاجرت مي كنند. در اين ايام كه اندكي قبل از جنگ دوم جهاني بوده پدر بزرگ حسين به همراه خانواده اش جنوب غربي آفريقا مهاجرت مي كنند. وي در آنجا براي امرار معاش از پشم شتران پارچه درست مي كرده و به اسم ايراني "برك" (barak) به فروش مي رسانده كه پس از پايان جنگ جهاني به شدت مورد استقبال قرار گرفته و به همين خاطر از طرف معاون شهردار واشينگتن دي سي به لس آنجلس دعوت مي شود.
وي پس از ورود به خاك آمريكا به همراه خانواده اش در تگزاس رحل اقامت مي افكند و به توليد و تجارت برك (در گويش آمريكايي "باراك") مي پردازد. اما پس از چندي به خاطر ممنوعيت واردات شتر و پشمش به آمريكا ورشكست شده و بناچار فرزندانش را به مدرسه مي فرستد.پدر باراك، يعني حسين اوباما پس از طي دوران مدرسه و دانشگاه، تابعيت ايراني-آمريكايي بدست آورده با يك دختر مسيحي ازدواج كرده و سپس به اصرار خانواده همسر خود به ناچار مذهب اسلامي-مسيحي اختيار مي كند اما از انتخاب اسم اسلامي يا ايراني براي فرزند خود منع مي شود. به همين خاطر با انتخاب نام "باراك" كه در حقيقت همان لفظ فارسي برك است، و انتقال نام مياني و نام خانوادگي "حسين اوباما" براي پسرش به هويت خود روي فرزندش ادامه مي دهد.
بنا براين گزارش، افشاي اين امر مي تواند دردسر بزرگي براي آينده سياسي اوباما در آمريكا و ايران باشد.
همچنين به گزارش خبرنگار آي طنز نيور، دكتر انوشيروان كيهاني زاده ضمن قابل قبول دانستن اين فرضيه گفت: از آنجائيكه ثابت شده است تمام آدم هاي مهم در دنيا اصالت ايراني دارند اينجانب از ابتدا به ايراني بودن اوباما مشكوك بودم.تا كنون اوباما از درك و اظهار نظر مدعيات اين تاريخ نگاران معذور بوده است.

Treatment of Bahais: A Test of Human Rights in Iran


By
Mehdi KhalajiJune 4, 2008On May 14, the Iranian government arrested six prominent Bahai leaders and accused them of "endangering national security." The timing of the arrests has led some to speculate that the Iranian government is trying to link these leaders to the April explosion at a religious center in Shiraz that killed fourteen people. Considering Iran's clerical establishment believes the existence of religious minorities undermines official Shiite orthodoxy, these latest arrests are just another black mark on Iran's long and dismal record of protecting individual human rights and religious freedom.
Bahais: A Threat to Shiite Orthodoxy
Unlike Zoroastrianism, Judaism, and Christianity, Bahaism emerged after Islam and claims to supercede the Shiite faith. A centerpiece of Shiism is the belief in the Twelfth (or Hidden) Imam, a descendent of Ali who is said to reappear at the end of days. The Bahai religion originated from Ali Muhammad Shirazi (1819-1850), who claimed to be the gateway to the Hidden Imam and then later proceeded to declare himself the Imam. By claiming to be this important religious figure, he challenged not only the clerical establishment but also the official interpretation of the sacred texts. Although the Bahai faith explicitly asks its worshipers not to participate into political activities, Persia's leaders at that time (the Qajar kings) viewed Shirazi's claims as a challenge to the legitimacy of the state, in so far as the king was the head of a Shiite country. Later on, the Pahlavi dynasty resisted clerical pressure to make anti-Bahaism official government policy.
After the Iranian revolution in 1979 however, that policy went into effect since the clerics saw the Bahai faith as a denial of their legitimacy. In the Islamic Republic's constitution, the state does not recognize Bahaism as a religion and forbids its members to publicly hold ceremonies and rituals. At the time of the revolution, dozens of Bahais were lynched and many were arrested. Bahais are not permitted to study at universities or work in government. Even in the private sector, there are many official and unofficial restrictions that make life difficult for Bahais.
Apocalyptic President Pressures Bahais
Bahais were generally tolerated during the 1997-2005 presidency of Muhammad Khatami, as a few of them obtained permission to study at officially recognized universities instead of clandestine Bahai training programs. But since Mahmoud Ahmadinezhad became president in 2005, the government has increased pressure on the group, expelling Bahais from universities and removing them from certain positions. In March 2006, the UN Special Rapporteur on Freedom of Religion or Belief expressed concern about an October 2005 letter instructing various government agencies to identify and collect information about Iranian Bahais.
The Ahmadinezhad government argues that according to the constitution, Bahaism is not recognized and therefore is not protected in Iran. The president's tougher stance toward Bahais is probably also motivated by his apocalyptic views and his special attachment to the idea of the Hidden Imam. Ahmadinezhad, who believes that his government is under the supervision of the Hidden Imam, cannot tolerate a religion that denies the Imam's existence, even as the Bahais keep out of politics. On May 23, Sayyed Ahmad Alam al-Hoda, the Friday prayer leader in Mashhad and a supporter of Ahmadinezhad, stated that "Bahaism is neither a religion nor a thought. How we can accept that these Israeli soldiers [meaning Bahais, whose headquarters is in Haifa, Israel] who have the blood of a million men on their hands, be free in our country...and commit any kind of crime."
Other Groups Facing Discrimination and Violence
Other religious minorities, such as the Sufis and Dervishes (ascetics known for their extreme poverty and austerity), have suffered under the Islamic Republic as well. Sufism -- of which there are both Shiite and Sunni variations -- has an esoteric interpretation of Islam. Followers of Sufism usually oppose institutionalized Islam and thus have often been persecuted by Iranian clerics. Sufis and Dervishes, like Bahais, avoid political activities, an outlook that comes from the heart of their religious creeds. But the Iranian government sees these two minorities as a threat not because of their political activities but because of their very existence.
The Islamic Republic has never admitted that anti-Sufism is official policy. However, in the ministry of intelligence, there is a special department that gathers information about sect members. Since Ahmadinezhad came to power, the government has intensified pressure on both groups. In November 2007, Iranian police destroyed the Sufi religious center in Lorestan province and arrested dozens of Dervishes, and in February 2006, police destroyed the Dervish center in Qom. During the operation, in which hundreds were injured, the police arrested more than a thousand Dervishes and expelled their leader from the city.
In general, all non-Shiite religious minorities and non-mainstream Shiites suffer varying degrees of official and unofficial discrimination in education, employment, and housing. This is true even with mainstream Sunnis. Although there are hundreds of thousands of Sunnis living in Tehran, the government has consistently blocked their plans to build a mosque there. The government went so far as to break up Sunni prayer meetings held in public parks, and even harassed Sunnis who went to the grounds of the Pakistani embassy to pray.
Dangerous Step in Pressing Religious Minorities
On May 20, Gholam Hossein Elham, an Iranian government spokesman, stated that the recent arrest of the six Bahai leaders was for security reasons, and not their religious beliefs. He said they associated with "foreigners, especially Zionists" and were working "against the country's interests." Although the government has not made the allegation directly, some observers said the arrests are part of a government effort to link the Bahai leaders to the April 13 explosion in Shiraz that killed fourteen and injured nearly two hundred. After first denying that the explosion was a bomb attack, officials in early May reversed themselves and said the terrorist attack was carried out by "royalists" with links to the United States and the United Kingdom. A few days later, ministry of intelligence officers arrested the Bahai leaders.
Conclusion
The Islamic Republic's use of national security concerns is just the latest form of persecution against religious minorities. Perhaps Iranian leaders believe this will allow them to deflect pressure from international human rights organizations for violating freedom of religion. Nevertheless, the Iranian government's attitude toward religious minorities, whether they are small but recognized religious sects (Sufis and Dervishes) or officially unrecognized religions (Bahaism), must be seen as a fundamental criterion in evaluating human rights and freedom of religion in Iran.
Mehdi Khalaji is a visiting fellow at The Washington Institute, focusing on the role of politics in contemporary Shiite clericalism in Iran and Iraq

رفتار با بهائیان: آزمون حقوق بشر در ایران


مهدی خلجی / 4 ژوئن 2008


روز 14 مه، حکومت ایران شش تن از مدیران برجستهء بهائی را دستگیر و آنها را به "تهدید امنیت ملّی" متّهم کرد. زمان‌بندی اقدام به بازداشت، بعضی را به حدس و گمان سوق داد که حکومت ایران سعی دارد این مدیران را به انفجار ماه آوریل در مرکزی مذهبی در شیراز که منجر به کشته شدن 14 نفر شد ارتباط دهد. با توجّه به این که زعمای مذهبی ایران بر این باورند که وجود اقلّیت‌های دینی سبب تضعیف بنیادگرایی رسمی شیعه می‌گردد، این جدید‌ترین اقدام به بازداشت نشان سیاه دیگری به سابقهء دیرین و طولانی نکبت‌بار ایران در حمایت از حقوق بشر و آزادی‌های دینی می‌افزاید.

بهائیان: تهدیدی برای بنیادگرایی شیعه
آئین بهائی، بر خلاف آئین‌های زردشتی، کلیمی و مسیحی، بعد از اسلام ظهور کرد و مدّعی است که شیعه از دور خارج شده و این آئین جای آن را گرفته است. محور اعتقادی شیعه باور داشتن به امام دوازدهم، خَلَف علی است که باید در آخرالزّمان دیگربار ظاهر شود. دیانت بهائی از علی‌محمّد شیرازی (50-1819) نشأت گرفته است. او مدّعی شد که باب امام غائب است و بعداً اعلام کرد که خود امام است. او با این ادّعا که این شخصیت مهمّ دینی است، نه تنها زعمای مذهبی را زیر سؤال برد بلکه تعابیر و تفاسیر رسمی متون مقدّسه را نیز در معرض تردید قرار داد. اگرچه امر بهائی صریحاً از پیروانش می‌خواهد که در فعّالیت‌های سیاسی شرکت نکنند، امّا رهبران ایران در آن زمان (سلاطین قاجار) ادّعاهای شیرازی را به منزلهء مورد تردید قرار دادن مشروعیت دولت تلقّی کردند زیرا سلطان رئیس کشور شیعه بود. بعدها، سلسلهء پهلوی در مقابل فشار روحانیون که بهائی‎ستیزی را سیاست رسمی مملکت قرار دهد، مقاومت کرد.
امّا، بعد از انقلاب ایران در سال 1979 سیاست مزبور تنفیذ گردید زیرا روحانیون امر بهائی را به منزلهء انکار مشروعیت خود می‌دیدند. در قانون اساسی جمهوری اسلامی، دولت آئین بهائی را به عنوان دین به رسمیت نمی‌شناسد و اعضاء آن را از انعقاد علنی مراسم و اجرای شعائر منع می‌کند. در زمان انقلاب، دهها بهائی بدون محاکمه اعدام و بسیاری دستگیر شدند. بهائیان اجازهء تحصیل در دانشگاه‌ها یا کار در دوایر دولتی را ندارند. حتّی در بخش خصوصی، بسیاری از محدودیت‌های رسمی و غیررسمی وجود دارد که زندگی را برای بهائیان دشوار ساخته است.


رئیس‌جمهور آخرالزّمانی بهائیان را تحت فشار قرار می‌دهد
در دوران ریاست جمهوری محمّد خاتمی، از 1997 تا 2005، بهائیان عموماً تحمّل شدند، زیرا معدودی از آنها اجازه یافتند به جای برنامه‌های آموزشی سرّی بهائی در دانشگاه‌های به رسمیت شناخته شده به تحصیل بپردازند. امّا از زمان جلوس محمود احمدی‌نژاد بر کرسی ریاست جمهوری در سال 2005، حکومت فشار خود را بر این گروه افزایش داده، بهائیان را از دانشگاه‌اخراج و از بعضی مناصب معزول کرده است. در مارس 2006 گزارشگر ویژهء سازمان ملل متّحد در آزادی دین یا عقیده در خصوص نامهء اکتبر 2005 که بعضی از نهادهای حکومتی را مأمور شناسایی بهائیان ایرانی و جمع‌آوری اطّلاعات در مورد آنها می‌کرد، ابراز نگرانی نمود.
حکومت احمدی‌نژاد استدلال می‌کند که طبق قانون اساسی، آیین بهائی به رسمیت شناخته نشده و بنابراین در ایران تحت حمایت (اهل ذمّه) نیست. موضع سخت‌تر رئیس جمهور نسبت به بهائیان به احتمال قوی ناشی از دیدگاه‌های آخرالزّمانی و تمسّک خاصّ او به ایدهء امام غایب نیز هست. احمدی‌نژاد که بر این باور است که دولت او تحت نظارت و هدایت امام غایب است؛ نمی‌تواند دینی را تحمّل کند که وجود امام را انکار می‌کند؛ در عین حال بهائیان وارد امور سیاسیه نمی‌شوند. روز 23 مه، سیّد احمد علم‌الهدی، امام جمعه در مشهد و حامی احمدی‌نژاد اظهار داشت که "بهائیت نه دین است نه فکر یا عقیده. چگونه می‌توانیم قبول کنیم که این سربازان اسرائیلی ]یعنی بهائیان که مرکز جهانی آنها در حیفا واقع در اسرائیل است[ که دستشان به خون میلیون انسان آلوده است، در کشور ما آزاد باشند و هر نوع جنایتی را مرتکب شوند."

سایر گروه‌های مواجه با تبعیض و خشونت
سایر اقلّیت‌های مذهبی، مانند صوفی‎ها و دراویش (مرتاضانی که به علّت شدّت فقر و ریاضت اینگونه معروفند)، نیز تحت نظام جمهوری اسلامی آزار دیده‌اند. تصوّف، که هم از نوع شیعه وجود دارد و هم سنّی، دارای تفسیری مبهم و اسرارآمیز از اسلام است. اهل تصوّف معمولاً با اسلام نهادینه شده مخالفند و به این ترتیب غالباً مورد اذیت و آزار روحانیون ایرانی قرار می‌گیرند. صوفیان و دراویش، مانند بهائیان، از فعّالیت‎های سیاسی پرهیز می‌کنند و این دیدگاهی است که از قلب آئین مذهبی آنها نشأت می‌گیرد. امّا حکومت ایران این دو اقلّیت را، نه به علّت فعّالیت‌های سیاسی بلکه به علّت نفس وجود آنها، تهدیدی به حساب می‌آورد.
جمهوری اسلامی هرگز اذعان نکرده که صوفی‎ستیزی سیاست رسمی این رژیم است. امّا، در وزارت اطّلاعات، دایرهء ویژه‌ای وجود دارد که دربارهء اعضاء این فرقه به جمع‌آوری اطّلاعات مشغول است. از زمانی که احمدی‌نژاد زمام قدرت را در دست گرفت، حکومت فشار را بر هر دو گروه تشدید کرده است. در نوامبر 2007، نیروی انتظامی ایران مرکز مذهبی صوفیه در استان لرستان را منهدم ساخت و دهها تن از دراویش را دستگیر کرد؛ در فوریه 2006، پلیس مرکز دراویش در قم را تخریب نمود. در طیّ این عملیات، که به مجروح شدن صدها تن انجامید، پلیس بیش از هزار درویش را دستگیر و رهبر آنها را از شهر تبعید کرد.
به طور کلّی، کلّیه اقلّیت‎های دینی غیرشیعه و شیعیانی که جزء جریان اصلی محسوب نمی‌شوند، به درجات متفاوت از تبعیضات رسمی و غیر رسمی در تحصیل، اشتغال و مسکن در رنج و عذابند. این مطلب حتّی در مورد جریان اصلی اهل تسنّن نیز مصداق دارد. اگرچه صدها هزار سنّی در طهران زندگی می‌کنند، حکومت پیوسته نقشه‌های آنها برای ساخت مسجدی در این شهر نقش بر آب ساخته است. حکومت تا آنجا پیش رفت که مجامع نماز سنّی‌ها که در پارکهای عمومی برگزار شده بود بر هم زد، و حتّی سنّی‌هایی را که برای نماز به اراضی سفارت پاکستان رفتند مورد اذیت و آزار قرار داد.

اقدام خطرناک در اِعمال فشار بر اقلّیت‌های دینی
روز بیستم مه، غلامحسین الهام، سخنگوی دولت ایران، اظهار داشت که بازداشت اخیر شش مدیر جامعهء بهائی به دلایل امنیتی بوده و نه اعتقادات دینی. او گفت که آنها با "بیگانگان بخصوص صهیونیست‌ها" در ارتباط بوده و "علیه مصالح مملکت" فعّالیت داشته‌اند. اگرچه حکومت مستقیماً اتّهامی وارد نساخت، امّا ناظران گفتند که که دستگیری اخیر بخشی از تلاش حکومت برای مرتبط ساختن مدیران جامعهء بهائی با انفجار 13 آوریل در شیراز است که به کشته شدن چهارده نفر و مجروح شدن تقریباً دویست نفر منجر شد. مقامات رسمی، بعد از آن که اوایل مه وجود بمب در انفجار مزبور را انکار کردند، تغییر موضع داده اظهار داشتند که حمله تروریستی توسّط "سلطنت‌طلبان" که با امریکا و انگلیس ارتباط داشته‌اند صورت گرفته است. چند روز بعد، مأمورین وزارت اطّلاعات مدیران جامعهء بهائی را دستگیر کرد.


استنتاج
استفادهء جمهوری اسلامی از دستاویز نگرانی نسبت به امنیت ملّی صرفاً جدید‌ترین شکل حرکت‌های ایذایی علیه اقلّیت‌های مذهبی است. شاید رهبران ایران معتقد باشند که این دستاویز به آنها امکان خواهد داد فشار سازمان‌های حقوق بشر بین‌المللی را از نقض آزادی دین منحرف سازد. معهذا، نگرش حکومت ایران نسبت به اقلّیت‌های دینی، اعم از فرقه‌های مذهبی کوچک امّا به رسمیت شناخته شده (صوفیان و دراویش) یا آن که به رسمیت شناخته نشده (آئین بهائی)، باید به عنوان معیاری در ارزیابی حقوق بشر و آزادی دین در ایران مشاهده شود.
مهدی خلجی عضو مهمان در انستیتو واشنگتون است که نقطهء تمرکزش نقش سیاست در حمایت از دیدگاه روحانیون شیعه در ایران و عراق است.

http://www.washingtoninstitute.org/templateC05.php?CID=2895

سه‌شنبه ۳ ژوئن ۲۰۰۸

سید ضیاء ، احمدی نژاد و بهنود


در نیمه سال 84 وقتی که هنوز چندان عیب و هنر آقای احمدی نژاد آشکار نشده بود، هنوز رسانه های ‏مخالف پر بود از تفسیر و تصورهائی بر اساس گمان، و تصور چنان بود که تیمی که او گرد آورده همه ‏یکدستند و همه خشن و امنیتی، و حاکمیت یکدست شده و او برکشیده مقامات بالاست و کسی را گمان نبود که ‏علی لاریجانی، دانش جعفری، فرهاد رهبر، پورمحمدی، احمد توکلی، عماد افروغ، الیاس نادران، و اکثری از ‏روحانیون نسبت به دولت او در وضعی خواهند بود که امروزند، در مقاله ای وی را با سید ضیا مقایسه کرده ‏بودم.‏در آن روزگار برخی را گمان بر این افتاد که مقصودم بدگوئی از رییس جمهورست، یا قصدم این است که ‏رییس جمهور را انگلیسی بخوانم. عده ای مانند دکتر محسن سازگارا به دفاع از سید ضیا پرداختند که رو به ‏تجدد بود و این نمونه رو به تحجرست، در درون ایران برخی از آن ها که مخالف احمدی نژادند به کف زدن ‏پرداختند، انگار که مرا با وی خصومتی حزبی و گروهی و جناحی است. هیچ کدام به مقصودم ره نبردند. ‏حتی عاشقان سینه چاک آن روزیش که اینک برخی در زمره مخالفان و منقدانش درآمده اند، تا جائی که می ‏دانم حاضر نشدند در میانه خشم خود استدلالم را بشنوند.‏اینک با گذشت سه سال از آن مقاله شاید بتوان در فضائی آرام تر و کمتر خشن، استدلال های آن مقاله را بار ‏دیگر خواند.‏خوب می دانید که هیچ مقایسه ای صد در صدی نیست وگرنه فقط با خودش قابل قیاس بود که تازه آن هم صد ‏در صد نمی شود. هر مقایسه ای درصدی و یا وجهی از وجوه دو سو را در بر می گیرد. اما...‏در جاهای مختلف خوانده اید که کابینه سید ضیا را از آن جهت سیاه خوانده اند [ای قربان کابینه سیاهت بازآ] ‏که سید همیشه لباس سیاه می پوشید و عبای سیاهی هم بر دوش می انداخت در آن سرما که نخست وزیر شد و ‏شال سیاه هم می بست تا شبیه بقیه کسان نباشد. اما به نوشته جعفر شهری که نوشته هایش ماخذ نیست اما ‏حدیث نفس هست، جعلی نکرده و آن چه نوشته همان است که در دل توده ها بوده "از طرف ديگر هم به ‏خاطر بگير و ببندهائی که در همان کابينه نود روزه کرد عده ای رجال و معتبرين را به روز سياه نشاند". ‏سیاه خوانده شد. و باز مرحوم شهری نوشته است که کابينه سيد را در زمان خود "نيم بند" خواندند چون که در ‏صد روز نتوانست کابينه را کامل کند و جز مورد اعتماد اکثريتی ضعيف از مجلس نبود. و تازه با همان ها ‏که بودند مدام دعوا می کرد. ‏حالا بر آن وجوه قیاسی که نوشتم این ها را اضافه می کنم که سید ضیا از ریاست دولت تصوری انقلابی ‏داشت و مدام در گفته ها و نوشته هایش قدرت بیش تر می خواست، به اطرافیانش بد و بیراه می گفت و نسبت به هر قراری خودش را یاغی نشان می داد ‏و این را نشانه نوآوری و خلاقیت و مردمی بودن خود می دانست. تا جائی که در حضور شاه [که از قضا ‏وسواس هم داشت] سیگار کشید و آخر سر هم همین باعث شد که احمدشاه از خشم برای برکندنش به توصیه ‏فرمانفرما و مدرس تن داد و با رضاخان معامله کرد. همان که سید را برانداخت و البته بعدا خود شاه را هم برانداخت.‏اما همه می دانستند و گفتند که گاه با علم زیر علم سردار سپه رفتند چون سید اصلا و ابدا قابل تحمل نبود. سید ‏مانند شاهان قدیم ریاست دولت می کرد. نخست این که آن قدر کار می کرد که نفس از همه بریده بود و خودش هم غش می کرد در حالی که سی سال داشت. از شش ‏صیح تا نیمه های شب. دو سه شبی در مسجد خوابید. وقتی تهران را باران یکریز به دامان سیل انداخت و راه ‏قتات ها آبرو ها گرفت [هنوز آب لوله کشی نبود] سید خود به میان آب رفت و از همین رو محبوب مردمی شد ‏که به این گونه نمایش ها دل بسته بودند.‏اول و مهم ترين کار او که به صدارت نرسیده شعارش را داد، ايجاد شوقی در مردم برای دستگيری مفسدان بود اما چون آن ها را نمی شناخت بد به رجال ‏و معتبرين می گفت و وعده اش پاکسازی کشور از مفسدان بود. مدام می گفت اين درشت ها را بگيريد و فرمان حبس و توقيف و ‏مصادره اموال می داد. با رفاقتی که با نظامی ها به سرکردگی سردار سپه به راه انداخته بود و پولی که به ‏جیب آن ها ریخته بود، هر که را عنوان و سرمايه ای داشت گرفت. هر که را سرمایه داشت دزد دیددیگر کار مهمش این بود که از همان فردای سوم اسفند هر روز ده ها قرار و قانون نوشت و ماموران بلديه و ‏ارکان حرب را به اجرای آن گماشت.‏بر خلاف تصور امروزی تاریخدانان که سید ضیا را عامل انگلیس و سفارت می نویسند و سندها وجود دارد ‏که کودتا سوم اسفند هم با نظر سفارت بریتانیا در تهران و وساطت وی صورت گرفت، در زمان خود کاری ‏کرد که مردم برعکس شدند و عارف و میرزاده عشقی زبان حال مردم که وی را شخصیتی مستقل دیدند. و آن ‏اعلام لغو قرارداد 1919 بود. کاری که مدرس هم تشویقش کرد، اما بعد از آن که حتی سید حسن مدرس را ‏هم داد گرفتند و گور خود را کند، مدرس گفت "قرارداد نبسته را که در عامل خیال بود، می خواستند و نگذاشتیم به ‏اصطلاح و در زبان منحل کردن البته هنری بود که فقط از بعض کسان بر می آمد".‏وقتی معلوم شد که یکی از اعلامیه ها که علیه دولت او داده شده از مدرسه مشیرالدوله بیرون آمده که آن زمان ‏تنها دانشکده کشور بود و در آن امثال مصدق [هرگاه تهران بودند] و ابوالحسن فروغی و ذکاء الملک و ‏مشاهیر کشور درس حقوق می دادند، سخنرانی کرد که این سوراخ زنبور استعمارست و دارد حقوق اروپای ‏خلاف اسلام درس می دهند.‏سید نوحه خوانی و روضه خوانی فوق العاده بلد بود، در مجلس آرائی هم استاد بود در همان سه ماه یک جشن ‏گرفت [مثلا برای لغو قرارداد 1919] که به جشن دوغ شهرت گرفت چرا که در آن با دوغ از سفیران ‏خارجی و اصناف و بازاریان پذیرائی کرد و این را در بوق کرد و داد دنیا بداند که او مشروب الکلی نداده ‏است، در حالی که آن زمان نه دولت حق سفره داشت و نه مانند دوران بعد اصولا دادن میهمانی های باز و با ‏خدمات غیراسلامی معمول بود.‏از جمله فرمان های او سید ضیا صادر کرد، بخوانید. این هاست:‏هر کاسب به جز نانوا و کله پز و حمامی بايد دکان خود را اول آفتاب باز و اول غروب تعطيل کند.‏هر ظهر و غروب بايد کسبه در پای دکان های خود اذان بگويند.[از مدرس نقل است که می گفت: تجسم کنيد ‏حال مارطوس ارمنی را با نگاه های غضب آلود ماموران نظميه که به توضيحات وی توجه نداشتند و می ‏گویند دستور رييس الوزراست].‏نان نکش ممنوع و نان سنگک خشگ از دانه هشت سير و نان تازه از یکی ده سیر نباید کمتر باشد.‏تغارهای خمير نانواها بايد رويشان با تنظیف تميز پوشيده شده باشد.‏سطح خيابان مخصوص چهارپایان و گاری و درشکه و واگن است و پياده روها مخصوص اياب و ذهاب پياده ‏هاست و هيچ پياده حق ندارد از سواره رو خيابان عبور نمايد.‏سگ های خانگی بايد قلاده شده زنجير داشته باشند و در غير اين صورت در رديف سگهای ولگرد محسوب ‏شده و معدوم خواهند شد.‏کبوتر بازی اکيدا ممنوع. چرا که موجب نگرانی مردم و خواتين می شود که نگاه نامحرم پشت بام است.‏داد زدن اطراف کوچه ها توسط طواف، دوره گرد، طبقی، کاسه بشقابی، قباارخلقی، قفل و کليدی، گردوئی و ‏ميوه فروش و امثال آن و همچنين تعارف و اصرار کسبه به مشتری و بفرما زدن چلوئی و آبگوشتی و غيره ‏ممنوع و همراه جريمه و مجازات است.[ جوک دعوت به نيمرو با حرکت دست و اشاره توسط صاحب مغازه ‏برای فرار از مجازات از همان زمان رايج شد]‏کليه احزاب منحل می شود و تشکيل هر نوع جمعيت و دسته قدغن و متخلفين تحت تعقيب قانونی قرار می ‏گيرند.‏تظاهرات مستانه ممنوع و متخلفين به سختی مجازات می شوند.‏عربده کشی و آواز خوانی در کوچه و خيابان اکيدا ممنوع است.‏اجتماعات خيابانی قدغن و بيش از دو نفر نبايد با هم گفتگو کنند.‏ارباب قلم و جرايد بايد زبان و قلم خود را از هتاکی به اين و آن نگهداری کنند.‏اقدامات دولت مردمی ‏نوشته اند که از اقدامات و قوانين حکومت سيد ضيا که سه ماه [ و نه سه سال] بیش تر عمر نکرد توجه زيادی ‏بود که او به بلديه [شهرداری تهران] داشت. و این کار ها را کرد:‏پوشاندن مجاری آب و نصب فانونس های نفتی در معابرانتقال فواحش از محلات داخل شهر به شهرنو و ‏تعيين سه قرآن تاکس [ جعفر شهری معتقدست از همان زمان لغت تاکس معمول شد و تاکسی هم باز از همان ‏دوران، اين ادعا را در منبع ديگری نديده ام] برای هر نوبت تمتع، دوازده قرآن برای متعه شب تا صبح به نام ‏شب خواب.مراقبت در تعويض لولئین خانه ها،کشيدن لجن آب انبار ميرزا موسی که شايد از زمان تاسيس تا ‏آن روزگار لاروبی نشده بود.نصب صندوق شکايات در هر اداره و مجازات مامورانی که جواب مردم نداده ‏بودند. ‏و خلاصه جعفر شهری می نويسد " آنقدر گفت و کرد که مردم تشنه اصلاحات و خسته از رجال را حوصله ‏تنگ آمد و وقت رفتنش شادمانی کردند. وقتی هم رفت شبی به خواب ديد که کسی از وی می پرسید تو با اين ‏قدرت که داشتی چه کسی توانست معزولت کند. گفت پشگل جمع کن ها. تعبير سخنش اين بود که چون برای ‏کسانی که از خيابان پشگل اسب و شتر جمع می کردند و می فروختند دو عباسی عوارض وضع کرده بود ‏می پنداشت که آنها عليه وی توطئه کرده اند.باز بگویم نه در آن مقاله سه سال قبل نظر داشتم که آقای احمدی نژاد از جمیع جهات شبیه به سید ضیاست و ‏نه امروز. چنان که مثلا نزدیکی با اجزای سفارت فخیمه اصلا در مرام رییس جمهور امروز نیست. در ضمن ‏آقای احمدی نژاد رکوردی بی سابقه در رنجاندن افراد و راندن افراد از کابینه و دشمن سازی و مخالف ‏پروری باقی گذاشته که نیاز به هیچ مخالف و رقیبی ندارد. البته از گفته های ایشان بر می آید که در سیستم ‏ذهنی ایشان نفس داشتن مخالف نشانه حقانیت است. ‏افسوس که در اختیارم نیست ورنه نوشته ای از سیدضیا را در باب امام زمان می آوردم که در روزنامه رعد ‏نوشته و عنوانش اگر اشتباه نکنم هست منجی بشر و عصر. آنان که دسترس دارند، این نقص را بپوشانند
در آن روزگار برخی را گمان بر این افتاد که مقصودم بدگوئی از رییس جمهورست، یا قصدم این است که ‏رییس جمهور را انگلیسی بخوانم. عده ای مانند دکتر محسن سازگارا به دفاع از سید ضیا پرداختند که رو به ‏تجدد بود و این نمونه رو به تحجرست، در درون ایران برخی از آن ها که مخالف احمدی نژادند به کف زدن ‏پرداختند، انگار که مرا با وی خصومتی حزبی و گروهی و جناحی است. هیچ کدام به مقصودم ره نبردند. ‏حتی عاشقان سینه چاک آن روزیش که اینک برخی در زمره مخالفان و منقدانش درآمده اند، تا جائی که می ‏دانم حاضر نشدند در میانه خشم خود استدلالم را بشنوند.‏اینک با گذشت سه سال از آن مقاله شاید بتوان در فضائی آرام تر و کمتر خشن، استدلال های آن مقاله را بار ‏دیگر خواند.‏خوب می دانید که هیچ مقایسه ای صد در صدی نیست وگرنه فقط با خودش قابل قیاس بود که تازه آن هم صد ‏در صد نمی شود. هر مقایسه ای درصدی و یا وجهی از وجوه دو سو را در بر می گیرد. اما...‏در جاهای مختلف خوانده اید که کابینه سید ضیا را از آن جهت سیاه خوانده اند [ای قربان کابینه سیاهت بازآ] ‏که سید همیشه لباس سیاه می پوشید و عبای سیاهی هم بر دوش می انداخت در آن سرما که نخست وزیر شد و ‏شال سیاه هم می بست تا شبیه بقیه کسان نباشد. اما به نوشته جعفر شهری که نوشته هایش ماخذ نیست اما ‏حدیث نفس هست، جعلی نکرده و آن چه نوشته همان است که در دل توده ها بوده "از طرف ديگر هم به ‏خاطر بگير و ببندهائی که در همان کابينه نود روزه کرد عده ای رجال و معتبرين را به روز سياه نشاند". ‏سیاه خوانده شد. و باز مرحوم شهری نوشته است که کابينه سيد را در زمان خود "نيم بند" خواندند چون که در ‏صد روز نتوانست کابينه را کامل کند و جز مورد اعتماد اکثريتی ضعيف از مجلس نبود. و تازه با همان ها ‏که بودند مدام دعوا می کرد. ‏حالا بر آن وجوه قیاسی که نوشتم این ها را اضافه می کنم که سید ضیا از ریاست دولت تصوری انقلابی ‏داشت و مدام در گفته ها و نوشته هایش قدرت بیش تر می خواست، به اطرافیانش بد و بیراه می گفت و نسبت به هر قراری خودش را یاغی نشان می داد ‏و این را نشانه نوآوری و خلاقیت و مردمی بودن خود می دانست. تا جائی که در حضور شاه [که از قضا ‏وسواس هم داشت] سیگار کشید و آخر سر هم همین باعث شد که احمدشاه از خشم برای برکندنش به توصیه ‏فرمانفرما و مدرس تن داد و با رضاخان معامله کرد. همان که سید را برانداخت و البته بعدا خود شاه را هم برانداخت.‏اما همه می دانستند و گفتند که گاه با علم زیر علم سردار سپه رفتند چون سید اصلا و ابدا قابل تحمل نبود. سید ‏مانند شاهان قدیم ریاست دولت می کرد. نخست این که آن قدر کار می کرد که نفس از همه بریده بود و خودش هم غش می کرد در حالی که سی سال داشت. از شش ‏صیح تا نیمه های شب. دو سه شبی در مسجد خوابید. وقتی تهران را باران یکریز به دامان سیل انداخت و راه ‏قتات ها آبرو ها گرفت [هنوز آب لوله کشی نبود] سید خود به میان آب رفت و از همین رو محبوب مردمی شد ‏که به این گونه نمایش ها دل بسته بودند.‏اول و مهم ترين کار او که به صدارت نرسیده شعارش را داد، ايجاد شوقی در مردم برای دستگيری مفسدان بود اما چون آن ها را نمی شناخت بد به رجال ‏و معتبرين می گفت و وعده اش پاکسازی کشور از مفسدان بود. مدام می گفت اين درشت ها را بگيريد و فرمان حبس و توقيف و ‏مصادره اموال می داد. با رفاقتی که با نظامی ها به سرکردگی سردار سپه به راه انداخته بود و پولی که به ‏جیب آن ها ریخته بود، هر که را عنوان و سرمايه ای داشت گرفت. هر که را سرمایه داشت دزد دیددیگر کار مهمش این بود که از همان فردای سوم اسفند هر روز ده ها قرار و قانون نوشت و ماموران بلديه و ‏ارکان حرب را به اجرای آن گماشت.‏بر خلاف تصور امروزی تاریخدانان که سید ضیا را عامل انگلیس و سفارت می نویسند و سندها وجود دارد ‏که کودتا سوم اسفند هم با نظر سفارت بریتانیا در تهران و وساطت وی صورت گرفت، در زمان خود کاری ‏کرد که مردم برعکس شدند و عارف و میرزاده عشقی زبان حال مردم که وی را شخصیتی مستقل دیدند. و آن ‏اعلام لغو قرارداد 1919 بود. کاری که مدرس هم تشویقش کرد، اما بعد از آن که حتی سید حسن مدرس را ‏هم داد گرفتند و گور خود را کند، مدرس گفت "قرارداد نبسته را که در عامل خیال بود، می خواستند و نگذاشتیم به ‏اصطلاح و در زبان منحل کردن البته هنری بود که فقط از بعض کسان بر می آمد".‏وقتی معلوم شد که یکی از اعلامیه ها که علیه دولت او داده شده از مدرسه مشیرالدوله بیرون آمده که آن زمان ‏تنها دانشکده کشور بود و در آن امثال مصدق [هرگاه تهران بودند] و ابوالحسن فروغی و ذکاء الملک و ‏مشاهیر کشور درس حقوق می دادند، سخنرانی کرد که این سوراخ زنبور استعمارست و دارد حقوق اروپای ‏خلاف اسلام درس می دهند.‏سید نوحه خوانی و روضه خوانی فوق العاده بلد بود، در مجلس آرائی هم استاد بود در همان سه ماه یک جشن ‏گرفت [مثلا برای لغو قرارداد 1919] که به جشن دوغ شهرت گرفت چرا که در آن با دوغ از سفیران ‏خارجی و اصناف و بازاریان پذیرائی کرد و این را در بوق کرد و داد دنیا بداند که او مشروب الکلی نداده ‏است، در حالی که آن زمان نه دولت حق سفره داشت و نه مانند دوران بعد اصولا دادن میهمانی های باز و با ‏خدمات غیراسلامی معمول بود.‏از جمله فرمان های او سید ضیا صادر کرد، بخوانید. این هاست:‏هر کاسب به جز نانوا و کله پز و حمامی بايد دکان خود را اول آفتاب باز و اول غروب تعطيل کند.‏هر ظهر و غروب بايد کسبه در پای دکان های خود اذان بگويند.[از مدرس نقل است که می گفت: تجسم کنيد ‏حال مارطوس ارمنی را با نگاه های غضب آلود ماموران نظميه که به توضيحات وی توجه نداشتند و می ‏گویند دستور رييس الوزراست].‏نان نکش ممنوع و نان سنگک خشگ از دانه هشت سير و نان تازه از یکی ده سیر نباید کمتر باشد.‏تغارهای خمير نانواها بايد رويشان با تنظیف تميز پوشيده شده باشد.‏سطح خيابان مخصوص چهارپایان و گاری و درشکه و واگن است و پياده روها مخصوص اياب و ذهاب پياده ‏هاست و هيچ پياده حق ندارد از سواره رو خيابان عبور نمايد.‏سگ های خانگی بايد قلاده شده زنجير داشته باشند و در غير اين صورت در رديف سگهای ولگرد محسوب ‏شده و معدوم خواهند شد.‏کبوتر بازی اکيدا ممنوع. چرا که موجب نگرانی مردم و خواتين می شود که نگاه نامحرم پشت بام است.‏داد زدن اطراف کوچه ها توسط طواف، دوره گرد، طبقی، کاسه بشقابی، قباارخلقی، قفل و کليدی، گردوئی و ‏ميوه فروش و امثال آن و همچنين تعارف و اصرار کسبه به مشتری و بفرما زدن چلوئی و آبگوشتی و غيره ‏ممنوع و همراه جريمه و مجازات است.[ جوک دعوت به نيمرو با حرکت دست و اشاره توسط صاحب مغازه ‏برای فرار از مجازات از همان زمان رايج شد]‏کليه احزاب منحل می شود و تشکيل هر نوع جمعيت و دسته قدغن و متخلفين تحت تعقيب قانونی قرار می ‏گيرند.‏تظاهرات مستانه ممنوع و متخلفين به سختی مجازات می شوند.‏عربده کشی و آواز خوانی در کوچه و خيابان اکيدا ممنوع است.‏اجتماعات خيابانی قدغن و بيش از دو نفر نبايد با هم گفتگو کنند.‏ارباب قلم و جرايد بايد زبان و قلم خود را از هتاکی به اين و آن نگهداری کنند.‏اقدامات دولت مردمی ‏نوشته اند که از اقدامات و قوانين حکومت سيد ضيا که سه ماه [ و نه سه سال] بیش تر عمر نکرد توجه زيادی ‏بود که او به بلديه [شهرداری تهران] داشت. و این کار ها را کرد:‏پوشاندن مجاری آب و نصب فانونس های نفتی در معابرانتقال فواحش از محلات داخل شهر به شهرنو و ‏تعيين سه قرآن تاکس [ جعفر شهری معتقدست از همان زمان لغت تاکس معمول شد و تاکسی هم باز از همان ‏دوران، اين ادعا را در منبع ديگری نديده ام] برای هر نوبت تمتع، دوازده قرآن برای متعه شب تا صبح به نام ‏شب خواب.مراقبت در تعويض لولئین خانه ها،کشيدن لجن آب انبار ميرزا موسی که شايد از زمان تاسيس تا ‏آن روزگار لاروبی نشده بود.نصب صندوق شکايات در هر اداره و مجازات مامورانی که جواب مردم نداده ‏بودند. ‏و خلاصه جعفر شهری می نويسد " آنقدر گفت و کرد که مردم تشنه اصلاحات و خسته از رجال را حوصله ‏تنگ آمد و وقت رفتنش شادمانی کردند. وقتی هم رفت شبی به خواب ديد که کسی از وی می پرسید تو با اين ‏قدرت که داشتی چه کسی توانست معزولت کند. گفت پشگل جمع کن ها. تعبير سخنش اين بود که چون برای ‏کسانی که از خيابان پشگل اسب و شتر جمع می کردند و می فروختند دو عباسی عوارض وضع کرده بود ‏می پنداشت که آنها عليه وی توطئه کرده اند.باز بگویم نه در آن مقاله سه سال قبل نظر داشتم که آقای احمدی نژاد از جمیع جهات شبیه به سید ضیاست و ‏نه امروز. چنان که مثلا نزدیکی با اجزای سفارت فخیمه اصلا در مرام رییس جمهور امروز نیست. در ضمن ‏آقای احمدی نژاد رکوردی بی سابقه در رنجاندن افراد و راندن افراد از کابینه و دشمن سازی و مخالف ‏پروری باقی گذاشته که نیاز به هیچ مخالف و رقیبی ندارد. البته از گفته های ایشان بر می آید که در سیستم ‏ذهنی ایشان نفس داشتن مخالف نشانه حقانیت است. ‏افسوس که در اختیارم نیست ورنه نوشته ای از سیدضیا را در باب امام زمان می آوردم که در روزنامه رعد ‏نوشته و عنوانش اگر اشتباه نکنم هست منجی بشر و عصر. آنان که دسترس دارند، این نقص را بپوشانند

دوشنبه ۲ ژوئن ۲۰۰۸

اعدام های 67 و گل آقا

سید محمود دعایی مدیر موسسه اطلاعات
در مطلب قبل از سؤالهای ذهنی‌ام درباره اعدامهای سال 67 نوشتم. چندی پیش مشغول خواندن کتاب خاطرات گل آقا بودم که دیدم شاهد از غیب رسید و این پرسشهای ایجاد شده در ذهن من چندان بیجا هم نبوده است. برای همین متن کامل آن قسمت از مطاحبه گل آقا را که مرتبط با موضوع است تایپ می‌کنم:
«یک روز سر جریان منافقین (گمانم عملیات مرصاد همزمان با آن بود) آقای دعایی به من گفت احمدآقا یک سوژه به من داده است گفته است گل آقا بنویسد. (قبلا هم یک سوژه به من داده بود من کار کرده بودم که بعداً فهیمدم این سوژه مال احمدآقا است)
سوژه این بود: «اگر اینجور قوه قضاییه بخواهد با منافقین عمل بکند تا آخرین نفرشان را اعدام بکند این مقدار سال طول می‌کشد.»
گفتم: من این را چاپ نمی‌کنم.
گفت: چرا؟
گفتم: من طنزنویس در ستون طنز بیایم بنویسم آدم بکشید ولو منافق، این جایش یک جای دیگر است.
یک روز بعد آقای دعایی زنگ زد گفت نتیجه چی شد؟ من جواب احمدآقا را چی بدهم؟
گفتم احمدآقا اشتباه می‌کند. این را اگر من بنویسم، این گل آقا، گل آقایی نیست که یک روزی بتوانید از او استفاده بکنید.
دل آقای دعایی از من شکست. یک روز بعد گفت این تلفن احمدآقا است به احمدآقا زنگ بزن. منتظر است تا به او زنگ بزنی تا به تو توضیح بدهد.
گفتم: من به احمدآقا زنگ نمی‌زنم. شماره تلفن من را احمدآقا دارد. بگو احمدآقا به من زنگ بزند. احمدآقا از نظر سنی هم یک دو سال از من کوچکتر است (از این شوخیها با هم داشتیم) پسر امام است و من نوکرش هستم ولی به هر حال من ابا کردم تلفن به احمدآقا نکردم.
آقای دعایی تلفن زد و گفت: احمدآقا دلش شکست.
گفتم: به احمدآقا بگو من حافظ شخصیت امام در عرصه طنز هستم. من را طنزنویس این نظام می‌دانند. در مصاحبه‌ها مرتب گفته‌ام که من مشاور آن بوده‌ام، مشاور این بوده‌ام، برای امام چیز نوشته‌ام. بعد اینجودی چیز بنویسم. این روال کار من نیست. بد است که طنز من به نام نظام نوشته بشود و این درست نیست. به هرحال ما چاپ نکردیم. دوستان وساطت کردند، خیلی دعایی من را دوست دارد. من هم خیلی دوست دارم. احمدآقا را هم دوست دارم. منتها بنا به مصالح انقلاب من سر مواضع خودم ایستادم. هنوز هم فکر می‌کنم درست ایستادم و غلط نکردم.»

من با توجه به شناخت و معرفتی که از روی مطالعات سیاسی و تاریخی طی این سالها داشته‌ام از مریدان و دوستداران امام خمینی هستم و ایشان را الگوی بسیار ناب و خالص از دینداری دنیای معاصر می‌دانم. اما این علاقه باعث نمی‌شود چشمانم را بر واقعیتها و حقایق ببندم و سؤالات و شبهات ذهنی خود را سرکوب کنم. لذا با همه احترامی که برای ایشان و برخی شخصیتهای سیاسی و دینی حال حاضر قائل هستم، از آنها انتقاد هم می‌کنم و اشتباهات آنها را (به زعم خودم) قبول نمی‌کنم. امیدوارم همه ما راه حقیقت را یافته و در آن گام برداریم. ضمناً در آستانه بیستمین سال ارتحال امام خمینی یاد و خاطره‌اش گرامی باد.

چهارشنبه ۲۸ مهٔ ۲۰۰۸

زندانیان بهائی هنوز ملاقات نشده اند




نيويورك٢٧ مه ٢٠٠٨ برابر با ٧ خرداد ١۳٨٧سرويس خبرى مرکز جهانى بهائى
شش رهبر جامعۀ بهائيان ايران كه نزديك به دو هفته پيش دستگير شدند از حق هر گونه ارتباطى محروم شده‌اند و به آنها اجازۀ تماس با وكلا و خانواده‌شان داده نمى‌شود. جامعۀ جهانى بهائى به شدت نگران سرنوشت آنهاست.
بانى دوگال نمايندۀ ارشد جامعۀ جهانى بهائى در سازمان ملل متحد گفت: "هرچند گزارش‌هاى اوليه حاكى از انتقال آنها به زندان اوين بود اما هيچ اطلاع موثقى در اين زمينه وجود ندارد و ما به شدت نگران وضعيت آنها هستيم."
"آنچه روشن است اين است كه هيچ يك از حقوق اوليۀ آنها مراعات نشده و اجازۀ تماس با خانواده يا مشاوران حقوقى به آنها داده نشده است. ما حتى نمى‌دانيم كه آنها به دادگاه رفته باشند يا مورد اتهام روشنى قرار گرفته باشند."
"تنها چيزى كه مى‌دانيم اظهارات هفتۀ گذشتۀ يك سخنگوى دولت مبنى بر دستگيرى آنها ’به دلايل امنيتى‘ است؛ اتهامى كه به كلى بى‌پايه و غير مستند است."
خانم دوگال ادامه داد: "ما از جامعۀ بين‌المللى، سازمان‌های حقوق بشر، صاحبان انصاف و رسانه‌هاى خبرى تقاضا مى‌كنيم که به اقدامات خود ادامه دهند و از حكومت ايران بخواهند تا حد اقل حقوق اين بازداشت‌شدگان را مراعات كند و به آنها اجازه داشتن وكيل و ارتباط با بيرون از زندان را بدهد."
اين شش نفر كه همگى اعضاى يك هيأت ملى براى رسيدگى به امور اوليۀ بهائيان ايران هستند در ساعات بامدادى روز چهاردهم مه ٢٠٠٨ طى عمليات گسترده‌اى كه شباهت نگران‌كننده‌اى به دستگيرى و قتل جمع بزرگى از رهبران جامعۀ بهائى در سال‌هاى دهۀ ١٩٨٠ داشت بازداشت شدند.
هفتمين عضو اين هيأت هماهنگ‌كننده در اوايل ماه مارس پس از احضار به وزارت اطلاعات در مشهد دستگير شده بود.
به گفته خانم دوگال محل بازداشت هيچ يك از اين افراد معلوم نيست
وى گفت: "ما بر اساس مداركى كه بعضى از مأمورين بازداشت اين افراد در روز چهاردهم مه به همراه داشتند تصور مى‌كرديم كه اين شش نفر به زندان اوين منتقل شده‌اند و نفر هفتم همچنان در مشهد نگهدارى مى‌شود."
"اما با توجه به اينكه تلاش‌هاى مكرر خانواده‌هاى اين افراد براى كسب اطلاع از سرنوشت آنها پيوسته با پاسخ‌هاى متناقض و گمراه‌كننده‌اى از جانب مأموران دولتى روبرو شده بايد بگوئيم كه در حال حاضر از محل اين افراد اطلاعى نداريم و نگرانى‌مان از سرنوشت آنها در بالاترين حد است."
همۀ‌ دستگيرشدگان روز چهاردهم مه، خانم فريبا كمال‌آبادى، آقاى جمال‌الدين خانجانى، آقاى عفيف نعيمى، آقاى سعيد رضائى، آقاى بهروز توكلى و آقاى وحيد تيزفهم ساكن تهران هستند.
خانم مهوش ثابت كه روز پنجم مارس ٢٠٠٨ در مشهد دستگير شده بود نيز ساكن تهران است. خانم ثابت توسط وزارت اطلاعات به مشهد احضار شده بود تا ظاهراً به سؤالاتى در مورد دفن يك فرد در گورستان بهائى مشهد پاسخ دهد.
هفتۀ گذشته غلامحسين الهام، سخنگوى دولت ايران، در يك كنفرانس مطبوعاتى به بازداشت و زندانى كردن اين شش نفر اذعان كرد. خبرگزارى‌ها روز بيستم مه به نقل از آقاى الهام نوشتند كه اين شش نفر’ به دلايل امنيتى‘ و نه به خاطر اعتقادات مذهبى‌شان دستگير شده‌اند.
خانم دوگال روز ٢١ مه در اين مورد گفت: "بهائيانى كه هفتۀ گذشته بازداشت شدند، مانند هزاران بهائى ديگرى كه از سال ١٩٧٩ تا به حال كشته، زندانى و يا به اشكال ديگر تحت ستم قرار گرفته‌اند، فقط به خاطر اعتقادات دينى‌شان مورد آزار قرار گرفته‌اند."

مرحله تازه سرکوب بهائیان در ایران


انفچار بمبی در یک حسینیه شیراز بهانه تازه ای به رژیم اسلامی برای سرکوب بهائیان داده است. پس از اظهارات ضد و نقیض مقامات رسمی رژیم درباره علل حادثه، اکنون می کوشند پای بهائیان را به میان بکشند و به این بهانه هشت تن از بهائیان شیراز را دسته جمعی دستگیر کرده اند.

گذشته از اینکه بهائیان در شمار صلح جو ترین گروه های مذهبی جهان هستند و عملیات تروریستی و آدمکشی به هیچ ترتیب نمی تواند به آنها نسبت داده شود پیشینه اقدامات ضد بهائی در شیراز به خوبی نشان می دهد که گروهی از آخوند ها و اوباش پیرامون آنها در آن شهر تصمیم دارند بهائیان شیراز را ریشه کن کنند. گروه تازه بهائیان نخستین گروهی نیست که بطور جمعی دستگیر می شود. به غیر از بازداشت های فردی بهائیان که از شماره بیرون است، همین چندی پیش به تحریک یک آخوند با بولدوزر شهرداری بخشی از خانه یک پزشگ بهائی را که خدماتش به مردم به ویژه نیازمندان زبانزد مردم شیراز است ویران کردند.

اما نباید پنداشت که این اعمال قرون وسطائی انحصار به شیراز دارد. سیاست رسمی رژیم، ریشه کنی همه مذاهب غیر آخوندی است و بهائیان و سنیان به ویژه زیر آزار و پیگرد هستند و شمار زیادی از آنها در این سال ها جان خود را در راه عقیده از دست داده اند. حکومتی که کمر به دشمنی مردم خود بسته است از هیچ جنایتی پرهیز ندارد و حتی به شیعیان آزاد اندیش ابقا نمی کند.

بهائیان، قربانیان تاریخی آخوند ها، البته با فداکاری بیش از آن آشنا هستند که این فشار ها تاثیری در اعتقادات شان داشته باشد. با همه زندان ها و کشتن ها و مصادره ها اجتماع بهائی ایران ــ در کنار همه اجتماعات مذهبی دیگر ــ به زندگی خود ادامه می دهد . بهائیان شیراز را ترک نکرده اند و ایران را رها نخواهند کرد. ما باز به جامعه ای خواهیم رسید که در آن هر کس بتواند اعتقادات خود را داشته باشد. تنوع مذهبی، چنانکه تنوع قومی، ملت ما را ثروتمند تر کرده است. حزب ما در کنار همه آزاد اندیشان به مبارزه برای چنان جامعه ای ادامه خواهد داد